مرزها؛ وقتی ساخته‌های انسان علیه انسان برمی‌خیزندزمانِ خوانش 6 دقیقه

مرزها؛ وقتی ساخته‌های انسان علیه انسان برمی‌خیزند

واحد تمرین اقدم

 

مدتی پیش، تماشای فیلم «من کاپیتان هستم» اثر ماتئو گارونه مرا با زخمی عمیق روبه‌رو کرد؛ زخمی که با دیدن فیلم کوتاه کُردی Bawke  (به معنای «پدر») به کارگردانی هشام زمان دوباره سرباز زد؛ با خودم فکر کردم چرا یک انسان باید چنین رنجی را متحمل شود. این فیلم‌ها روایتگر چه چیزی هستند که این‌گونه ساعت‌ها مرا به فکر فرو بُردند، واقعیت آن است که این فیلم‌ها فقط درباره‌ی مهاجرت نیستند؛ روایتگر پدری‌اند که پشت مرز جا می‌ماند، مادری که چشم‌انتظار می‌ماند و انسانی که میان خانه و نجات، میان ماندن و رفتن، گرفتار می‌شود. در فیلم Bawke، پدر از کشور مقصد اخراج می‌شود و کودک، در سرزمینی غریب، تنها می‌ماند؛ تنهایی‌ای که گویی همه مرزهای جهان را در خود فشرده است. در چنین لحظه‌هایی، جمله‌ی امین معلوف را با تمام وجود درک می‌کنی: «زخم‌ها برای احساس شدن، نیازی به توصیف و استدلال ندارند.» بعضی رنج‌ها پیش از آن‌که موضوع تحلیل باشند، تجربه و زیست می‌شوند.

سال‌ها پیش در اوج جنگ سوریه، دیوارنوشته‌ای را به یاد دارم که روی دیواری نقش بسته بود: «وطن هتل نیست که اگر خدماتش خوب نبود، ترکش کنیم.» این جمله حقیقت مهمی را در خود دارد؛ انسان به آسانی زبان مادری، خاطرات کودکی، کوچه‌های آشنا و سرزمین خویش را ترک نمی‌کند. اما حقیقت دیگری نیز باید در کنار آن دیده شود: هیچ‌کس بی‌دلیل وطنش را ترک نمی‌کند.

این روزها با شنیدن خبر تلاش مهاجران آفریقایی برای رسیدن به سواحل اسپانیا، این پرسش دوباره پیش روی ما قرار گرفت: چه جهانی ساخته‌ایم که انسان برای یافتن امکان زندگی، خانه‌اش را ترک می‌کند و خطر عبور از مرزها را به جان می‌خرد؟

از مرز متنفرم؛ از مرزهای جغرافیایی، مذهبی، زبانی، قومی و سیاسی. اما بیش از خود مرز، از ساختارهایی متنفرم که انسان را به نقطه‌ای می‌رسانند که مهاجرت دیگر انتخاب نیست، بلکه آخرین راه بقاست.

مرز نیز مانند پول، یکی از ساخته‌های تاریخی بشر است. انسان‌ها برای سامان دادن به زندگی جمعی، ایجاد نظم و تقسیم مسئولیت‌ها، نهادهایی را ساختند؛ اما گاهی همین ساخته‌ها از انسان جدا می‌شوند و به نیرویی مستقل در برابر او تبدیل می‌گردند.

کارل مارکس این وضعیت را با مفهوم بیگانگی توضیح می‌دهد؛ این‌که انسان گاهی در برابر محصول کار و اندیشه خودش قرار می‌گیرد و ساخته‌ی دست او، بر زندگی‌اش مسلط می‌شود. پول که در آغاز وسیله‌ای برای مبادله بود، در مناسبات سرمایه‌داری به نیرویی تبدیل شد که روابط انسانی را شکل می‌دهد و شوربختانه به معیار همه‌چیز بدل شده است؛ گویی ارزش انسان‌ها نیز باید با آن سنجیده شود. مرزها نیز چنین سرنوشتی پیدا کرده‌اند؛ ابزاری برای سازمان‌دهی سیاسی که در بسیاری از موارد به وسیله‌ای برای جداسازی، حذف و محدود کردن انسان‌ها تبدیل شده است.

ایمانوئل والرشتاین، جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز نظام جهانی، به خوبی توضیح می‌دهد که جهان مدرن بر پایه‌ی رابطه‌ای نابرابر میان مرکز و پیرامون شکل گرفته است. سرمایه، کالا و سود می‌توانند آزادانه حرکت کنند، اما انسان‌هایی که اغلب قربانی همین نابرابری‌ها هستند، پشت مرزها متوقف می‌شوند. مرز در این معنا فقط یک خط روی نقشه نیست؛ بخشی از سازوکار توزیع نابرابر فرصت‌های زندگی است.

با مطالعه‌ی تاریخ درمی‌یابیم که بسیاری از چیزهایی که امروز طبیعی و تغییرناپذیر به نظر می‌رسند، محصول تاریخ‌اند. انسان‌ها در گذشته شکل‌های متنوعی از زندگی جمعی را تجربه کرده‌اند و نظم‌های سیاسی امروز تنها شکل ممکن سازمان‌دهی جامعه نیستند. مرزهای سخت و کنترل دائمی حرکت انسان‌ها سرنوشت ازلی بشر نیستند؛ ساخته تاریخ‌اند.
اما مسئله‌ی مرز تنها به خطوط جغرافیایی میان کشورها محدود نمی‌شود. آموخته‌های جامعه‌شناسی به ما نشان می‌دهد که مرزها فقط روی زمین ساخته نمی‌شوند؛ در ذهن انسان‌ها نیز شکل می‌گیرند؛ مرز میان «ما» و «دیگری»، میان خودی و بیگانه. هنگامی که انسان پیش از آن‌که یک انسان باشد، با ملیت، قومیت، مذهب یا زبانش تعریف شود، فاصله اجتماعی و بیگانگی آغاز می‌شود.

زیگمونت باومن در تحلیل جهان معاصر به تناقضی تأمل‌برانگیز اشاره می‌کند. بخش بزرگی از جهان غرب، در درون مرزهای خود از برابری، همبستگی، رفاه و امنیت اجتماعی دفاع می‌کند؛ اما هنگامی که نوبت به انسان‌های بیرون از این مرزها می‌رسد، از دیوارهای بلندتر، کنترل سخت‌تر مرزها و سیاست‌های بازدارنده سخن می‌گوید. این پرسش همچنان پابرجاست: چرا همبستگی، اغلب در مرزهای ملی متوقف می‌شود؟ اگر کرامت انسان، ارزشی جهان‌شمول است، چرا این جهان‌شمولی در برابر مهاجران، پناهجویان و مردمان پیرامون تا این اندازه شکننده می‌شود؟ آیا غرب در شکل‌گیری این جهان نابرابر مسئول نیست؟ سهم استعمار، مداخله و بهره‌کشی تاریخی در این وضعیت امروز تا چه اندازه است؟ سهم عوامل داخلی کە واضح است و نیاز به گفتن ندارد.

باومن در مفهوم زندگی سیال نشان می‌دهد که همان جوامعی که مرزهای بیرونی خود را مستحکم‌تر می‌کنند، در درون نیز با بحران تنهایی، فردگرایی افراطی و فرسایش پیوندهای انسانی روبه‌رو هستند. انسان معاصر، در جهانی سرشار از ارتباطات، بیش از هر زمان دیگری احساس تنهایی می‌کند. گویی دیوارها فقط در مرزهای جغرافیایی ساخته نمی‌شوند؛ آن‌ها آرام‌آرام میان خود انسان‌ها نیز قد می‌کشند.

یافته‌های جامعه‌شناسی به ما می‌آموزد که مرزها، نابرابری‌ها و شکل‌های خاص سازمان‌دهی جهان، تقدیر بشر نیستند؛ ساخته انسان‌اند و به همین دلیل می‌توان درباره‌ی آن‌ها پرسش کرد. آنچه تاریخ ساخته است، تاریخ نیز می‌تواند دگرگون کند.

پرسش اصلی این نیست که مرزها کجا کشیده شده‌اند؛ پرسش عمیق‌تر این است:

چگونه جهانی ساختیم که در آن عبور سرمایه از مرزها آسان‌تر از عبور انسان است؟

و پرسشی دیگر که همچنان باید پرسید:

چه کسانی مرزها را ساختند، چه کسانی از آن سود بردند و چه کسانی هنوز پشت آن‌ها مانده‌اند؟