مقالهای از
ژوزف استالین
در سال ۱۹۵۰، استالین در میانهی جدالی دربارهی زبانشناسی شوروی، تعریفی از زبان پیش گذاشت که هنوز هم محل تأمل است. از نظر او، زبان نه زیربناست و نه روبنا؛ نه به یک طبقه تعلق دارد و نه با تغییر نظام سیاسی باید از میان برود. زبان پیش از هر چیز وسیلهای عمومی برای ارتباط است: ابزاری که جامعه در دورهها و نظامهای متفاوت از آن استفاده
میکند و تا وقتی زبان است، باید بتواند میان اعضای مختلف جامعه ارتباط برقرار کند. اگر به خدمت یک گروه خاص درآید و دیگر این کارکرد همگانی را نداشته باشد، به تعبیر خود او به ژارگون آن گروه فروکاسته میشود. این صورتبندی در متن اصلی نیز صریح است.
اما در پایان همین مجموعه، افقی بسیار بزرگتر ظاهر میشود. استالین از زمانی سخن میگوید که زبانهای ملی سرانجام در زبانی مشترک و تازه ادغام شوند؛ زبانی که نه روسی باشد، نه آلمانی، بلکه چیزی دیگر.
هفتادوشش سال بعد، شاید چیزی شبیه به آن در حال رخدادن باشد، اما نه به شکلی که او تصور میکرد. فارسی، ترکی، عربی یا ژاپنی هنوز سر جای خود هستند، اما میان آنها واسطهای پدید آمده که میتواند معنا را از یک زبان بگیرد و تقریباً بیدرنگ در زبان دیگری بازسازی کند. امروز دو نفر حتی بدون دانستن زبان یکدیگر میتوانند از راه هوش مصنوعی با هم حرف بزنند، کار کنند و زندگی روزمرهشان را پیش ببرند.
شاید زبان مشترک آینده اصلاً زبانی نباشد که انسانها به آن سخن بگویند؛ شاید ابزاری باشد که میان همهی زبانها قرار گرفته است. و آن وقت پرسش تازهای پیش میآید: اگر واسطهی همهی زبانها یکی شود، چه چیزی از تفاوت خود زبانها باقی میماند؟
—————————————
دربارهی مارکسیسم در زبانشناسی
گروهی از رفقای جوان از من خواستهاند نظر خود را دربارهی مسائل زبانشناسی، بهویژه آن بخش که به مارکسیسم در زبانشناسی مربوط میشود، در مطبوعات بیان کنم. من زبانشناس نیستم و البته نمیتوانم خواستهی رفقا را بهطور کامل برآورده کنم. اما در مورد مارکسیسم در زبانشناسی، مانند دیگر علوم اجتماعی، مستقیماً با موضوع سروکار دارم. از این رو پذیرفتم به چند پرسشی که رفقا مطرح کردهاند پاسخ دهم.
پرسش. آیا درست است که زبان روبنایی بر زیربناست؟
پاسخ. نه، درست نیست.
زیربنا نظام اقتصادی جامعه در مرحلهی معینی از رشد آن است. روبنا عبارت است از دیدگاههای سیاسی، حقوقی، دینی، هنری و فلسفی جامعه و نهادهای سیاسی، حقوقی و دیگر نهادهای متناظر با این دیدگاهها.
هر زیربنا روبنای متناسب با خود را دارد. زیربنای نظام فئودالی روبنای خود، دیدگاههای سیاسی، حقوقی و دیگر دیدگاههای خود و نهادهای متناظر با آنها را دارد؛ زیربنای سرمایهداری روبنای خود را دارد و زیربنای سوسیالیستی نیز روبنای خود را.
اگر زیربنا تغییر کند و از میان برود، روبنای آن نیز به دنبال آن تغییر میکند و از میان میرود؛ و اگر زیربنای تازهای پدید آید، روبنای متناسب با آن نیز پدید میآید.
زبان از این حیث با روبنا تفاوتی بنیادی دارد. برای نمونه، جامعهی روسیه و زبان روسی را در نظر بگیریم. در سی سال گذشته، زیربنای کهنهی سرمایهداری در روسیه از میان رفت و زیربنای تازهی سوسیالیستی بنا شد. به همین ترتیب، روبنای زیربنای سرمایهداری نیز برچیده شد و روبنای تازهای پدید آمد که با زیربنای سوسیالیستی متناسب بود. در نتیجه، نهادهای سیاسی، حقوقی و دیگر نهادهای پیشین جای خود را به نهادهای تازهی سوسیالیستی دادند. با این همه، زبان روسی در اساس همان زبانی باقی ماند که پیش از انقلاب اکتبر بود.
در این مدت چه چیزی در زبان روسی تغییر کرد؟ مجموعهی واژگان زبان روسی تا اندازهای دگرگون شد: شمار فراوانی واژه و عبارت تازه، در پی پیدایش تولید سوسیالیستی جدید، دولت جدید، فرهنگ سوسیالیستی جدید، حیات اجتماعی و اخلاق جدید و سرانجام رشد فن و علم، به آن افزوده شد؛ معنای شماری از واژهها و عبارتها تغییر کرد و معنای تازهای یافت؛ و تعدادی از واژههای کهنه از زبان کنار رفت. اما ذخیرهی اصلی واژگان و ساخت دستوری زبان روسی، که پایهی زبان را تشکیل میدهند، پس از از میان رفتن زیربنای سرمایهداری نه تنها نابود نشدند و جای خود را به ذخیرهی اصلی واژگان و ساخت دستوری تازهای ندادند، بلکه برعکس، دستنخورده باقی ماندند و بدون هیچ تغییر جدی حفظ شدند، دقیقاً بهعنوان پایهی زبان روسی امروز.
از سوی دیگر، روبنا از زیربنا پدید میآید، اما این بههیچوجه بدان معنا نیست که فقط بازتاب زیربناست یا نسبت به سرنوشت زیربنای خود، سرنوشت طبقات و ماهیت نظام منفعل، خنثی و بیتفاوت میماند. برعکس، همین که پدید آمد، به نیرویی عظیم و فعال بدل میشود: فعالانه به زیربنای خود یاری میرساند تا شکل بگیرد و استوار شود و از هیچ اقدامی فروگذار نمیکند تا به نظام تازه کمک کند کار زیربنای کهنه و طبقات کهنه را یکسره کند و آنها را از میان ببرد.
جز این هم نمیتواند باشد. زیربنا روبنا را دقیقاً برای آن پدید میآورد که در خدمتش باشد، فعالانه به شکلگیری و استحکام آن کمک کند و برای از میان بردن زیربنای کهنه و رو به زوال، همراه با روبنای کهنهی آن، فعالانه مبارزه کند. کافی است روبنا از این نقش خود دست بکشد؛ کافی است به جای دفاع فعال از زیربنای خود، نسبت به آن بیتفاوت شود و در برابر طبقات موضعی یکسان بگیرد؛ در آن صورت خصلت خود را از دست میدهد و دیگر روبنا نخواهد بود.
زبان از این حیث نیز با روبنا تفاوتی بنیادی دارد. زبان نه محصول این یا آن زیربنا، نه محصول زیربنایی کهنه یا تازه در جامعهای معین، بلکه حاصل سراسر تاریخ جامعه و تاریخ زیربناهای آن در طول سدههاست. زبان را یک طبقهی معین نساخته است؛ کل جامعه، همهی طبقات جامعه و کوشش صدها نسل آن را ساختهاند. زبان نیز برای تأمین نیازهای یک طبقهی خاص پدید نیامده، بلکه برای تأمین نیازهای کل جامعه و همهی طبقات آن ساخته شده است. درست از همین روست که زبان بهصورت زبانی همگانی پدید آمده است: زبانی واحد برای جامعه و مشترک میان همهی اعضای آن.
از همین رو، نقش زبان بهعنوان وسیلهی ارتباط مردم در این نیست که در خدمت یک طبقه و به زیان طبقات دیگر باشد؛ وظیفهاش این است که به یکسان در خدمت کل جامعه و همهی طبقات جامعه باشد. همین است که توضیح میدهد چرا یک زبان میتواند به همان اندازه در خدمت نظام کهنه و رو به زوال باشد که در خدمت نظام تازه و رو به رشد؛ در خدمت زیربنای کهنه باشد یا زیربنای تازه؛ در خدمت استثمارگران باشد یا استثمارشدگان.
بر کسی پوشیده نیست که زبان روسی پیش از انقلاب اکتبر همانقدر خوب در خدمت سرمایهداری روسیه و فرهنگ بورژوایی روسیه بود که امروز در خدمت نظام سوسیالیستی و فرهنگ سوسیالیستی جامعهی روسیه است.
همین را باید دربارهی زبانهای اوکراینی، بلاروسی، ازبکی، قزاقی، گرجی، ارمنی، استونیایی، لتونیایی، لیتوانیایی، مولداویایی، تاتاری، آذربایجانی، باشقیری، ترکمنی و دیگر زبانهای ملتهای شوروی گفت: همانگونه که این زبانها در گذشته در خدمت نظام بورژوایی آن ملتها بودند، امروز نیز در خدمت نظام تازهی سوسیالیستی آنها هستند.
جز این هم نمیتواند باشد. زبان اساساً برای همین وجود دارد و برای همین پدید آمده است: تا در خدمت جامعه بهعنوان یک کل باشد، وسیلهی ارتباط مردم باشد، میان اعضای جامعه مشترک و برای جامعه واحد باشد و فارغ از موقعیت طبقاتی افراد، به یکسان در خدمت همهی اعضای جامعه قرار گیرد. کافی است زبان از این موضع همگانی خود کنار برود؛ کافی است به حمایت و ترجیح یک گروه اجتماعی به زیان دیگر گروههای جامعه روی آورد؛ آنگاه خصلت خود را از دست میدهد، دیگر وسیلهی ارتباط مردم در جامعه نخواهد بود، به ژارگون یک گروه اجتماعی تبدیل میشود، تنزل میکند و خود را به نابودی محکوم میسازد.
از این حیث، زبان، با آنکه اساساً با روبنا متفاوت است، از ابزارهای تولید، مثلاً ماشینها، تفاوتی ندارد: ابزارهای تولید نیز همانند زبان نسبت به طبقات بیاعتنا هستند و میتوانند به همان اندازه در خدمت نظام سرمایهداری باشند که در خدمت نظام سوسیالیستی.
از سوی دیگر، روبنا محصول یک دورهی معین است؛ دورهای که در آن زیربنای اقتصادی مشخصی وجود دارد و عمل میکند. از این رو عمر روبنا کوتاه است: با از میان رفتن آن زیربنا، روبنای مربوط به آن نیز از میان میرود.
زبان، برعکس، حاصل چندین دورهی تاریخی است؛ در طول این دورهها شکل میگیرد، غنی میشود، رشد میکند و صیقل میخورد. از این رو عمر زبان بهمراتب طولانیتر از عمر هر زیربنا و هر روبناست. همین امر توضیح میدهد که چرا در تاریخ، پیدایش و زوال نه فقط یک زیربنا و روبنای آن، بلکه چندین زیربنا و روبناهای متناظرشان، به نابودی آن زبان و ساختارش یا به پیدایش زبان تازهای با ذخیرهی اصلی واژگان و ساخت دستوری تازه نمیانجامد.
از مرگ پوشکین بیش از صد سال گذشته است. در این مدت، در روسیه نظام فئودالی و نظام سرمایهداری از میان رفتهاند و نظام سومی، یعنی نظام سوسیالیستی، پدید آمده است. بنابراین دو زیربنا همراه با روبناهایشان از میان رفتهاند و زیربنای تازهی سوسیالیستی با روبنای تازهی خود به وجود آمده است. با این همه، اگر زبان روسی را در نظر بگیریم، در این فاصلهی طولانی دستخوش هیچ دگرگونی بنیادیای نشده و زبان روسی امروز از حیث ساختار تفاوت چندانی با زبان پوشکین ندارد.
در این مدت چه چیز در زبان روسی تغییر کرده است؟ مجموعهی واژگان زبان روسی بهطور چشمگیری گسترش یافته؛ شمار زیادی از واژههای کهنه از آن کنار رفته؛ معنای شمار قابل توجهی از واژهها تغییر کرده؛ و ساخت دستوری زبان بهبود یافته است. اما ساختار زبان پوشکین، با ساخت دستوری و ذخیرهی اصلی واژگانش، در همهی جنبههای اساسی حفظ شده و همچنان پایهی زبان روسی امروز است.
این کاملاً قابل فهم است. واقعاً چه نیازی هست که پس از هر انقلاب، ساختار موجود زبان، ساخت دستوری و ذخیرهی اصلی واژگانش نابود شوند و چیزهای تازهای جای آنها را بگیرند، همانگونه که معمولاً برای روبنا پیش میآید؟ چه نیازی هست که به «آب»، «زمین»، «کوه»، «جنگل»، «ماهی»، «انسان»، «رفتن»، «کردن»، «تولید کردن»، «دادوستد کردن» و مانند اینها دیگر آب و زمین و کوه و جز اینها نگویند و نام دیگری بر آنها بگذارند؟ چه نیازی هست که تغییر صورت واژهها و ترکیب واژهها در جملهها نه بر پایهی دستور زبان موجود، بلکه بر پایهی دستوری یکسره متفاوت انجام گیرد؟ انقلاب از چنین دگرگونیای در زبان چه سودی میبرد؟ تاریخ، بهطور کلی، هیچ کار مهمی را بیضرورتی خاص انجام نمیدهد. پس سؤال این است: وقتی ثابت شده است که زبان موجود، با ساختار فعلی خود، در اساس کاملاً از عهدهی برآوردن نیازهای نظام تازه برمیآید، چه نیازی به چنین دگرگونیای در زبان هست؟ روبنای کهنه را میتوان و باید ظرف چند سال از میان برد و روبنایی تازه جای آن نشاند تا میدان برای رشد نیروهای مولد جامعه باز شود؛ اما چگونه میتوان زبان موجود را ظرف چند سال نابود کرد و به جای آن زبانی تازه ساخت، بیآنکه در زندگی اجتماعی هرجومرج انداخت و جامعه را در معرض فروپاشی قرار داد؟ جز دنکیشوتها چه کسانی میتوانند چنین وظیفهای پیش روی خود بگذارند؟
سرانجام، یک تفاوت بنیادی دیگر میان روبنا و زبان وجود دارد. روبنا مستقیماً با تولید و فعالیت تولیدی انسان پیوند ندارد؛ فقط بهطور غیرمستقیم، از راه اقتصاد، از راه زیربنا، با تولید ارتباط دارد. از همین رو، روبنا تغییرات سطح رشد نیروهای مولد را نه بیدرنگ و مستقیم، بلکه پس از تغییرات زیربنا و از رهگذر بازتاب تغییرات تولید در تغییرات زیربنا منعکس میکند. بنابراین حوزهی عمل روبنا تنگ و محدود است.
زبان، برعکس، مستقیماً با فعالیت تولیدی انسان پیوند دارد؛ و نه فقط با فعالیت تولیدی، بلکه با هر فعالیت دیگر انسان در همهی عرصههای کار او، از تولید تا زیربنا و از زیربنا تا روبنا. از همین رو، زبان تغییرات تولید را بیدرنگ و مستقیم بازتاب میدهد و منتظر تغییرات زیربنا نمیماند. بنابراین حوزهی عمل زبان، که همهی عرصههای فعالیت انسان را دربرمیگیرد، بسیار گستردهتر و متنوعتر از حوزهی عمل روبناست. از این هم فراتر، تقریباً نامحدود است.
همین، بیش از هر چیز، توضیح میدهد که چرا زبان، دقیقتر بگوییم مجموعهی واژگان آن، تقریباً پیوسته در حال تغییر است. رشد پیوستهی صنعت و کشاورزی، بازرگانی و حملونقل، فن و علم، زبان را وامیدارد واژگان خود را با واژهها و عبارتهای تازهای که برای کار این حوزهها لازماند گسترش دهد. زبان نیز، با بازتاب مستقیم این نیازها، واژگان خود را با واژههای تازه گسترش میدهد و ساخت دستوری خود را بهبود میبخشد.
بنابراین:
الف) مارکسیست نمیتواند زبان را روبنایی بر زیربنا بداند؛
ب) یکی گرفتن زبان و روبنا خطایی جدی است.
پرسش. آیا درست است که زبان همیشه طبقاتی بوده و همچنان طبقاتی است و اینکه هیچ زبان غیرطبقاتی و همگانیِ مشترک و واحدی برای جامعه وجود ندارد؟
پاسخ. نه، درست نیست.
فهم این نکته دشوار نیست که در جامعهای که طبقهای وجود ندارد، از زبان طبقاتی هم نمیتوان سخن گفت. نظام تیرهایِ اشتراکی نخستین طبقات را نمیشناخت؛ بنابراین در آنجا زبان طبقاتی نیز نمیتوانست وجود داشته باشد. زبان در آنجا برای کل آن جمع مشترک و واحد بود. این ایراد که باید هر جمع انسانی، از جمله جمع اشتراکی نخستین، را «طبقه» به شمار آورد، در حقیقت ایراد نیست؛ بازی با کلمات است و ارزش پاسخ دادن ندارد.
در ادامهی تحول، از زبانهای تیرهای به زبانهای قبیلهای، از زبانهای قبیلهای به زبانهای اقوام و از زبانهای اقوام به زبانهای ملی، میبینیم که در همه جا و در همهی مراحل تحول، زبان، بهعنوان وسیلهی ارتباط میان مردم جامعه، برای جامعه مشترک و واحد بوده و فارغ از موقعیت اجتماعی افراد، به همهی اعضای جامعه یکسان خدمت کرده است.
البته منظورم در اینجا امپراتوریهای دورهی بردهداری و قرون وسطا، مثلاً امپراتوری کوروش و اسکندر مقدونی یا امپراتوری سزار و شارلمانی، نیست؛ امپراتوریهایی که زیربنای اقتصادی خاص خود را نداشتند و چیزی جز اتحادهای نظامی و اداریِ موقت و ناپایدار نبودند. این امپراتوریها نه تنها زبان واحدی نداشتند که برای همهی اعضای امپراتوری قابل فهم باشد، بلکه نمیتوانستند چنین زبانی داشته باشند. آنها مجموعهای از قبایل و اقوام بودند که هر یک زندگی خود را داشت و زبان خود را به کار میبرد. بنابراین منظورم نه این امپراتوریها و امثال آنها، بلکه قبایل و اقوامی است که درون این امپراتوریها زندگی میکردند، زیربنای اقتصادی خود را داشتند و زبانهایشان از دیرباز شکل گرفته بود. تاریخ نشان میدهد که زبانهای این قبایل و اقوام طبقاتی نبودند، بلکه همگانی بودند، برای قبایل و اقوام مشترک و برای اعضای آنها قابل فهم بودند.
البته در کنار این زبانها، گویشها و گفتارهای محلی نیز وجود داشتند؛ اما زبان واحد و مشترک قبیله یا قوم بر آنها چیره بود و آنها را تابع خود میکرد.
بعدها، با پیدایش سرمایهداری، از میان رفتن پراکندگی فئودالی و شکلگیری بازار ملی، اقوام به ملتها تکامل یافتند و زبانهای اقوام نیز به زبانهای ملی. تاریخ نشان میدهد که زبانهای ملی طبقاتی نیستند، بلکه همگانیاند، میان اعضای ملت مشترکاند و برای ملت واحد.
پیشتر گفته شد که زبان، بهعنوان وسیلهی ارتباط میان مردم جامعه، به یکسان در خدمت همهی طبقات جامعه است و از این حیث نوعی بیاعتنایی نسبت به طبقات نشان میدهد. اما مردم، گروههای اجتماعی و طبقات بههیچوجه نسبت به زبان بیاعتنا نیستند. آنان میکوشند زبان را در خدمت منافع خود بگیرند و واژگان خاص، اصطلاحهای خاص و تعبیرهای خاص خود را بر آن تحمیل کنند. در این میان، لایههای بالایی طبقات دارا که از مردم بریدهاند و از آنان بیزارند، یعنی اشرافیت و لایههای بالایی بورژوازی، بیش از دیگران متمایز میشوند. به این ترتیب گویشهای «طبقاتی»، ژارگونها و «زبانهای» سالنی پدید میآیند. در نوشتهها نیز اغلب این گویشها و ژارگونها بهاشتباه زبان قلمداد میشوند: «زبان اشراف»، «زبان بورژوازی»، در برابر «زبان پرولتری» یا «زبان دهقانی». و عجیب آنکه برخی از رفقای ما بر همین اساس به این نتیجه رسیدهاند که زبان ملی چیزی موهوم است و در واقع فقط زبانهای طبقاتی وجود دارند.
به گمان من، هیچ نتیجهای از این نادرستتر نیست. آیا میتوان این گویشها و ژارگونها را زبان نامید؟ قطعاً نه. نخست، چون این گویشها و ژارگونها ساخت دستوری و ذخیرهی اصلی واژگان خود را ندارند، بلکه هر دو را از زبان ملی میگیرند. دوم، چون دامنهی کاربردشان به لایههای بالایی این یا آن طبقه محدود است و به هیچ وجه نمیتوانند وسیلهی ارتباط مردم برای کل جامعه باشند. پس چه دارند؟ مجموعهای از واژههای خاص که ذوق و سلیقهی ویژهی اشراف یا لایههای بالایی بورژوازی را بازتاب میدهد؛ شماری از تعبیرها و عبارتهایی که به ظرافت و نزاکت آراستهاند و از تعبیرها و ترکیبهای «خشن» زبان ملی عاریاند؛ و سرانجام، شماری واژهی بیگانه. اما بخش اصلی، یعنی اکثریت قاطع واژهها و ساخت دستوری، از زبان ملیِ همگانی گرفته شده است. بنابراین گویشها و ژارگونها شاخههایی از زبان ملیِ همگانیاند، فاقد هرگونه استقلال زبانی و محکوم به رکود. گمان کردن اینکه گویشها و ژارگونها میتوانند به زبانهایی مستقل تکامل یابند، زبان ملی را کنار بزنند و جای آن را بگیرند، یعنی چشمانداز تاریخی را از دست دادن و از موضع مارکسیسم عدول کردن.
به مارکس استناد میکنند و بخشی از مقالهی «سن ماکس» را نقل میکنند که در آن آمده بورژوا «زبان خاص خود» را دارد، این زبان «محصول بورژوازی» است و از روح سوداگری و خریدوفروش آکنده است. برخی رفقا با این نقلقول میخواهند ثابت کنند که گویا مارکس به «طبقاتی بودن» زبان قائل بوده و وجود زبان ملی واحد را انکار میکرده است. اگر این رفقا با مسئله بیطرفانه برخورد میکردند، باید نقلقول دیگری از همان مقالهی «سن ماکس» نیز میآوردند؛ جایی که مارکس، در بحث از راههای شکلگیری زبان ملی واحد، از «تمرکز گویشها در یک زبان ملی واحد، که ناشی از تمرکز اقتصادی و سیاسی است» سخن میگوید.
پس مارکس ضرورت زبان ملی واحد را بهعنوان صورت برتر، که گویشها در مقام صورتهای فروتر تابع آناند، به رسمیت میشناخت.
پس در این صورت، زبان بورژوا، که به گفتهی مارکس «محصول بورژوازی» است، چیست؟ آیا مارکس آن را زبانی همانند زبان ملی، با ساختار زبانی خاص خودش، میدانست؟ آیا اصلاً میتوانست چنین بداند؟ البته که نه. مارکس فقط میخواست بگوید بورژواها زبان ملی واحد را با واژگان کاسبکارانهی خود آلوده کردهاند، یعنی بورژواها ژارگون کاسبکارانهی خودشان را دارند. پس روشن است که این رفقا موضع مارکس را تحریف کردهاند. این تحریف از آن روست که از مارکس نه به شیوهی مارکسیستها، بلکه به شیوهی لفظگرایان نقلقول کردهاند، بیآنکه به جوهر مسئله توجه کنند.
به انگلس استناد میکنند و از کتاب «وضع طبقهی کارگر در انگلستان» سخنان او را نقل میکنند که «… طبقهی کارگر انگلیس با گذشت زمان به مردمی کاملاً متفاوت از بورژوازی انگلیس بدل شده است» و اینکه «کارگران به گویشی دیگر سخن میگویند، اندیشهها و تصورات دیگری دارند، آداب و اصول اخلاقی، دین و سیاستشان با بورژوازی فرق دارد». برخی رفقا از این نقلقول نتیجه میگیرند که انگلس ضرورت زبان همگانی و ملی را انکار میکرد و بنابراین طرفدار «طبقاتی بودن» زبان بود. درست است که انگلس در اینجا نه از زبان، بلکه از گویش سخن میگوید و کاملاً میداند که گویش، بهعنوان شاخهای از زبان ملی، نمیتواند جای زبان ملی را بگیرد. اما ظاهراً این رفقا چندان مایل نیستند تفاوت میان زبان و گویش را به رسمیت بشناسند.
روشن است که این نقلقول در جای خود به کار نرفته است، زیرا انگلس در اینجا نه از «زبانهای طبقاتی»، بلکه عمدتاً از اندیشهها، تصورات، آداب، اصول اخلاقی، دین و سیاستِ طبقاتی سخن میگوید. کاملاً درست است که اندیشهها، تصورات، آداب، اصول اخلاقی، دین و سیاستِ بورژواها و پرولتاریا درست در نقطهی مقابل یکدیگر قرار دارند. اما زبان ملی یا «طبقاتی بودن» زبان چه ربطی به این موضوع دارد؟ آیا وجود تضادهای طبقاتی در جامعه میتواند دلیلی به سود «طبقاتی بودن» زبان یا بر ضد ضرورت زبان ملیِ واحد باشد؟ مارکسیسم میگوید اشتراک زبان یکی از مهمترین نشانههای ملت است و در عین حال بهخوبی میداند که درون ملت تضادهای طبقاتی وجود دارد. آیا رفقای یادشده این اصل مارکسیستی را میپذیرند؟
به لافارگ استناد میکنند و میگویند لافارگ در رسالهی خود «زبان و انقلاب» «طبقاتی بودن» زبان را میپذیرد و گویا ضرورت زبان همگانی و ملی را انکار میکند. این درست نیست. لافارگ واقعاً از «زبان اشراف» یا «زبان اشرافی» و از «ژارگونهای» لایههای مختلف جامعه سخن میگوید. اما این رفقا فراموش میکنند که لافارگ، بیآنکه به مسئلهی تفاوت میان زبان و ژارگون بپردازد و گویشها را گاه «گفتار مصنوعی» و گاه «ژارگون» بنامد، در رسالهی خود صریحاً اعلام میکند که «گفتار مصنوعیای که اشراف را متمایز میکرد، از زبان همگانی منشعب شده بود؛ زبانی که هم بورژواها و هم پیشهوران، هم شهر و هم روستا به آن سخن میگفتند.»
پس لافارگ وجود و ضرورت زبان همگانی را میپذیرد و بهخوبی میفهمد که «زبان اشرافی» و دیگر گویشها و ژارگونها در برابر زبان همگانی وضعی تابع و وابسته دارند. بنابراین استناد به لافارگ به هدف نمیخورد.
به این نکته استناد میکنند که زمانی در انگلستان فئودالهای انگلیسی «قرنها» به زبان فرانسه سخن میگفتند، حال آنکه مردم انگلستان به انگلیسی سخن میگفتند، و این واقعیت گویا دلیلی است به سود «طبقاتی بودن» زبان و بر ضد ضرورت زبان همگانی. اما این دلیل نیست، بیشتر به لطیفه میماند. نخست، آن زمان نه همهی فئودالها، بلکه فقط بخش کوچکی از لایهی بالای فئودالهای انگلیسی در دربار سلطنتی و کنتنشینها به فرانسه سخن میگفتند. دوم، آنان نه به نوعی «زبان طبقاتی»، بلکه به زبان فرانسوی معمولیِ همگانی سخن میگفتند. سوم، چنانکه میدانیم، این فرانسهبازی بعدها بیهیچ اثری از میان رفت و جای خود را به زبان همگانی انگلیسی داد. آیا این رفقا گمان میکنند فئودالهای انگلیسی و مردم انگلستان «قرنها» از طریق مترجم با یکدیگر ارتباط برقرار میکردند؛ فئودالهای انگلیسی از زبان انگلیسی استفاده نمیکردند؛ زبان همگانی انگلیسی در آن زمان اصلاً وجود نداشت؛ و زبان فرانسه در انگلستان آن روزگار چیزی بیش از زبانی محفلی نبود که فقط در دایرهی تنگ لایهی بالای اشراف انگلیس رواج داشت؟ چگونه میتوان بر پایهی چنین «دلایل» لطیفهواری وجود و ضرورت زبان همگانی را انکار کرد؟
اشراف روس نیز زمانی در دربار تزار و محافل اشرافی با زبان فرانسه تفنن میکردند. به این میبالیدند که وقتی روسی حرف میزنند، فرانسویوار لکنت میکنند و فقط با لهجهی فرانسوی میتوانند روسی حرف بزنند. آیا معنایش این است که آن زمان در روسیه زبان روسیِ همگانی وجود نداشت، زبان همگانی چیزی موهوم بود و «زبانهای طبقاتی» واقعیت داشتند؟
رفقای ما در اینجا دستکم دو خطا مرتکب میشوند.
خطای نخست این است که زبان را با روبنا درهم میآمیزند. تصور میکنند چون روبنا خصلتی طبقاتی دارد، زبان نیز باید نه همگانی، بلکه طبقاتی باشد. اما پیشتر گفتم که زبان و روبنا دو مفهوم متفاوتاند و یک مارکسیست نمیتواند آنها را با هم خلط کند.
خطای دوم این است که این رفقا تضاد منافع بورژوازی و پرولتاریا و مبارزهی طبقاتیِ شدید میان آنها را به معنای فروپاشی جامعه و گسستن همهی پیوندها میان طبقات متخاصم میگیرند. گمان میکنند چون جامعه از هم پاشیده و دیگر جامعهی واحدی وجود ندارد و فقط طبقات ماندهاند، دیگر نیازی هم به زبان واحدی برای جامعه، یعنی زبان ملی، نیست. اگر جامعه از هم پاشیده و دیگر زبان همگانی و ملیای وجود ندارد، چه میماند؟ طبقات و «زبانهای طبقاتی». روشن است که هر «زبان طبقاتی» نیز دستور زبان «طبقاتی» خاص خود را خواهد داشت: دستور زبان «پرولتری»، دستور زبان «بورژوایی». البته چنین دستور زبانهایی اصلاً وجود خارجی ندارند، اما این رفقا از این بابت آشفته نمیشوند؛ معتقدند چنین دستور زبانهایی پدید خواهند آمد.
زمانی در کشور ما «مارکسیستهایی» بودند که ادعا میکردند راهآهنهایی که پس از انقلاب اکتبر در کشورمان باقی ماندهاند بورژواییاند؛ اینکه برای ما مارکسیستها شایسته نیست از آنها استفاده کنیم؛ و اینکه باید آنها را از جا بکنیم و راهآهنهای تازهی «پرولتری» بسازیم. به همین سبب لقب «غارنشینها» گرفتند…
روشن است که چنین تلقیِ بدوی و آنارشیستیای از جامعه، طبقات و زبان هیچ ربطی به مارکسیسم ندارد. اما بیتردید وجود دارد و همچنان در ذهن برخی از رفقای سردرگم ما زنده است.
البته این ادعا نیز نادرست است که گویا به سبب وجود مبارزهی طبقاتیِ شدید، جامعه به طبقاتی تجزیه شده که دیگر در یک جامعهی واحد هیچ پیوند اقتصادیای با یکدیگر ندارند. برعکس. تا وقتی سرمایهداری وجود دارد، بورژواها و پرولترها، همچون اجزای یک جامعهی سرمایهداری واحد، با همهی رشتههای اقتصاد به یکدیگر پیوند خواهند داشت. بورژواها بدون در اختیار داشتن کارگران مزدبگیر نمیتوانند زندگی کنند و ثروت بیندوزند؛ پرولترها نیز بدون استخدام شدن نزد سرمایهداران نمیتوانند به زندگی خود ادامه دهند. گسستن همهی پیوندهای اقتصادی میان آنها به معنای توقف هرگونه تولید است، و توقف هرگونه تولید به نابودی جامعه و خودِ طبقات میانجامد. روشن است که هیچ طبقهای نمیخواهد خود را در معرض نابودی قرار دهد. از این رو مبارزهی طبقاتی، هر قدر هم شدید باشد، نمیتواند به فروپاشی جامعه بینجامد. فقط ناآگاهی از مسائل مارکسیسم و درک نکردن کامل ماهیت زبان میتوانسته این افسانه را به ذهن برخی از رفقای ما بیندازد که جامعه فروپاشیده است، «زبانهای طبقاتی» وجود دارند و «دستور زبانهای طبقاتی» وجود دارند.
در ادامه به لنین استناد میکنند و یادآوری میکنند که لنین وجود دو فرهنگ در سرمایهداری، فرهنگ بورژوایی و فرهنگ پرولتری، را به رسمیت میشناخت و میگفت شعار فرهنگ ملی در سرمایهداری شعاری ناسیونالیستی است. همهی اینها درست است و لنین در اینجا کاملاً حق دارد. اما این چه ربطی به «طبقاتی بودن» زبان دارد؟ این رفقا با استناد به سخنان لنین دربارهی دو فرهنگ در سرمایهداری، ظاهراً میخواهند به خواننده القا کنند که وجود دو فرهنگ در جامعه، بورژوایی و پرولتری، به این معناست که زبانها نیز باید دو تا باشند، چون زبان با فرهنگ پیوند دارد؛ پس لنین ضرورت زبان ملی واحد را انکار میکند و طرفدار «زبانهای طبقاتی» است. خطای این رفقا در این است که زبان و فرهنگ را یکی میگیرند و با هم خلط میکنند. حال آنکه فرهنگ و زبان دو چیز متفاوتاند. فرهنگ میتواند بورژوایی یا سوسیالیستی باشد، اما زبان، بهعنوان وسیلهی ارتباط، همواره زبانی همگانی است و میتواند هم در خدمت فرهنگ بورژوایی باشد و هم در خدمت فرهنگ سوسیالیستی. مگر واقعیت ندارد که زبانهای روسی، اوکراینی و ازبکی امروز همانقدر خوب در خدمت فرهنگ سوسیالیستی این ملتها هستند که پیش از انقلاب اکتبر در خدمت فرهنگ بورژوایی آنها بودند؟ پس این رفقا که ادعا میکنند وجود دو فرهنگ متفاوت به پیدایش دو زبان متفاوت و نفی ضرورت یک زبان واحد میانجامد، سخت در اشتباهاند.
لنین وقتی از دو فرهنگ سخن میگفت، دقیقاً بر این اصل تکیه داشت که وجود دو فرهنگ نمیتواند به نفی یک زبان واحد و پیدایش دو زبان بینجامد؛ زبان باید واحد باشد. وقتی بوندیستها لنین را متهم کردند که ضرورت زبان ملی را انکار میکند و فرهنگ را «بیملیت» میشمارد، لنین، چنانکه میدانیم، بهشدت به این اتهام اعتراض کرد و اعلام کرد که با فرهنگ بورژوایی مبارزه میکند، نه با زبان ملی که ضرورت آن را تردیدناپذیر میداند. عجیب است که برخی از رفقای ما نیز به دنبال بوندیستها راه افتادهاند.
دربارهی آن زبان واحدی که گویا لنین ضرورتش را انکار میکند، باید به این سخنان او گوش داد:
«زبان مهمترین وسیلهی ارتباط انسانی است؛ وحدت زبان و رشد بیمانع آن یکی از مهمترین شرایط گردش تجاریِ واقعاً آزاد و گسترده، متناسب با سرمایهداری جدید، و نیز شرط گروهبندی آزاد و گستردهی جمعیت بر حسب طبقات گوناگون است.»
پس معلوم میشود که رفقای محترم دیدگاههای لنین را تحریف کردهاند.
سرانجام به استالین استناد میکنند. از استالین نقل میکنند که «بورژوازی و احزاب ناسیونالیست آن در این دوره نیروی اصلیِ رهبریکنندهی چنین ملتهایی بودهاند و هستند.» همهی اینها درست است. بورژوازی و احزاب ناسیونالیست آن واقعاً فرهنگ بورژوایی را رهبری میکنند، همانگونه که پرولتاریا و حزب انترناسیونالیست آن فرهنگ پرولتری را رهبری میکنند. اما این چه ربطی به «طبقاتی بودن» زبان دارد؟ مگر این رفقا نمیدانند که زبان ملی صورتِ فرهنگ ملی است و میتواند هم در خدمت فرهنگ بورژوایی باشد و هم در خدمت فرهنگ سوسیالیستی؟ آیا رفقای ما با این فرمول مشهور مارکسیستی آشنا نیستند که فرهنگهای کنونی روسی، اوکراینی، بلاروسی و دیگر فرهنگها از حیث محتوا سوسیالیستیاند و از حیث صورت، یعنی از حیث زبان، ملی؟ آیا با این فرمول مارکسیستی موافقاند؟
خطای رفقای ما در اینجا این است که تفاوت میان فرهنگ و زبان را نمیبینند و درک نمیکنند که محتوای فرهنگ با هر دورهی تازهی رشد جامعه تغییر میکند، در حالی که زبان در چندین دوره اساساً همان زبان میماند و به یکسان در خدمت فرهنگ تازه و فرهنگ کهن قرار میگیرد.
پس:
الف) زبان، بهعنوان وسیلهی ارتباط، همیشه برای جامعه واحد و میان اعضای آن مشترک بوده و هست؛
ب) وجود گویشها و ژارگونها نه تنها وجود زبان همگانی را نفی نمیکند، بلکه آن را تأیید میکند، زیرا اینها شاخههای آن زبان و تابع آناند؛
پ) فرمول «طبقاتی بودن» زبان، فرمولی نادرست و غیرمارکسیستی است.
پرسش. ویژگیهای شاخص زبان چیست؟
پاسخ. زبان از جمله پدیدههای اجتماعی است که در تمام مدت وجود جامعه عمل میکند. با زاده شدن و رشد جامعه زاده میشود و رشد میکند؛ با مرگ جامعه میمیرد. بیرون از جامعه زبانی وجود ندارد. از این رو زبان و قوانین تکامل آن را فقط هنگامی میتوان دریافت که در پیوندی ناگسستنی با تاریخ جامعه و تاریخ مردمی مطالعه شود که زبان مورد بررسی به آنان تعلق دارد و خود آفریننده و حامل آناند.
زبان وسیله و ابزاری است که مردم به کمک آن با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، اندیشههایشان را با هم مبادله میکنند و به تفاهم متقابل میرسند. زبان، که مستقیماً با اندیشه پیوند دارد، نتایج کار اندیشه و دستاوردهای شناختی انسان را در واژهها و در ترکیب واژهها در جملهها ثبت و تثبیت میکند و از این راه مبادلهی اندیشهها را در جامعهی انسانی ممکن میسازد.
مبادلهی اندیشهها ضرورتی دائمی و حیاتی است؛ زیرا بدون آن نه میتوان کنش مشترک مردم را در مبارزه با نیروهای طبیعت و در مبارزه برای تولید نعمتهای مادیِ لازم سازمان داد و نه میتوان در فعالیت تولیدی جامعه به موفقیت رسید؛ در نتیجه، خودِ وجود تولید اجتماعی ناممکن میشود. بنابراین جامعه بدون زبانی که برای آن قابل فهم و میان اعضایش مشترک باشد، تولید را متوقف میکند، از هم میپاشد و بهعنوان جامعه از وجود بازمیایستد. از این حیث زبان، در عین آنکه ابزار ارتباط است، ابزار مبارزه و رشد جامعه نیز هست.
چنانکه میدانیم، همهی واژههای موجود در زبان، در مجموع، چیزی را تشکیل میدهند که مجموعهی واژگان زبان مینامیم. بخش اصلی مجموعهی واژگان زبان، ذخیرهی اصلی واژگان است که همهی واژههای ریشهای را چون هستهی خود دربر میگیرد. این ذخیره بسیار محدودتر از کل مجموعهی واژگان زبان است، اما عمری بسیار طولانی دارد، قرنها زنده میماند و برای ساختن واژههای تازه پایهای در اختیار زبان میگذارد. مجموعهی واژگان تصویری از وضعیت زبان به دست میدهد: هرچه این مجموعه غنیتر و متنوعتر باشد، زبان نیز غنیتر و تکاملیافتهتر است.
اما مجموعهی واژگان، به خودی خود، هنوز زبان را تشکیل نمیدهد؛ بیشتر مصالحی برای ساختن زبان است. همانگونه که مصالح ساختمانی در کار ساختمانسازی، هرچند بدون آنها نمیتوان ساختمانی ساخت، خودِ ساختمان را تشکیل نمیدهند، مجموعهی واژگان زبان نیز، هرچند بدون آن هیچ زبانی تصورپذیر نیست، خودِ زبان را تشکیل نمیدهد. اما مجموعهی واژگان زبان هنگامی اهمیتی فوقالعاده پیدا میکند که در اختیار دستور زبان قرار گیرد؛ دستور زبان قواعد تغییر صورت واژهها و قواعد ترکیب واژهها در جملهها را تعیین میکند و بدین ترتیب به زبان صورتی منظم و معنادار میبخشد.
دستور زبان (صرف و نحو) مجموعهای از قواعد تغییر صورت واژهها و ترکیب واژهها در جملههاست. از همین رو، زبان به یاری دستور زبان میتواند اندیشههای انسان را در پوشش مادیِ زبان درآورد.
ویژگی متمایز دستور زبان این است که در وضع قواعد تغییر صورت واژهها، نه واژههای مشخص، بلکه واژهها را بهطور کلی و فارغ از هرگونه خصوصیت مشخص در نظر میگیرد؛ در وضع قواعد ساخت جمله نیز، نه جملههای مشخص، مثلاً با نهاد و گزارهای مشخص و مانند آن، بلکه هرگونه جمله را، صرفنظر از صورت مشخص این یا آن جمله، در نظر میگیرد. بنابراین، دستور زبان با انتزاع از امر جزئی و مشخص، چه در واژهها و چه در جملهها، آن وجه عامی را که در بنیاد تغییر صورت واژهها و ترکیب واژهها در جملهها نهفته است برمیگیرد و از آن قواعد و قوانین دستوری میسازد. دستور زبان حاصل فرایند طولانی انتزاع در اندیشهی انسانی است و نشانهی پیشرفتهای عظیم اندیشه است.
از این حیث، دستور زبان به هندسه میماند: هندسه قوانین خود را با انتزاع از اشیای مشخص صورتبندی میکند، اشیا را همچون اجسامی فارغ از خصوصیات مشخصشان در نظر میگیرد و روابط میان آنها را نه بهصورت روابط مشخصِ این یا آن شیء مشخص، بلکه بهصورت روابط میان اجسام بهطور کلی، فارغ از هرگونه خصوصیت مشخص، تعریف میکند.
برخلاف روبنا که نه مستقیماً، بلکه از طریق اقتصاد با تولید پیوند دارد، زبان مستقیماً هم با فعالیت تولیدی انسان و هم با هر فعالیت دیگر او در همهی حوزههای کارش، بیهیچ استثنا، پیوند دارد. از این رو مجموعهی واژگان زبان، که از همه به تغییرات حساستر است، تقریباً پیوسته در حال تغییر است. در عین حال، زبان برخلاف روبنا لازم نیست منتظر از میان رفتن زیربنا بماند؛ پیش از از میان رفتن زیربنا و مستقل از وضعیت آن، تغییرات را در مجموعهی واژگان خود وارد میکند.
اما مجموعهی واژگان زبان مانند روبنا تغییر نمیکند؛ یعنی نه با برچیدنِ کهنه و ساختنِ نو، بلکه با افزودن واژههای تازه به واژگان موجود، واژههایی که در پیوند با تغییرات نظام اجتماعی، رشد تولید، رشد فرهنگ، علم و جز آن پدید آمدهاند. در این میان، هرچند معمولاً شماری از واژههای کهنه از مجموعهی واژگان زبان کنار میروند، شمار بسیار بیشتری از واژههای تازه به آن افزوده میشود. اما ذخیرهی اصلی واژگان، در اساس، حفظ میشود و همچنان پایهی مجموعهی واژگان زبان را تشکیل میدهد.
این نیز قابل فهم است. هیچ ضرورتی ندارد ذخیرهی اصلی واژگان را نابود کنیم وقتی میتوان در چندین دورهی تاریخی با موفقیت از آن استفاده کرد. افزون بر این، نابود کردن ذخیرهی اصلی واژگان که طی قرنها انباشته شده است، در حالی که نمیتوان در مدتی کوتاه ذخیرهی اصلی تازهای ساخت، به فلج شدن زبان و ازهمگسیختگی کامل ارتباط میان مردم میانجامد.
ساخت دستوری زبان حتی از ذخیرهی اصلی واژگان آن نیز کندتر تغییر میکند. ساخت دستوریای که در طی دورانها شکل گرفته و در تار و پود زبان جا افتاده است، از ذخیرهی اصلی واژگان هم کندتر تغییر میکند. البته با گذشت زمان دستخوش تغییر میشود، تکامل مییابد، قواعد خود را بهتر و دقیقتر میکند و با قواعد تازه غنی میشود؛ اما بنیادهای ساخت دستوری برای مدتی بسیار طولانی حفظ میشوند، زیرا، چنانکه تاریخ نشان میدهد، میتوانند در چندین دوره با موفقیت در خدمت جامعه باشند.
بنابراین ساخت دستوری زبان و ذخیرهی اصلی واژگان آن، بنیاد زبان و جوهرِ ویژگی خاص آن را تشکیل میدهند.
تاریخ از پایداری بسیار و مقاومت عظیم زبان در برابر همسانسازی اجباری حکایت دارد. برخی مورخان به جای توضیح این پدیده، فقط از آن اظهار شگفتی میکنند. اما جایی برای شگفتی نیست. پایداری زبان با پایداری ساخت دستوری و ذخیرهی اصلی واژگان آن توضیح داده میشود. همسانسازان ترک صدها سال کوشیدند زبانهای مردم بالکان را تباه کنند، درهم بشکنند و نابود سازند. در این مدت، مجموعهی واژگان زبانهای بالکان دستخوش تغییرات جدی شد؛ واژهها و تعبیرهای ترکیِ فراوانی را پذیرفتند، «همگراییها» و «واگراییهایی» نیز رخ داد، اما زبانهای بالکان ایستادگی کردند و زنده ماندند. چرا؟ چون ساخت دستوری و ذخیرهی اصلی واژگان این زبانها در اساس حفظ شد.
از همهی اینها برمیآید که زبان و ساختار آن را نمیتوان محصول یک دورهی معین دانست. ساختار زبان، ساخت دستوری آن و ذخیرهی اصلی واژگانش محصول چندین دورهاند.
باید فرض کرد که عناصر زبان امروزی هنوز در روزگاران بسیار دور، پیش از دوران بردهداری، پایهگذاری شدهاند. آن زبان پیچیده نبود و ذخیرهی واژگانی بسیار ناچیزی داشت، اما ساخت دستوری خود را داشت؛ هرچند ابتدایی، اما به هر حال ساخت دستوری بود.
ذیرفت که نظریهی آمیختگی نه تنها این وظیفه را حل نمیکند، بلکه حتی آن را مطرح هم نمیکند؛ بهسادگی آن را نمیبیند یا درنمییابد.
پرسش. آیا «پراودا» با گشودن بحثی آزاد دربارهی مسائل زبانشناسی درست عمل کرد؟
پاسخ. درست عمل کرد.
اینکه مسائل زبانشناسی در چه جهتی حل خواهند شد، در پایان بحث روشن خواهد شد. اما از هماکنون میتوان گفت که این بحث سود فراوانی به بار آورده است.
بحث پیش از هر چیز روشن کرد که در نهادهای زبانشناسی، چه در مرکز و چه در جمهوریها، رژیمی حاکم بوده است که با علم و اهل علم سازگار نیست. کوچکترین انتقاد از وضع زبانشناسی شوروی، حتی محتاطانهترین کوششها برای نقد آنچه «آموزش نوین» در زبانشناسی خوانده میشد، از سوی محافل رهبری زبانشناسی تعقیب و سرکوب میشد. به سبب برخورد انتقادی با میراث ن. یا. مار، یا کوچکترین مخالفت با آموزش او، کارکنان و پژوهشگران ارزشمند زبانشناسی از مقامهای خود برکنار یا تنزل مقام داده میشدند. فعالان زبانشناسی نه بر پایهی شایستگی کاری، بلکه بر پایهی پذیرش بیچونوچرای آموزش ن. یا. مار به مقامهای مسئول گمارده میشدند.
همگان پذیرفتهاند که هیچ علمی بدون نبرد آرا و آزادی انتقاد نمیتواند رشد کند و پیش برود. اما این اصل مورد قبول همگان به بیپرواترین شکل نادیده گرفته و لگدمال میشد. گروهی بسته از رهبرانی که خود را مصون از خطا میدانستند شکل گرفته بود؛ آنان پس از آنکه خود را از هرگونه انتقاد احتمالی در امان ساختند، به خودسری و بیقانونی پرداختند.
یک نمونه: آنچه «دورهی باکو» نامیده میشد، یعنی درسگفتارهای ن. یا. مار در باکو، که خود نویسنده رد کرده و تجدیدچاپش را ممنوع ساخته بود، با این همه به دستور کاست رهبران، که رفیق مشچانینوف آنها را «شاگردان» ن. یا. مار مینامد، دوباره چاپ شد و بیهیچ توضیحی در شمار منابع توصیهشده به دانشجویان قرار گرفت. یعنی دانشجویان را فریب دادند و «دوره»ای را که خود نویسنده مردود دانسته بود بهعنوان منبع آموزشی معتبر به آنان قالب کردند. اگر به درستکاری رفیق مشچانینوف و دیگر فعالان زبانشناسی یقین نداشتم، میگفتم چنین رفتاری در حکم خرابکاری است.
چگونه چنین چیزی ممکن شد؟ از آن رو ممکن شد که رژیم آراکچیفواری که در زبانشناسی پدید آمده بود، بیمسئولیتی را پرورش میداد و چنین بیقانونیهایی را تشویق میکرد.
این بحث بیش از هر چیز از آن جهت سودمند بود که آن رژیم آراکچیفوار را به روشنایی روز کشید و تمام و کمال درهم شکست.
اما سود بحث به همین محدود نمیشود. بحث نه تنها رژیم کهنهی زبانشناسی را درهم شکست، بلکه آشفتگی باورنکردنیِ دیدگاهها دربارهی مهمترین مسائل زبانشناسی را نیز آشکار کرد؛ آشفتگیای که در میان محافل رهبری این رشتهی علمی حاکم بود. پیش از آغاز بحث، «شاگردان» ن. یا. مار سکوت میکردند و وضع نابسامان زبانشناسی را پنهان میکردند. اما پس از آغاز بحث دیگر نمیشد سکوت کرد؛ ناچار شدند در مطبوعات سخن بگویند. و چه معلوم شد؟ معلوم شد که در آموزش ن. یا. مار مجموعهای از شکافها و خطاها، مسائل روشننشده و گزارههای بسطنیافته وجود دارد. سؤال این است: چرا «شاگردان» ن. یا. مار فقط اکنون، پس از گشوده شدن بحث، دربارهی اینها سخن گفتهاند؟ چرا زودتر به آن نپرداختند؟ چرا در وقت خود، چنانکه شایستهی اهل علم است، آشکارا و صادقانه از آن سخن نگفتند؟
«شاگردان» ن. یا. مار، با پذیرفتن «برخی» خطاهای او، ظاهراً گمان میکنند که زبانشناسی شوروی فقط بر پایهی نظریهی «اصلاحشده»ی ن. یا. مار، که آن را مارکسیستی میدانند، میتواند به پیش برود. نه، ما را از «مارکسیسم» ن. یا. مار خلاص کنید.
ن. یا. مار واقعاً میخواست و میکوشید مارکسیست باشد، اما نتوانست مارکسیست شود. او صرفاً سادهساز و عامیانهساز مارکسیسم بود، مانند پرولتکولتیها یا راپیها.
ن. یا. مار فرمول نادرست و غیرمارکسیستیِ «زبان بهمثابهی روبنا» را وارد زبانشناسی کرد و هم خود را سردرگم کرد و هم زبانشناسی را. بر پایهی فرمولی نادرست نمیتوان زبانشناسی شوروی را پیش برد.
ن. یا. مار فرمول دیگری را نیز وارد زبانشناسی کرد، فرمولی به همان اندازه نادرست و غیرمارکسیستی دربارهی «طبقاتی بودن» زبان، و باز هم خود و زبانشناسی را سردرگم کرد. بر پایهی فرمولی نادرست که با سراسر روند تاریخ ملتها و زبانها در تضاد است، نمیتوان زبانشناسی شوروی را پیش برد.
ن. یا. مار لحنی را وارد زبانشناسی کرد که با مارکسیسم بیگانه بود: لحنی بیتواضع، فخرفروشانه و متکبرانه که به انکار بیدلیل و سبکسرانهی همهی آنچه پیش از ن. یا. مار در زبانشناسی وجود داشت میانجامید.
ن. یا. مار با هیاهو روش تطبیقیتاریخی را «ایدئالیستی» میخواند و بدنام میکرد. حال آنکه باید گفت روش تطبیقیتاریخی، با همهی کاستیهای جدیاش، از تحلیل چهارعنصریِ واقعاً ایدئالیستیِ ن. یا. مار بهتر است، زیرا اولی آدم را به کار و مطالعهی زبانها وامیدارد، حال آنکه دومی فقط وامیدارد روی بخاری دراز بکشی و با فال قهوه دربارهی آن چهار عنصر بدنام حدس و گمان بزنی.
ن. یا. مار از سر تکبر هر کوششی برای مطالعهی گروههای (خانوادههای) زبانی را جلوهای از نظریهی «زبان آغازین» میشمارد و تحقیر میکند. حال آنکه نمیتوان انکار کرد که خویشاوندی زبانی، مثلاً میان ملتهای اسلاو، جای هیچ تردیدی ندارد و مطالعهی خویشاوندی زبانی این ملتها میتواند در بررسی قوانین تکامل زبان سود بزرگی برای زبانشناسی داشته باشد. بگذریم از اینکه نظریهی «زبان آغازین» اصلاً ربطی به این موضوع ندارد.
اگر به ن. یا. مار و بهویژه «شاگردان» او گوش بدهیم، ممکن است تصور کنیم که پیش از ن. یا. مار اصلاً زبانشناسیای وجود نداشته و زبانشناسی با ظهور «آموزش نوین» او آغاز شده است. مارکس و انگلس بسیار فروتنتر بودند: آنها معتقد بودند ماتریالیسم دیالکتیکیشان محصول تکامل علوم، از جمله فلسفه، در دورههای پیشین است.
بدینسان، بحث از این جهت نیز سودمند بود که رخنههای ایدئولوژیک زبانشناسی شوروی را آشکار کرد.
فکر میکنم هرچه زبانشناسی ما زودتر از خطاهای ن. یا. مار رها شود، زودتر میتوان آن را از بحرانی که اکنون در آن به سر میبرد بیرون آورد.
برچیدن رژیم آراکچیفوار در زبانشناسی، کنار گذاشتن خطاهای ن. یا. مار و بهکار بستن مارکسیسم در زبانشناسی، به نظر من، راهی است که میتوان از آن طریق زبانشناسی شوروی را بهبود بخشید.
«پراودا»، ۲۰ ژوئن ۱۹۵۰
—————————————
دربارهی برخی مسائل زبانشناسی
پاسخ به رفیق ی. کراشنینیکووا
رفیق کراشنینیکووا!
به پرسشهای شما پاسخ میدهم.
۱. پرسش. در مقالهی شما بهطور قانعکننده نشان داده شده است که زبان نه زیربناست و نه روبنا. آیا درست است زبان را پدیدهای بدانیم که هم ویژگیهای زیربنا و هم ویژگیهای روبنا را دارد، یا درستتر آن است که زبان را پدیدهای میانی به شمار آوریم؟
پاسخ. البته زبان، بهعنوان پدیدهای اجتماعی، وجه مشترکی با همهی پدیدههای اجتماعی، از جمله زیربنا و روبنا، دارد: زبان نیز مانند همهی پدیدههای اجتماعی، از جمله زیربنا و روبنا، در خدمت جامعه است. اما وجه مشترک همهی پدیدههای اجتماعی در همین خلاصه میشود. از اینجا به بعد تفاوتهای جدی میان پدیدههای اجتماعی آغاز میشود.
موضوع این است که پدیدههای اجتماعی، افزون بر این وجه مشترک، ویژگیهای خاص خود را دارند که آنها را از یکدیگر متمایز میکند و برای علم بیش از هر چیز اهمیت دارد. ویژگی خاص زیربنا این است که از لحاظ اقتصادی در خدمت جامعه است. ویژگی خاص روبنا این است که با اندیشههای سیاسی، حقوقی، زیباشناختی و دیگر اندیشهها در خدمت جامعه است و نهادهای سیاسی، حقوقی و دیگر نهادهای متناسب با آنها را برای جامعه ایجاد میکند. ویژگیهای خاص زبان که آن را از دیگر پدیدههای اجتماعی متمایز میکند چیست؟ این ویژگیها در آن است که زبان بهعنوان وسیلهی ارتباط میان مردم، وسیلهی مبادلهی اندیشهها در جامعه و ابزاری در خدمت جامعه است که به مردم امکان میدهد یکدیگر را بفهمند و کار مشترک را در همهی حوزههای فعالیت انسانی سامان دهند: هم در تولید و هم در روابط اقتصادی، هم در سیاست و هم در فرهنگ، هم در زندگی اجتماعی و هم در زندگی روزمره. این ویژگیها فقط از آنِ زباناند و دقیقاً از همین رو زبان موضوع مطالعهی علمی مستقل، یعنی زبانشناسی، است. اگر زبان این ویژگیها را نداشت، زبانشناسی حق موجودیت مستقل خود را از دست میداد.
خلاصه اینکه زبان را نه میتوان در شمار زیربناها قرار داد و نه در شمار روبناها.
همچنین نمیتوان آن را در شمار پدیدههای «میانی» میان زیربنا و روبنا قرار داد، زیرا چنین پدیدههای «میانی»ای وجود ندارند.
اما شاید بتوان زبان را در شمار نیروهای مولد جامعه، مثلاً ابزارهای تولید، قرار داد؟ واقعاً میان زبان و ابزارهای تولید شباهتی وجود دارد: ابزارهای تولید، مانند زبان، نوعی بیاعتنایی نسبت به طبقات نشان میدهند و میتوانند به یکسان در خدمت طبقات گوناگون جامعه، چه کهنه و چه نو، باشند. آیا این واقعیت دلیل کافی است که زبان را در شمار ابزارهای تولید قرار دهیم؟ نه، نیست.
زمانی ن. یا. مار، چون میدید فرمولش، «زبان روبنایی بر زیربناست»، با مخالفت روبهرو میشود، تصمیم گرفت «تغییر موضع» بدهد و اعلام کرد که «زبان ابزار تولید است». آیا ن. یا. مار حق داشت زبان را در شمار ابزارهای تولید قرار دهد؟ نه، بیتردید حق نداشت.
موضوع این است که شباهت میان زبان و ابزارهای تولید به همان قیاسی محدود میشود که همین الآن از آن سخن گفتم. اما در مقابل، میان زبان و ابزارهای تولید تفاوتی بنیادی وجود دارد. تفاوت این است که ابزارهای تولید کالاهای مادی تولید میکنند، حال آنکه زبان چیزی تولید نمیکند، یا فقط کلمه «تولید میکند». دقیقتر بگوییم، مردمی که ابزارهای تولید در اختیار دارند میتوانند کالاهای مادی تولید کنند، اما همان مردم اگر زبان داشته باشند و ابزار تولید نداشته باشند، نمیتوانند کالاهای مادی تولید کنند. دشوار نیست بفهمیم که اگر زبان میتوانست کالاهای مادی تولید کند، وراجها ثروتمندترین مردم جهان میشدند.
۲. پرسش. مارکس و انگلس زبان را «واقعیت بیواسطهی اندیشه» و «آگاهی عملی… واقعی» تعریف میکنند. مارکس میگوید: «اندیشهها جدا از زبان وجود ندارند.» به نظر شما زبانشناسی تا چه اندازه باید به جنبهی معنایی زبان، معناشناسی، معناشناسی تاریخی و سبکشناسی بپردازد، یا موضوع زبانشناسی باید فقط صورت باشد؟
پاسخ. معناشناسی (سماسیولوژی) یکی از بخشهای مهم زبانشناسی است. جنبهی معنایی واژهها و عبارتها در مطالعهی زبان اهمیت جدی دارد. بنابراین باید در زبانشناسی جایگاهی شایسته برای معناشناسی (سماسیولوژی) در نظر گرفت.
اما در بررسی مسائل معناشناسی و استفاده از دادههای آن، به هیچ وجه نباید در اهمیتش اغراق کرد، چه رسد به اینکه از آن سوءاستفاده شود. منظورم برخی زبانشناساناند که چنان شیفتهی معناشناسی میشوند که زبان را، بهعنوان «واقعیت بیواسطهی اندیشه» که پیوندی ناگسستنی با تفکر دارد، نادیده میگیرند، اندیشه را از زبان جدا میکنند و ادعا میکنند که زبان دوران خود را سپری کرده و میتوان بدون زبان هم سر کرد.
به این سخنان ن. یا. مار توجه کنید: «زبان فقط تا آنجا وجود دارد که در اصوات آشکار میشود؛ عمل اندیشه بدون آشکار شدن نیز صورت میگیرد… زبان (صوتی) اکنون دیگر در حال واگذاری کارکردهای خود به اختراعات جدیدی است که بیچونوچرا بر فضا غلبه میکنند، و اندیشه با اتکا به ذخایر استفادهنشدهی گذشته و دستاوردهای تازهی خود رو به اعتلاست و باید زبان را کنار بزند و کاملاً جای آن را بگیرد. زبان آینده، اندیشهای است که در تکنیکی فارغ از مادهی طبیعی رشد میکند. در برابر آن هیچ زبانی، حتی زبان صوتی که به هر حال به هنجارهای طبیعت وابسته است، تاب نخواهد آورد» (ر. ک. «آثار برگزیدهی» ن. یا. مار).
اگر این چرندِ «کار جادویی» را به زبان سادهی انسانی ترجمه کنیم، میتوان به این نتیجه رسید که:
الف) ن. یا. مار اندیشه را از زبان جدا میکند؛
ب) ن. یا. مار معتقد است ارتباط میان مردم میتواند بدون زبان و به کمک خودِ اندیشه صورت گیرد، اندیشهای آزاد از «مادهی طبیعی» زبان و رها از «هنجارهای طبیعت»؛
پ) ن. یا. مار با جدا کردن اندیشه از زبان و «آزاد کردن» آن از «مادهی طبیعی» زبان، در باتلاق ایدئالیسم فرو میرود.
میگویند اندیشهها پیش از آنکه در گفتار بیان شوند، در ذهن انسان پدید میآیند، بیمادهی زبانی و بیپوشش زبانی، به اصطلاح بهصورت عریان. اما این کاملاً نادرست است. هر اندیشهای که در ذهن انسان پدید آید، هر زمان که پدید آید، فقط بر پایهی مادهی زبانی، بر پایهی اصطلاحها و عبارتهای زبانی، میتواند پدید آید و وجود داشته باشد. اندیشههای عریان، فارغ از مادهی زبانی و فارغ از «مادهی طبیعی» زبان، وجود ندارند. «زبان واقعیت بیواسطهی اندیشه است» (مارکس). واقعیت اندیشه در زبان آشکار میشود. فقط ایدئالیستها میتوانند از تفکری سخن بگویند که با «مادهی طبیعی» زبان پیوند ندارد، از تفکری بیزبان.
خلاصه اینکه اغراق در اهمیت معناشناسی و سوءاستفاده از آن، ن. یا. مار را به ایدئالیسم کشاند.
بنابراین اگر معناشناسی (سماسیولوژی) را از اغراقها و سوءاستفادههایی از نوع آنچه ن. یا. مار و برخی «شاگردانش» مرتکب میشوند مصون بداریم، میتواند سود بسیاری به زبانشناسی برساند.
۳. پرسش. شما کاملاً بهدرستی میگویید که اندیشهها، تصورات، آداب و اصول اخلاقی بورژواها و پرولترها درست در نقطهی مقابل یکدیگر قرار دارند. خصلت طبقاتی این پدیدهها بیتردید در جنبهی معنایی زبان، و گاه در صورت آن، یعنی در مجموعهی واژگان، بازتاب یافته است، چنانکه در مقالهی شما نیز بهدرستی اشاره شده. آیا میتوان با تحلیل مواد زبانی مشخص، و پیش از همه جنبهی معنایی زبان، از ماهیت طبقاتی مفاهیمی سخن گفت که زبان بیان میکند، بهویژه در مواردی که تعبیر زبانی نه فقط اندیشهی انسان بلکه نگرش او به واقعیت را بیان میکند و تعلق طبقاتی او در آن با وضوح خاصی آشکار میشود؟
پاسخ. خلاصه اینکه میخواهید بدانید آیا طبقات بر زبان تأثیر میگذارند، آیا واژهها و تعبیرهای خاص خود را وارد زبان میکنند، و آیا پیش میآید که مردم، بسته به تعلق طبقاتی خود، به واژهها و تعبیرهای یکسان معنای متفاوتی بدهند؟
بله، طبقات بر زبان تأثیر میگذارند، واژهها و تعبیرهای خاص خود را وارد زبان میکنند و گاه واژهها و تعبیرهای یکسان را به شکلهای متفاوت میفهمند. در این تردیدی نیست.
اما از این نمیتوان نتیجه گرفت که واژهها و تعبیرهای خاص، یا تفاوت در معناشناسی، میتوانند برای تکامل زبان واحد و همگانی اهمیت جدی داشته باشند، از اهمیت آن بکاهند یا خصلت آن را تغییر دهند.
نخست اینکه چنین واژهها و تعبیرهای خاص و موارد تفاوت معنایی در زبان آنقدر اندکاند که به دشواری یک درصد کل مواد زبانی را تشکیل میدهند. بنابراین تودهی عظیم باقیماندهی واژهها و تعبیرها و نیز معنای آنها میان همهی طبقات جامعه مشترک است.
دوم اینکه واژهها و تعبیرهای خاصی که رنگ طبقاتی دارند، در گفتار نه بر پایهی قواعد نوعی دستور زبان «طبقاتی» که اصلاً وجود ندارد، بلکه بر پایهی قواعد دستور زبانِ زبان همگانی موجود به کار میروند.
بنابراین وجود واژهها و تعبیرهای خاص و موارد تفاوت در معناشناسی زبان، نه وجود زبان واحد و همگانی و ضرورت آن را رد میکند، بلکه برعکس آن را تأیید میکند.
۴. پرسش. در مقالهی خود کاملاً بهدرستی مار را عامیانهساز مارکسیسم ارزیابی میکنید. آیا این بدان معناست که زبانشناسان، از جمله ما جوانان، باید تمام میراث زبانشناختی مار را دور بیندازیم، هرچند او شماری پژوهش ارزشمند زبانشناختی نیز دارد که رفقا چیکوباوا، سانژیف و دیگران در بحث دربارهی آنها نوشتهاند؟ آیا میتوانیم با رویکردی انتقادی به مار، آنچه را در آثارش سودمند و ارزشمند است برگیریم؟
پاسخ. البته آثار ن. یا. مار فقط از خطا تشکیل نشدهاند. ن. یا. مار فاحشترین خطاهای خود را هنگامی مرتکب شد که عناصر مارکسیسم را بهصورت تحریفشده وارد زبانشناسی کرد و کوشید نظریهای مستقل دربارهی زبان بسازد. اما ن. یا. مار آثار جداگانهی خوب و خوشنوشتهای هم دارد که در آنها، با کنار گذاشتن دعاوی نظری خود، زبانهای مشخصی را با دقت و صداقت علمی و، باید گفت، با مهارت بررسی میکند. در چنین آثاری میتوان مطالب ارزشمند و آموزندهی بسیاری یافت. روشن است که باید این مطالب ارزشمند و آموزنده را از ن. یا. مار گرفت و به کار بست.
۵. پرسش. بسیاری از زبانشناسان یکی از علتهای اصلی رکود در زبانشناسی شوروی را فرمالیسم میدانند. بسیار مایلم نظر شما را بدانم که فرمالیسم در زبانشناسی چیست و چگونه میتوان بر آن غلبه کرد.
پاسخ. ن. یا. مار و «شاگردانش» همهی زبانشناسانی را که «آموزش نوین» ن. یا. مار را نمیپذیرند به «فرمالیسم» متهم میکنند. البته این کار نه جدی است و نه عاقلانه.
ن. یا. مار دستور زبان را امری صوری و پوچ میدانست و کسانی را که ساخت دستوری را پایهی زبان میشمردند فرمالیست مینامید. این دیگر بهکلی احمقانه است.
فکر میکنم «فرمالیسم» را پدیدآورندگان «آموزش نوین» برای آسان کردن مبارزه با مخالفان خود در زبانشناسی اختراع کردهاند.
علت رکود در زبانشناسی شوروی نه «فرمالیسم» اختراعشدهی ن. یا. مار و «شاگردانش»، بلکه رژیم آراکچیفوار و آشفتگی نظری در زبانشناسی است. رژیم آراکچیفوار را «شاگردان» ن. یا. مار پدید آوردند. آشفتگی نظری را ن. یا. مار و نزدیکترین همکارانش وارد زبانشناسی کردند. برای پایان دادن به رکود باید هر دو را از میان برد. از میان بردن این زخمها زبانشناسی شوروی را بهبود خواهد بخشید، راهی گسترده پیش پای آن خواهد گشود و به زبانشناسی شوروی امکان خواهد داد جایگاه نخست را در زبانشناسی جهان به دست آورد.
۲۹ ژوئن ۱۹۵۰
«پراودا»، ۴ ژوئیهی ۱۹۵۰
—————————————
پاسخ به رفقا
به رفیق سانژیف
رفیق سانژیف گرامی!
با تأخیر زیادی به نامهی شما پاسخ میدهم، زیرا نامهی شما را تازه دیروز از دستگاه کمیتهی مرکزی به من رساندند.
بیتردید موضع مرا در مسئلهی گویشها درست تفسیر کردهاید.
گویشهای «طبقاتی»، که درستتر است ژارگون نامیده شوند، نه در خدمت تودههای مردم، بلکه در خدمت قشر محدود بالای جامعهاند. افزون بر این، نه ساخت دستوری مستقل خود را دارند و نه ذخیرهی اصلی واژگان خود را. از این رو به هیچ وجه نمیتوانند به زبانهای مستقلی تکامل یابند.
گویشهای محلی («سرزمینی»)، برعکس، در خدمت تودههای مردماند و ساخت دستوری و ذخیرهی اصلی واژگان خود را دارند. از این رو برخی گویشهای محلی میتوانند در فرایند شکلگیری ملتها پایهی زبانهای ملی شوند و به زبانهای ملیِ مستقل تکامل یابند. برای مثال، گویش کورسک و اوریول، یا گفتار کورسک و اوریول، در زبان روسی چنین بود و پایهی زبان ملی روسی شد. همین را باید دربارهی گویش پولتاوا و کییف در زبان اوکراینی گفت که پایهی زبان ملی اوکراینی شد. دیگر گویشهای این زبانها، در مقابل، ویژگی مستقل خود را از دست میدهند، در این زبانها جذب میشوند و در آنها از میان میروند.
فرایندهای معکوس نیز رخ میدهد: زبان واحد قومی که به علت نبود شرایط اقتصادی لازم برای رشد هنوز به ملت تبدیل نشده است، بر اثر فروپاشی دولت آن قوم از هم میپاشد، و گویشهای محلی که هنوز فرصت نکردهاند در زبان واحد جذب شوند دوباره جان میگیرند و آغازگر شکلگیری زبانهای مستقل جداگانه میشوند. ممکن است، برای مثال، زبان واحد مغولی دقیقاً چنین سرنوشتی داشته باشد.
۱۱ ژوئیهی ۱۹۵۰
«پراودا»، ۲ اوت ۱۹۵۰
—————————————
به رفقا د. بلکین و س. فورر
نامههای شما را دریافت کردم.
خطای شما این است که دو چیز متفاوت را با هم درآمیختهاید و موضوعی را که در پاسخ من به رفیق کراشنینیکووا بررسی شده است با موضوعی دیگر جایگزین کردهاید.
۱. در آن پاسخ، ن. یا. مار را نقد میکنم که هنگام سخن گفتن از زبان صوتی و اندیشه، زبان را از اندیشه جدا میکند و بدین ترتیب به ایدئالیسم میافتد. بنابراین در پاسخ من سخن از انسانهای عادیِ دارای زبان است. در همانجا تأکید میکنم که اندیشهها در چنین انسانهایی فقط بر پایهی مادهی زبانی میتوانند پدید آیند و اندیشههای عریان و بیپیوند با مادهی زبانی در انسانهای دارای زبان وجود ندارند.
شما به جای آنکه این حکم را بپذیرید یا رد کنید، انسانهای غیرعادی و بیزبان، یعنی ناشنوا و لالها، را جای آنها میگذارید؛ کسانی که زبان ندارند و اندیشههایشان طبعاً نمیتواند بر پایهی مادهی زبانی پدید آید.
چنانکه میبینید، این موضوعی کاملاً متفاوت است که من به آن نپرداختهام و نمیتوانستم بپردازم، زیرا زبانشناسی با انسانهای عادیِ دارای زبان سروکار دارد، نه با انسانهای غیرعادی و ناشنوا و لالی که زبان ندارند.
شما موضوع مورد بحث را با موضوع دیگری که اصلاً مورد بحث نبود جایگزین کردهاید.
۲. از نامهی رفیق بلکین پیداست که او «زبان واژهها» (زبان صوتی) و «زبان اشارهها» (به تعبیر ن. یا. مار، زبان «دستی») را همردیف میداند. ظاهراً تصور میکند که زبان اشارهها و زبان واژهها همارزند، زمانی جامعهی انسانی زبان واژهها نداشته است و زبان «دستی» در آن دوره جای زبان واژهها را گرفته بوده که بعدها پدید آمده است.
اما اگر رفیق بلکین واقعاً چنین میاندیشد، خطای جدیای مرتکب میشود. زبان صوتی، یا زبان واژهها، همواره تنها زبان جامعهی انسانی بوده است که میتوانسته وسیلهای کامل برای ارتباط میان مردم باشد. تاریخ هیچ جامعهی انسانیای را نمیشناسد، هرقدر هم عقبمانده، که زبان صوتی خود را نداشته باشد. مردمنگاری نیز هیچ قوم عقبماندهای را نمیشناسد، هرقدر هم ابتدایی، حتی به اندازهی بومیان استرالیا یا بومیان سرزمین آتش در سدهی گذشته یا ابتداییتر از آنها، که زبان صوتی خود را نداشته باشد. زبان صوتی در تاریخ بشر یکی از آن نیروهایی بوده است که به انسانها کمک کرده از جهان حیوانی جدا شوند، در جوامع گرد هم آیند، اندیشهی خود را پرورش دهند، تولید اجتماعی را سازمان دهند، با نیروهای طبیعت با موفقیت مبارزه کنند و به پیشرفتی برسند که امروز در اختیار داریم.
از این حیث، اهمیت آنچه زبان اشارهها نامیده میشود، با توجه به فقر و محدودیت شدیدش، ناچیز است. در واقع نه زبان است و نه حتی جانشین زبانی که بتواند به نحوی جای زبان صوتی را بگیرد، بلکه وسیلهای کمکی با امکاناتی بسیار محدود است که انسان گاه برای تأکید بر این یا آن بخش سخن خود از آن استفاده میکند. زبان اشارهها را همانقدر نمیتوان با زبان صوتی برابر دانست که کجبیل ابتداییِ چوبی را با تراکتور زنجیریِ مدرن مجهز به گاوآهن پنجخیش و بذرکار ردیفیِ تراکتوری.
۳. چنانکه پیداست، شما پیش از هر چیز به ناشنوا و لالها علاقهمندید و پس از آن به مسائل زبانشناسی. ظاهراً همین امر شما را واداشته است با چند پرسش به من مراجعه کنید. بسیار خوب، اگر اصرار دارید، مخالفتی ندارم که خواستهی شما را برآورده کنم. پس وضع ناشنوا و لالها چگونه است؟ آیا اندیشه در آنها کار میکند، آیا اندیشههایی در ذهنشان پدید میآید؟ بله، اندیشه در آنها کار میکند و اندیشههایی پدید میآید. روشن است که چون ناشنوا و لالها از زبان محروماند، اندیشههایشان نمیتواند بر پایهی مادهی زبانی پدید آید. آیا این بدان معناست که اندیشههای ناشنوا و لالها عریان و بیپیوند با «هنجارهای طبیعت»، به تعبیر ن. یا. مار، هستند؟ نه. اندیشههای ناشنوا و لالها فقط بر پایهی تصویرها، ادراکها و تصوراتی پدید میآیند و میتوانند وجود داشته باشند که در زندگی روزمره، به واسطهی حواس بینایی، لامسه، چشایی و بویایی، دربارهی اشیای جهان بیرونی و روابط آنها با یکدیگر در ذهنشان شکل میگیرد. بیرون از این تصویرها، ادراکها و تصورات، اندیشه تهی و عاری از هرگونه محتواست، یعنی وجود ندارد.
۲۲ ژوئیهی ۱۹۵۰
«پراودا»، ۲ اوت ۱۹۵۰
—————————————
به رفیق آ. خولوپوف
نامهی شما را دریافت کردم.
در پاسخ کمی تأخیر کردم، چون کارم بسیار زیاد بود.
نامهی شما، بیآنکه صریحاً بگوید، بر دو پیشفرض استوار است: نخست، اینکه میتوان از آثار این یا آن نویسنده جدا از دورهی تاریخیای که نقلقول دربارهی آن سخن میگوید نقل کرد؛ و دوم، اینکه برخی نتیجهگیریها و فرمولهای مارکسیسم که از بررسی یکی از دورههای رشد تاریخی به دست آمدهاند، برای همهی دورههای رشد معتبرند و بنابراین باید «تغییرناپذیر» بمانند.
باید بگویم که هر دو پیشفرض عمیقاً نادرستاند.
چند مثال.
۱. در دههی چهل قرن گذشته، زمانی که هنوز سرمایهداری انحصاری وجود نداشت، سرمایهداری کمابیش بهطور یکنواخت و در مسیر صعودی رشد میکرد و به سرزمینهای تازهای که هنوز تصرف نکرده بود گسترش مییافت، و قانون رشد ناموزون هنوز نمیتوانست با تمام نیروی خود عمل کند، مارکس و انگلس به این نتیجه رسیدند که انقلاب سوسیالیستی نمیتواند در یک کشور بهتنهایی پیروز شود و فقط در نتیجهی ضربهای همگانی در همه یا بیشتر کشورهای متمدن میتواند پیروز شود. این نتیجه بعدها به حکم راهنمای عمل همهی مارکسیستها بدل شد.
اما در آغاز قرن بیستم، بهویژه در دورهی جنگ جهانی اول، هنگامی که برای همه روشن شد سرمایهداری پیشاانحصاری آشکارا به سرمایهداری انحصاری بدل شده، سرمایهداری صعودی به سرمایهداری رو به مرگ بدل شده، جنگ ضعفهای علاجناپذیر جبههی امپریالیستی جهان را آشکار کرده و قانون رشد ناموزون، ناهمزمانیِ رسیدن انقلاب پرولتری در کشورهای گوناگون را از پیش تعیین کرده است، لنین با تکیه بر نظریهی مارکسیستی به این نتیجه رسید که در شرایط جدید رشد، انقلاب سوسیالیستی کاملاً میتواند در یک کشور بهتنهایی پیروز شود؛ پیروزی همزمان انقلاب سوسیالیستی در همهی کشورها یا بیشتر کشورهای متمدن، به علت ناهمزمانیِ رسیدن انقلاب در این کشورها، ناممکن است؛ و فرمول قدیمی مارکس و انگلس دیگر با شرایط تاریخی تازه سازگار نیست.
چنانکه میبینیم، در مسئلهی پیروزی سوسیالیسم با دو نتیجهگیری متفاوت روبهرو هستیم که نه تنها با یکدیگر تعارض دارند، بلکه یکدیگر را نفی میکنند.
برخی نقلقولپرستان و تلمودیستها که بیآنکه به ماهیت مسئله توجه کنند، صوری و جدا از شرایط تاریخی نقلقول میکنند، ممکن است بگویند یکی از این دو نتیجهگیری باید بهعنوان نتیجهای قطعاً نادرست کنار گذاشته شود و نتیجهی دیگر، بهعنوان نتیجهای قطعاً درست، به همهی دورههای رشد تعمیم یابد. اما مارکسیستها نمیتوانند ندانند که این نقلقولپرستان و تلمودیستها اشتباه میکنند؛ نمیتوانند ندانند که هر دو نتیجهگیری درستاند، اما نه بهطور مطلق، بلکه هر یک برای زمان خود: نتیجهگیری مارکس و انگلس برای دورهی سرمایهداری پیشاانحصاری و نتیجهگیری لنین برای دورهی سرمایهداری انحصاری.
۲. انگلس در «آنتیدورینگ» میگفت پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی، دولت باید زوال یابد. بر همین اساس، پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در کشور ما، نقلقولپرستان و تلمودیستهای حزب ما خواستار آن شدند که حزب برای زوال هرچه سریعتر دولت، انحلال ارگانهای دولتی و کنار گذاشتن ارتش دائمی اقدام کند.
اما مارکسیستهای شوروی، بر پایهی بررسی اوضاع جهان در زمان ما، به این نتیجه رسیدند که در شرایط محاصرهی سرمایهداری، هنگامی که انقلاب سوسیالیستی فقط در یک کشور پیروز شده است و در همهی کشورهای دیگر سرمایهداری حاکم است، کشورِ انقلاب پیروز، اگر نمیخواهد محاصرهی سرمایهداری آن را درهم بکوبد، نه تنها نباید دولت خود را تضعیف کند، بلکه باید دولت، ارگانهای دولتی، سازمانهای اطلاعاتی و ارتش خود را از هر جهت تقویت کند. مارکسیستهای روس به این نتیجه رسیدند که فرمول انگلس ناظر به پیروزی سوسیالیسم در همه یا بیشتر کشورهاست و در وضعیتی که سوسیالیسم فقط در یک کشور بهتنهایی پیروز شده و در همهی کشورهای دیگر سرمایهداری حاکم است، کاربرد ندارد.
چنانکه میبینیم، در مسئلهی سرنوشت دولت سوسیالیستی با دو فرمول متفاوت روبهرو هستیم که یکدیگر را نفی میکنند.
نقلقولپرستان و تلمودیستها ممکن است بگویند چنین وضعی تحملناپذیر است، باید یکی از فرمولها را بهعنوان فرمولی قطعاً نادرست کنار گذاشت و دیگری را بهعنوان فرمولی قطعاً درست به همهی دورههای رشد دولت سوسیالیستی تعمیم داد. اما مارکسیستها نمیتوانند ندانند که نقلقولپرستان و تلمودیستها اشتباه میکنند، زیرا هر دو فرمول درستاند، اما نه بهطور مطلق، بلکه هر یک برای زمان خود: فرمول مارکسیستهای شوروی برای دورهی پیروزی سوسیالیسم در یک یا چند کشور، و فرمول انگلس برای دورهای که پیروزی پیدرپی سوسیالیسم در کشورهای گوناگون به پیروزی سوسیالیسم در بیشتر کشورها بینجامد و بدین ترتیب شرایط لازم برای اجرای فرمول انگلس فراهم شود.
میتوان شمار این نمونهها را بیشتر کرد.
همین را باید دربارهی دو فرمول متفاوت در مسئلهی زبان گفت که از دو اثر متفاوت استالین گرفته شدهاند و رفیق خولوپوف در نامهی خود آورده است.
رفیق خولوپوف به اثر استالین «دربارهی مارکسیسم در زبانشناسی» استناد میکند که در آن نتیجه گرفته میشود در اثر آمیختگی، مثلاً دو زبان، معمولاً یکی از زبانها پیروز میشود و زبان دیگر از میان میرود؛ بنابراین آمیختگی نه زبان سوم و تازهای پدید میآورد، بلکه یکی از زبانها را حفظ میکند. سپس به نتیجهگیری دیگری استناد میکند که از گزارش استالین به شانزدهمین کنگرهی حزب کمونیست سراسری (بلشویکها) گرفته شده است و در آن گفته میشود که در دورهی پیروزی سوسیالیسم در مقیاس جهانی، هنگامی که سوسیالیسم استوار شود و در زندگی روزمره جا بیفتد، زبانهای ملی ناگزیر باید در یک زبان مشترک ادغام شوند که البته نه روسیِ کبیر خواهد بود و نه آلمانی، بلکه چیزی تازه خواهد بود. رفیق خولوپوف با مقایسهی این دو فرمول و دیدن اینکه نه تنها با هم منطبق نیستند، بلکه یکدیگر را نفی میکنند، دچار نومیدی میشود. او در نامهی خود مینویسد: «از مقالهی شما فهمیدم که از آمیختگی زبانها هرگز نمیتواند زبان تازهای پدید آید، اما پیش از این مقاله، بر پایهی سخنرانی شما در شانزدهمین کنگرهی حزب کمونیست سراسری (بلشویکها)، سخت معتقد بودم که در دورهی کمونیسم زبانها در یک زبان مشترک ادغام خواهند شد.»
روشن است که رفیق خولوپوف، چون میان این دو فرمول تناقضی یافته و عمیقاً معتقد است این تناقض باید برطرف شود، لازم میداند یکی از فرمولها را بهعنوان فرمولی نادرست کنار بگذارد و به دیگری، بهعنوان فرمولی درست برای همهی زمانها و کشورها، بچسبد؛ اما نمیداند به کدام فرمول باید چسبید. نتیجه چیزی شبیه بنبست است. رفیق خولوپوف حتی به ذهنش خطور نمیکند که هر دو فرمول میتوانند درست باشند، هر یک برای زمان خود.
نقلقولپرستان و تلمودیستها همیشه همینگونهاند: بیآنکه به ماهیت مسئله توجه کنند و با نقلقول صوری، بیاعتنا به شرایط تاریخیای که نقلقولها دربارهی آن سخن میگویند، همواره به بنبست میرسند.
اما اگر مسئله را از حیث ماهیت آن بررسی کنیم، هیچ دلیلی برای بنبست وجود ندارد. واقعیت این است که جزوهی استالین «دربارهی مارکسیسم در زبانشناسی» و سخنرانی استالین در شانزدهمین کنگرهی حزب دو دورهی کاملاً متفاوت را در نظر دارند و به همین سبب فرمولهای آنها نیز متفاوت است.
فرمول استالین در جزوهی او، در بخشی که به آمیختگی زبانها مربوط است، دورهی پیش از پیروزی سوسیالیسم در مقیاس جهانی را در نظر دارد؛ هنگامی که طبقات استثمارگر نیروی مسلط جهاناند، ستم ملی و استعماری همچنان پابرجاست، جدایی ملی و بیاعتمادی متقابل ملتها با مرزبندیهای دولتی تثبیت شده است، هنوز برابری ملی وجود ندارد، آمیختگی زبانها در قالب مبارزه برای سلطهی یکی از زبانها صورت میگیرد، هنوز شرایط همکاری مسالمتآمیز و دوستانهی ملتها و زبانها فراهم نشده است، آنچه در دستور کار است نه همکاری و غنیسازی متقابل زبانها، بلکه همانندسازی برخی زبانها و پیروزی برخی دیگر است. روشن است که در چنین شرایطی فقط میتوان از زبانهای پیروز و مغلوب سخن گفت. فرمول استالین دقیقاً همین شرایط را در نظر دارد، آنجا که میگوید آمیختگی، مثلاً دو زبان، نه به پیدایش زبان تازه، بلکه به پیروزی یکی از زبانها و شکست دیگری میانجامد.
اما فرمول دیگر استالین، که از سخنرانی او در شانزدهمین کنگرهی حزب گرفته شده و به ادغام زبانها در یک زبان مشترک مربوط است، دورهی دیگری را در نظر دارد: دورهی پس از پیروزی سوسیالیسم در مقیاس جهانی، هنگامی که دیگر امپریالیسم جهانی وجود نخواهد داشت، طبقات استثمارگر سرنگون شدهاند، ستم ملی و استعماری از میان رفته است، جدایی ملی و بیاعتمادی متقابل ملتها جای خود را به اعتماد و نزدیکی متقابل داده است، برابری ملی تحقق یافته، سیاست سرکوب و همانندسازی زبانها برچیده شده، همکاری ملتها برقرار شده و زبانهای ملی امکان یافتهاند در چارچوب همکاری آزادانه یکدیگر را غنی کنند. روشن است که در چنین شرایطی دیگر نمیتوان از سرکوب و شکست برخی زبانها و پیروزی زبانهای دیگر سخن گفت. اینجا نه با دو زبان، که یکی شکست بخورد و دیگری پیروز از مبارزه بیرون آید، بلکه با صدها زبان ملی روبهرو خواهیم بود. از میان آنها، در نتیجهی همکاری درازمدت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ملتها، نخست زبانهای واحد منطقهایِ غنیتر پدید خواهند آمد و سپس زبانهای منطقهای در یک زبان مشترک بینالمللی ادغام خواهند شد؛ زبانی که البته نه آلمانی خواهد بود، نه روسی و نه انگلیسی، بلکه زبان تازهای خواهد بود که بهترین عناصر زبانهای ملی و منطقهای را در خود جذب کرده است.
بنابراین دو فرمول متفاوت با دو دورهی متفاوت رشد جامعه مطابقت دارند، و دقیقاً چون با آن دورهها مطابقت دارند، هر دو درستاند، هر یک برای دورهی خود.
اینکه بخواهیم این دو فرمول با یکدیگر در تناقض نباشند و یکدیگر را نفی نکنند، همانقدر بیمعناست که بخواهیم دورهی سلطهی سرمایهداری با دورهی سلطهی سوسیالیسم در تناقض نباشد و سوسیالیسم و سرمایهداری یکدیگر را نفی نکنند.
نقلقولپرستان و تلمودیستها مارکسیسم و نتیجهگیریها و فرمولهای جداگانهی آن را مجموعهای از جزمهایی میدانند که «هرگز» تغییر نمیکنند، حتی اگر شرایط رشد جامعه تغییر کند. خیال میکنند اگر این نتیجهگیریها و فرمولها را از بر کنند و بجا و نابجا نقل کنند، میتوانند هر مسئلهای را حل کنند، با این امید که نتیجهگیریها و فرمولهای ازبرشده برای همهی زمانها و کشورها و همهی موارد زندگی به کارشان بیاید. اما فقط کسانی میتوانند چنین بیندیشند که حرف مارکسیسم را میبینند و ماهیتش را نمیبینند، متن نتیجهگیریها و فرمولهای مارکسیسم را از بر میکنند اما محتوای آنها را درنمییابند.
مارکسیسم علم قوانین رشد طبیعت و جامعه است، علم انقلاب تودههای ستمدیده و استثمارشده، علم پیروزی سوسیالیسم در همهی کشورها و علم بنای جامعهی کمونیستی است. مارکسیسم، بهعنوان علم، نمیتواند در یک جا بایستد؛ رشد میکند و تکامل مییابد. مارکسیسم در روند رشد خود ناگزیر با تجربههای تازه و دانشهای تازه غنی میشود؛ بنابراین برخی فرمولها و نتیجهگیریهای آن نیز ناگزیر با گذشت زمان تغییر میکنند و جای خود را به فرمولها و نتیجهگیریهای تازهای میدهند که با وظایف تاریخی جدید سازگارند.
مارکسیسم نتیجهگیریها و فرمولهای تغییرناپذیری را که برای همهی دورهها و عصرها الزامآور باشند نمیپذیرد. مارکسیسم دشمن هرگونه جزمگرایی است.
۲۸ ژوئیهی ۱۹۵۰
«پراودا»، ۲ اوت ۱۹۵۰