امکانهایی که حذف شدند
تأملی بر میراث دیوید گریبر و دیوید ونگرو
یادداشتی از واحد تمرین اقدم
در سپیدهدمی که هنوز نامش صبح است اما بیشتر به روشناییِ مصنوعیِ پس از ویرانی میماند، میتوان از کتابی سخن گفت که نه فقط تاریخ را بازنویسی میکند، بلکه خودِ «نحوه فکر کردن به تاریخ» را به چالش میکشد. در دورانی کە دوران فاصلەهاست و در جهانی که فاصلهها دیگر فقط جغرافیایی نیستند، بلکه به درون ذهن و روابط اجتماعی رسوخ کردهاند، و زندگی اجتماعی را با چالشی جدی مواجە کردەاند، انسان مدرن بیش از هر زمان دیگری به درشکهچیِ داستان چخوف شباهت دارد؛ انسانی که در میان ازدحام آدمها، کسی را برای شنیدن اندوه خود نمییابد و ناچار رنج خویش را در گوش اسبش زمزمه میکند. در چنین جهانی، کار دیوید گریبر و دیوید ونگرو چیزی شبیه یک شوک معرفتی است؛ شوکی عظیم در روایت رسمی تاریخ بشر.
آنچه نویسندگان در کتاب سپیدەدمان همهچیز پیش میکشند، صرفاً مجموعهای از دادههای باستانشناختی و انسانشناختی نیست؛ بلکه اعتراضی است به یکی از قدرتمندترین اسطورههای جهان مدرن: این باور که تاریخ مسیری واحد، خطی و اجتنابناپذیر را از «بدویت» به «تمدن»، از «جهل» به «آگاهی» و از «بینظمی» به «دولت» طی کرده است.
اینجاست که میتوان پژواک اندیشههای مکتب فرانکفورت را شنید. همان دغدغهای که آدورنو و هورکهایمر در نقد روشنگری مطرح کردند: اینکه عقلانیت مدرن، در لحظهای که خود را تنها شکل ممکن اندیشیدن معرفی میکند، به شکلی از سلطه بدل میشود. گریبر و ونگرو نیز از زاویهای دیگر به همین مسئله نزدیک میشوند. آنها نمیپرسند تاریخ چگونه پیش رفته است؛ بلکه میپرسند چه امکانهایی در طول تاریخ حذف، فراموش یا نامرئی شدهاند.
دستاورد بزرگ این کتاب شاید نه در پاسخهایش، بلکه در نوع پرسشهایی باشد که مطرح میکند. نویسندگان نشان میدهند که انسانها در طول هزاران سال، اشکال متنوعی از زندگی جمعی را تجربه کردهاند؛ گاه بدون دولتهای متمرکز، گاه بدون نابرابریهای پایدار و گاه با ترتیبات اجتماعی پیچیدهای که در چارچوب نظریههای کلاسیک تاریخ نمیگنجند. تاریخ، آنگونه که آنها روایت میکنند، نه یک مسیر مستقیم، بلکه میدان وسیعی از امکانهاست.
اما اهمیت این بحث تنها به گذشته محدود نمیشود. آنچه در روایت خطی تاریخ پنهان میشود، در واقع امکانهای حال است. وقتی گفته میشود همه جوامع ناگزیرند مسیر واحدی را طی کنند، در حقیقت به ما القا میشود که جهان کنونی نیز تنها جهان ممکن است. در اینجاست که تاریخ به ایدئولوژی تبدیل میشود؛ ابزاری برای طبیعی جلوه دادن وضعیت موجود.
یکی از جسورانهترین بخشهای کتاب، بازنگری در میراث روشنگری است. گریبر و ونگرو دستاوردهای روشنگری را انکار نمیکنند، اما این تصور را به چالش میکشند که اندیشه انتقادی صرفاً از دل اروپا زاده شده است. آنان نشان میدهند که بسیاری از نقدهای وارد بر نابرابری، اقتدار سیاسی و محدودیت آزادیهای فردی، در گفتوگوهای میان اروپاییان و جوامع بومی قاره آمریکا شکل تازهای یافت. از این منظر، روشنگری نه آغاز مطلق تفکر انتقادی، بلکه یکی از فصلهای یک گفتوگوی گستردهتر انسانی است.
نقد اصلی آنها متوجه همان روایتی است که بعدها به یکی از ستونهای تفکر مدرن بدل شد: این تصور که تاریخ از قوانینی ضروری پیروی میکند و انسانها صرفاً مسافران قطاری هستند که مقصدش از پیش تعیینشده است. نتیجه چنین نگاهی، محدود شدن تخیل سیاسی است. اگر گذشته فقط یک مسیر داشته باشد، آینده نیز فقط یک شکل خواهد داشت. بر این اساس، خطی بودن تاریخ و سیر پیشرفت امری طبیعی است.
شاید ریشه اختلاف در همین واژه «طبیعی» نهفته باشد. در بسیاری از روایتهای رایج، فقر، سلسلهمراتب، رقابت و سلطه، وضعیت طبیعی زندگی انسان تلقی میشوند و رفاه، برابری یا همکاری دستاوردهایی استثنایی و شکننده به شمار میآیند. برای مثال این انگارە کە سرپناە بە کالایی نایاب برای بشریت تبدیل شدەاست و از منطق سود تبعیت میکند گویا امری طبیعی است اما آنچه گریبر و ونگرو از دل شواهد تاریخی بیرون میکشند، تردیدی جدی در برابر این نگاه قرار میدهد. تاریخ انسان نه داستان خروج تدریجی از کمبود، بلکه تاریخ ظرفیت شگفتانگیز او برای آفرینش شکلهای متنوع زندگی جمعی است. از این منظر، مسئله فقط اقتصاد یا سیاست نیست.
مسئله اساسی این است که هر جامعهای را میتوان از خلال دو پرسش بنیادین در رابطه با آزادی و اخلاق سنجید: انسانها تا چه اندازه میتوانند درباره زندگی خود تصمیم بگیرند؟ و تا چه اندازه در برابر یکدیگر احساس مسئولیت میکنند؟ آزادی بدون مسئولیت جمعی به فردگراییِ منزوی و افراطی منجر میشود و اخلاق بدون آزادی به اطاعت و انضباط تقلیل مییابد. به همین دلیل جوامع انسانی زمانی خلاقترین و پایدارترین شکلهای زیست خود را آفریدهاند که این دو را در کنار یکدیگر حفظ کردهاند.
در این نقطه، گریبر و ونگرو بار دیگر به آدورنو نزدیک میشوند. در دیالکتیک روشنگری، مسئله این بود که چگونه پروژه رهاییبخش روشنگری میتواند به بازتولید سلطه بینجامد. در سپیدەدمان همهچیز، مسئله این است که چگونه روایتهای بهظاهر علمی از تاریخ میتوانند افقهای تصور ما را محدود کنند. هر دو، به زبانهای متفاوت، درباره فراموشی امکانها سخن میگویند.
بااینحال، این کتاب دعوتی به بازگشت به گذشته نیست. نویسندگان در جستوجوی عصر طلایی گمشده نیستند. مسئله آنها نه نوستالژی، بلکه گشودن افق نقد است. آنها میخواهند یادآوری کنند که نهادهایی چون دولت، بازار و مالکیت خصوصی ضرورتهای طبیعی نیستند؛ برساختههای تاریخیاند و هر آنچه ساختهشده است، میتواند به شکل دیگری نیز ساخته شود.
قطعاً مهمترین پیام کتاب برای روزگار ما هم همین است. در عصری که شکافها و فاصلهها رو به گسترشاند و بسیاری از مردم احساس میکنند هیچ بدیلی برای نظم موجود وجود ندارد، گریبر و ونگرو ما را به یاد حقیقتی ساده اما فراموششده میاندازند: انسانها بارها جهانهای متفاوتی ساختهاند و باز هم میتوانند.
احتمالاً مهمترین درس جامعهشناختیِ این کتاب نیز همین باشد: در زمانهای که دو عرصه دولت و بازار، یا به تعبیری سیاست و اقتصاد، بیشازپیش عرصه را بر جامعه تنگ کردهاند، جامعهشناسی پیش از هر چیز به ما میآموزد که باید از جامعه دفاع کرد؛ از پیوندهایی که انسانها را به یکدیگر متصل میکنند، از توانایی آنان برای گفتوگو و همکاری، و از امکانهایی که زندگی جمعی را به چیزی فراتر از اطاعت از قدرت یا رقابت در بازار بدل میسازند.
در سپیدهدمی که از آن آغاز کردیم، هنوز هوا کاملاً روشن نشده است. اما شاید مسئله روشنایی هم نباشد. شاید مسئله این باشد که دوباره بتوانیم آنچه را طبیعی و اجتنابناپذیر میپنداریم، به پرسش بگیریم. زیرا رهایی از جایی آغاز میشود که تخیل فلسفی و سیاسی، آنچه را ضروری و محتوم مینماید، دوباره به قلمرو پرسش بازگرداند؛ جایی که انسان درمییابد جهان موجود تنها جهان ممکن نیست و آزادی تنها آنجا معنا مییابد که با مسئولیت در برابر دیگران همراه شود.