رازهای تروتسکیهای سرزمین من: بررسی وضعیت رضا براهنی از زمان دستگیری در سال ۱۳۵۲ تا اواخر سال ۱۳۵۵
آراز بارسقیان
آنچه در پی میآید، یکی از فصول کتاب نمایندگان امر/نمایندگان کلام: ۱۲ سال با کانون نویسندگان ایران و اهالی آن است. همانطور که میدانید کانون نویسندگان ایران بین سالهای ۴۹ تا ۵۶ هیچ فعالیتی نداشت و در بررسیهای کتاب، سعی شد به افرادی پرداخته شود که در فردای بازگشایی مجدد کانون نقش مهمی در آن داشتند. یکی از این افراد رضا براهنی بود. این نسخهٔ منفک شده از کتاب، بعد از گذشت چند سال از نسخهٔ اصلی، بهروزرسانی شده و جزئیات بیشتری از وضعیت براهنی ارائه شده. توضیح آنکه رسمالخط اسناد اصلی تا حد ممکن حفظ شده.
برای خرید کتاب میتوانید به این نشانی مراجعه کنید:
https://www.iranketab.ir/book/57789-namayandegan-amr-namayandegane-kalam
…اگر میخواهیم سابقهای جدی برای شبهای شعر انجمن ایران و آلمان پیدا کنیم، باید آن را در شبهای شعر خوشه در باشگاه کارمندان شهرداری چندین ماه قبل از شب بزرگداشت نیما بیابیم. همت اصلی از آقای احمد شاملو بود، و تنظیم برنامهها از نادر نادرپور، روانشاد اسماعیل شاهرودی، و من و خود آقای شاملو.
رضا براهنی، مجلهٔ کلک، شمارهٔ ۶ شهریور ۱۳۶۹
…آقای سعید سلطانپور را هم شخصاً نمیشناسم. ولی ایشان را از دور دیدهام. و این دیدار از دور موقعی بود که وی در یک شب شعر که به نام شبِ شعرِ مجلهٔ خوشه موسوم بود در سال ۴۷ یا ۴۸ آمد و شعر خواند. در آن موقع بنده هم مثل دو سه هزار نفر دیگر، در باشگاه کارمندان شهرداری، جزو تماشاگران بودم.
ـ رضا براهنی، جلسهٔ پنجم بازجویی، صفحه ۳، شهریور ۱۳۵۲
تروتسکیسم یک جنبش کمونیستی جهانی است. لئون تروتسکی در ابتدای سال ۱۹۲۹ به دستور دوستش ژوزف استالین از شوروی تبعید میشود. تروتسکی یازده سال و نیم بعد توسط یکی از مأموران سرویس امنیت شوروی، کاگب به قتل میرسد. در طول سالهای تبعید تروتسکی سعی داشته است جنبش سیاسی جهانیای ایجاد کند. تروتسکی خواستار بازتاب تکامل ایدهها و تصویر خودش است. بعد از مرگ تروتسکی، پیروانش سعی میکنند سازمانی بر اساس افکار او تشکیل دهند. تروتسکی از اولین مارکسیستهای جهان بوده است که به همراه ولادمیر ایلیچ لنین سعی داشت بینالملل سوم را در عرصهٔ جهانی ایجاد کند.
بینالملل اول توسط کارل مارکس و فردریش انگلس به راه افتاده بود. این دو دوست، سازمانی راه انداختند تا در مقابل آنارشیستهای قرن نوزدهمی مقاومت کنند. بینالملل اول اجتماع جهانی کارگران است. بینالملل اول به نتیجه نمیرسد اما از خاکستر آن بینالملل دوم سر برمیآورد. بینالملل دوم یک سازمان گستردهٔ جهانی بوده است. کارگران کشورهای مختلف مثل آلمان، فرانسه و سایر کشورهای اروپایی احزابی تشکیل دادند؛ هزاران هزار نفر عضو این احزاب کارگری شدند. تولد بینالملل دوم همراه بود با اوج شکوفایی سرمایهداری جهانی. سالهای ۱۸۹۰ تا ابتدای جنگ جهانی اول یعنی سال ۱۹۱۴. جنگ جهانی اول که رخ میدهد، هر کدام از احزاب کمونیست مشغول پشتیبانی از یکی از کشورهای امپریالیستِ بورژوای شرکت کننده در جنگ میشوند. لنین در مقابل این حرکت میایستد و آن را رد میکند. او میگوید سوسیالدموکراسی اروپایی یک جسد بو گرفته است. او اعلام میکند به بینالمللِ کمونیستی سوم نیاز است. این بینالملل در سال ۱۹۱۹ و بعد از پیروزی انقلاب روسیه رخ میدهد. بعدازاین احزاب کمونیستی جدید در کشورهای مختلف جهان شروع به شکلگیری کردند.
در واقع هدف از این گردهمایی ایجاد حزبِ «انقلاب جهانی» است، حزبی بینالمللی با «اجزایی» ملی. رهبران بلشویک روس تلاش میکنند حزبی بینالمللی بسازند؛ یکی از قواعد این حزب «تمرکزگرایی دموکراتیک» است. تمرکزگرایی دموکراتیک از اصول پایهای در سازماندهی سیاسی تفکر لنین است. او و طرفدارانش فکر میکنند تمرکزگرایی دموکراتیک یعنی قرار گرفت در مبارزهای سیاسی و در عین حال حفظ آزادیهای درون سازمانی. مبارزه از یک سو و از سوی دیگر آزادی درونسازمانی نباید چهرهٔ واحدِ حزب در جهان را خدشه دارد کند.
هدف اصلی لنین و طرفدارانش، رسیدن به «دیکتاتوری پرولتاریا» است. مارکس اولین نفری است که این اصطلاح را مطرح میکند. مارکس این اصطلاح را در مقابل دیکتاتوری بورژوازی قرار میدهد. دیکتاتوری بورژوازی دیکتاتوری طبقهٔ متوسط است، دیکتاتوری طبقهٔ قانون گذار و مالک. دیکتاتوری پرولتاریا برای دورهٔ انتقالی سرمایهداری به کمونیسم است. دورهای که تمرکز عوض اینکه دست بورژواها باشد، دست پرولتاریا است؛ یعنی همراهی طبقات پایین، کارگران و کشاورزان.
لنین و طرفدارانش قصد ایجاد «دیکتاتوری پرولتاریا» را داشتهاند اما از همان ابتدای راه انرژی خود را بر تشخیص بلشویک بودن یا نبودن مردم گذاشتند. این پروژه با مرگ لنین در سال ۱۹۲۲ ناقص ماند. در شوروی بعد از مرگ لنین، به نظر میرسد جانشین او تروتسکی است. تروتسکی توان مانورهای سیاسی و قدرت توطئهچینی استالین را ندارد؛ او شکست میخورد و رهبر جدید حزب کمونیست شوروی استالین میشود. تروتسکی بعد از تبعید سعی میکند تحلیلی دقیق از تئوریهای دوگانهٔ لنین، یعنی دو تئوری «دیکتاتوری پرولتاریا» و «تمرکزگرایی دموکراتیک» ارائه دهد. تروتسکی متوجه میشود این دو ایده در بهترین حالت تبدیل به تمرکز یک نفر بر همه میشود. یعنی اتفاقی که برای ژوزف استالین افتاد.
جنبش تروتسکیسم، براساس سعی لئون تروتسکی است. او سعی میکند بین «مخالفان چپِ» رژیم استالین همبستگی ایجاد کند. پذیرش لنینیسم جز اصلی جنبش تروتسکیسم است. این یعنی پذیرش مفاهیم مختلفی مثل دیکتاتوری پرولتاریا، مرکزگرایی دموکراتیک و وجود حزب پیشگامان. این جنبش یک مفهوم دیگر را پذیرفته است: انقلاب مداوم. این مفهوم را تروتسکی توسعه میدهد. از نظر او طبقهٔ بورژوا از انقلاب ناتوان است؛ طبقهٔ پرولتاریا باید این انقلاب را انجام بدهد. برای حفظ این انقلاب میبایست خود را بر سایر انقلابهای پرولتاریایی در اروپا دلگرم کنند. از نظر تروتسکی انقلاب در سایر نقاط جهان، در یگانی و پیوست با انقلاب روسیه است.
تروتسکیسم در سطح جهانی از اوایل دههٔ ۶۰ میلادی گسترش مییابد. گروهها و احزابی در آمریکای شمالی و اروپا تحت تأثیر نظرات طرفداران تروتسکیسم شکل میگیرند. در هر کشوری که حزب استالینی حاکمیت ندارد، این گروهها رشد میکنند. آنها هرگز در کشوری نتوانستند قدرت را به دست بگیرند ولی تا همین امروز دست از تلاش نمیکشند.[1]
رضا براهنی برای ساواک در اواخر دههٔ چهل یک اسم است.[2] اسمی که در پای بیانیههای مختلف امضا میکند. امضا در برگههای کانون نویسندگان ایران. حضور در مراسم هفتم جلال آلاحمد. امضا برای آزادی فریدون تنکابنی. امضا برای آزادی سعید سلطانپور و محسن یلفانی که هنگام اجرای نمایش آموزگاران دستگیر شدند. براهنی برای ساواک چند بریدهٔ روزنامه از تیترهای دهان پر کن هم هست؛ تیترهایی مثل «مخاطب روشنفکر، اکثریت مردم است»، «ادبیات معاصر، ادبیات ممنوع است».
براهنی در بیرون منتقد شعر و استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه تهران است. او دوست و همنشینِ جلال آلاحمد و خانوادهٔ ادبی او است. براهنی نقدهای جدلیای مینویسد؛ اهالی قلم و شعر او را با این نقدها میشناسند. براهنی سابقهٔ نویسندگی هم دارد. رمانی نوشته است به نام روزگار دوزخی آقای ایاز. کتاب را موسسهٔ امیرکبیر در سال ۱۳۴۹ منتشر میکند. محمد علی جعفری، مدیر موسسه، بعد از با خبر شدن از محتوای کتاب و قبل از پخش آن، تصمیم میگیرد کتاب را خمیر کند. یک نسخهٔ حروفچینی شده برای براهنی باقی میماند.
براهنی اول مهر سال ۵۱ بدون کمترین مشکلی پاسپورت میگیرد و برای مدتی مهمان دانشگاه تگزاس میشود. در آنجا مشغول تدریس ادبیات تطبیقی و ادبیات فارسی است. چهار ماه در دانشگاه تگزاس، پنج ماه در دانشگاه یوتا تدریس میکند و یک ماه هم به نیویورک میرود. اما در آنجا و در طی یکی از جلساتش باعث به تشنج کشیده شدن کلاس درس شده است. در تاریخ ۶ خرداد ۵۲ در گزارش واصله به ساواک از آمریکا نوشته شده او «هنگام تدریس در دانشگاه تگزاس در [شهر] آستین مطالبی علیه مصالح کشور ایراد نموده لیکن وی دارای ایدئولوژی تروتسکیسم بوده و طرفدار کنفدراسیون نمیباشد.» در واقع وقتی سخن از گرایشهای تروتسکیستی میآید، یعنی گروههایی که در سرتاسر جهان با همان توضیحاتی که در ابتدای متن آمد، دست به فعالیتهای چپ میزدند.
طرفداری براهنی از دانشجویان کنفدراسیون باعث میشود ساواک گمان کند او از طرفداران دانشجویان کنفدراسیون است. دانشجویان کنفدراسیون در آن روزها مَشی مایوییستی داشتند. دو ماه بعد یکی از ماموران ساواک از آمریکا با نام مستعار سیمرغ گزارش دیگری میفرستد. سیمرغ جریان دانشگاه تگزاس را تائید میکند ولی تاکید میکند براهنی دارای ایدئولوژی تروتسکیستی است و از طرفداران کنفدراسیون نیست. دیدگاه مایوییستی در مقابل دیدگاه تروتسکیسم میایستد با هم همخوانی ندارد.
در این جلسه بعد از سخنرانی براهنی او به گفتگو با حاضرین میپردازد ولی لحنی دو پهلو دارد. به خاطر همین شایعه میشود که او مأمور ساواک است چرا که بنا به گزارش از دانشجویان خواسته بود به ایران برگردند. براهنی که در این سفر حاضر نشده نظر خود را صریح بیان کند، ولی برآیند کلی حضور در او آمریکا مخالفت او با دستگاه است. دو علت برای دانشجویان آن طرف آب دارد: اولین مورد مربوط به اظهار نظر او دربارهٔ چیزی که از آن به نام تلاش برای «ایجاد مجددِ» «انجمن نویسندگان مخالف رژیم که جلال آلاحمد آن را تأسیس کرده» بود.[3] مسئلهٔ دوم که در گزارش نشست او در آمریکا به ساواک رسیده است تلاشش برای تدریس زبان ترکی در مدارس آذربایجان است. برای اولی از آلاحمد شاهد آورده و برای دومی از صمد بهرنگی که چند سال پیش در رود ارس غرق شد. همین باعث شده از نظر ساواک و احتمالاً افراد حاضر در آن مجلس او «مخالف رژیم» شناخته شود.
ساواک منتظر حرکتی از طرف براهنی است. در تاریخ ۱ شهریور ۵۲ با انتشار مقالهٔ فرهنگ حاکم، فرهنگ محکوم! ابتدا یک گزارش از او تهیه میشود. این گزارش را که منبع ۹۰۸۵ یازدهم همان ماه تهیه کرده است، نشان میدهد که با فضاهای نویسندگی و روشنفکری آشنایی زیادی دارد. او دربارهٔ براهنی نوشته است: «[او] به منتقد آتشپارهٔ تهران شهرت دارد. […] وی دیر شروع کرده و میخواهد زود به مقصد برسد و چون آدم شهرتطلبی است سعی میکند به هر طریق و به هر حیله که شده در دل خلق اثر گذاشته و راهی برای ارضاء جاهطلبی خود بیابد. […] اخیراً با ریشی انبوه از آمریکا مراجعت کرده و دو مرتبه سر کلاس و در محافل ادبی نمایان شده و با خندههای فیلسوفانه و موذیانهاش به دنبال سوژهای میگردد که خود [را] پس از یک سال دوری از مجالس دوباره مطرح کند. وی در زمان تأسیس کانون نویسندگان روابط حسنهای با جلال آلاحمد داشت و با تعریف و تمجید از جلال سعی میکرد برای خود موفقیتی دستوپا کُند حتی پس از مرگ جلال نیز با این خیال که از خود جانشینی برای جلال بسازد مدتی پا جای پای جلال میگذاشت اما خیلی زود فهمید که به قول معروف کار هر بز نیست خرمن کوفتن.»[4]
براهنی چند روز بعد از این گزارش در حالی که از دربِ جنوبی دانشگاه تهران با ماشین فورد کاپری خود خارج شده است، در خیابان امیرآباد دستگیر میشود. با دستگیری او اولین واکنش برای ساواک از طرف گروه تروتسکیهای آمریکایی رخ میدهد. به سرعت گزارشی مخابره میشود که در آن اعضای گروه از اقداماتی میگویند که در جهت آشکار شدن این اتفاقات برای افکار عمومی انجام دادهاند. فعالیت آنها در آمریکا از یک طرف ادامه دارد، از این طرف براهنی در زندان است. زندانی که بیشتر از ۱۰۲ روز طول نکشید. وقتی از او میپرسند با دانشجویان کنفدراسیونی ارتباط داشته است، او دست به نفی این ارتباط میزند. اتهامی که ساواک او را دستگیر میکند، همین رابطه است و مقالهٔ فرهنگ حاکم، فرهنگ محکوم! و «انتشار مقالهای دربارهٔ جلال آلاحمد» در روزنامهٔ اطلاعات. چند اتهام کوچکتر هم دارد. طبق گزارش یکی از منابع ساواک از دانشگاه تهران در یکی از روزهای مهر ۵۱ مشغول ریشخند کردن «انقلاب شاه و مردم» بوده است و هر گونه اصلاحات در ایران را به سخره گرفته بود. البته خود در بازجوییها منکر چنین چیزی میشود.
ساواک دست به یک سری پرسش و پاسخ طولانی از او میزند. در این برگهها از توضیحات او دربارهٔ مقالهٔ مذکور تا اینکه از کی و کجا در مطبوعات شروع به کار کرده است پرسیده میشود. این بازجویی بیشتر شکلِ یک واکاوی و سنجش طولانی مدت از براهنی برای ساواک دارد و درست عکس بازجوییهای ساعدی را است که جهتی جز شکستن او نداشت. پیش رفتن قدمبهقدم با پروندهٔ براهنی بیشتر نشان میدهد نظریهٔ منبع ۹۰۸۵ که شرحش آورده شد از طرف ساواک خوب فهم شده و در پس بازداشت و بازجویی و حتی اعترافات تلویزیونی و متنی براهنی، هدفی دیگر بوده است.
بازجوییهای براهنی در زندان از ۲۳ شهریور سال ۵۲ آغاز میشود. پنج جلسه بازجویی به صورت پرسش و پاسخ و بازداشتی که ۱۰۲ روز طول میکشد. از براهنی میپرسند با دانشجویان کنفدراسیونی ارتباط داشته است؟ او هر گونه ارتباطی را منکر میشود. براهنی مینویسد: «بنده با دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور که در حال فعالیت مضر باشند، نه در زمانی که در استامبول بودم و نه زمانی که در آمریکا بودم و یا موقعی که مدت دو روز در پاریس و در لندن و یک هفته در یونان بودم هیچگونه تماسی نداشتم. اصولاً دانشجویان ایرانی نمیدانستند که من که هستم و چون تدریسم در گروههای ادبیات انگلیسی بود (در آمریکا) و تحصیلم در گروه ادبیات انگلیسی (در استامبول) و چون هیچ دانشجوی ایرانی در این گروهها درس نمیخواند، تماس من با دانشجویان ایرانی تقریباً صفر بود. یکی دو بار، یکی دو دانشجو، در آمریکا سر کلاس درس من خاضر شدند به گمان اینکه درس من، به دلیل ایرانی بودنم، سادهتر از درس استادان دیگر خواهد بود، ولی چون دیدند اشتباه کردهاند، دیگر سر کلاسهای من حاضر نشدند.»
ساواک ۱۷ آبان گزارشی از روند بازجوییهای براهنی تهیه میکند. کارشناس پرونده دربارهٔ توضیحات براهنی مینویسد: «متهم اظهار میدارد ضمن اینکه در مقاله فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم هرگز به فرهنگ و تاریخ دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی ایران اهانتی نکرده و فرهنگ دو هزار و پانصد سالهٔ ایران را هرگز تحمیلی از غرب قلمداد نکرده بلکه با اشاره به مدارج و ادوار مختلف تاریخ سعی کرده ماهیت این فرهنگ را نشان داده و حتی از فرهنگ اصیل گذشته دفاع نموده است. نامبرده در خاتمه اضافه مینماید که اصولاً فرهنگ را به طوری کلی از دید عمومی در مقاله مورد بحث بررسی کرده و اشارهاش به فرهنگ ایران خیلی جزئی بوده و اگر اشارهای هم به فرهنگ تحمیلی غرب شده این اشاره در سطح جهانی بوده و منظورش این بوده که فرهنگ غرب میخواهد خود را به فرهنگ شرق تحمیل کند باید گوش به زنگ باشیم که فرهنگ غرب خود را به ما تحمیل نکند و ما برای تجدید عظمت کهن فرهنگی خود ملزم هستیم که فرهنگی بارآور و خلاق طوری بسازیم.»
در گزارش پرونده به تاریخ ۵۲/۸/۱۷ گزارشی از وضعیت او تنظیم میشود. نظریهٔ نهایی این است: «دکتر براهنی در طول تحقیقات کوشیده با توجیه اقدامات و نوشتههای خود به ترتیبی خود را مبری از هر اقدام ضد ملی و ضد امنیتی قلمداد نماید لیکن نوشتهها و آثار و ارتباطات او با افراد سابقهدار نماینده طرز فکر واقعی و منحرف او میباشد.» پرویز ثابتی پای این گزارش مینویسد: «متنی که نامبرده نوشته کافی نیست. باید تجدید نظر کند.»
نتیجهٔ نهایی گردش کار او در ساواک میشود متنی که در تاریخ ۵۲/۹/۱۵ جهت اعترافات رادیو و تلویزیونی و مطبوعاتی از رضا براهنی تهیه شده. متنی مفصل در ۱۲ برگه تایپ شده تهیه میشود. یک نسخهٔ ۱۳ صفحهای دستنویس هم وجود دارد. در این دستنوشته و متن تایپ شده تفاوتهایی دیده میشود اما به نظر تفاوتها چیزی نیست که کسی جز نویسنده در انجام آن دخل و تصرف داشته باشد. به نظر هر دو نسخههایی متفاوت از یک سری اعترافات است که نویسنده حاضر شده است بهراحتی در اختیار ساواک قرار دهد. بخشی از آن بهصورت مصاحبهٔ تلویزیونی منتشر میشود و بخشی دیگر بهصورت مطالب مختلف در روزنامهها.[5]
در بیرون از زندان چند اتفاق بهطور همزمان میافتد. ۷ آذر ۵۲ از کالیفرنیا گزارشی به ساواک مخابره میشود. گروه تروتسکیستیهای آمریکایی نسبت به این دستگیری واکنش نشان میدهند. اعضای گروه تروتسکی قصد دارند اقداماتی برای افشاگری این بازداشت در اذهان عمومی انجام دهند. قرار گروههایی در نیویورک و کالیفرنیا موضوع را بین مردم افشا کردهاند. میخواهند با همراهی محمدعلی کِلی و جین فوندا قضیه را در سطح عمومی مطرح کنند. قصد دارند سه وکیل آمریکایی را جهت شرکت در جلسهٔ دادگاه براهنی به ایران ارسال کنند و بعد گزارش این ماجرا را به مردم آمریکا بدهند. آرتور میلر، نورمن میلر و ناشر کتابِ روزگار دوزخی آقای ایاز در آمریکا، تماس گرفتهاند و قول همراهی دادهاند. گروه تروتسکیستهای حتی شروع به جمعآوری پول و تبلیغ برای او میکنند.
در ۱۶ آبان همان سال همسر براهنی نامهای به دکتر هریس لنوویتز میدهد. چند روز بعد یعنی ۲۹ آبان از کالیفرنیا گزارشی به ساواک مخابره میشود: «روز گذشته شنیدیم که همسر دکتر براهنی از تهران نامهای جهت دکتر هریس استاد دانشگاه یوتا د رامریکا نوشته و دران نوشته است که چون اطمیمنان دارد شوهرش گناهی ندارد از او خواسته است که مقامات دولت ایران را در امریکا وادار کنند که نسبت به آزادی شوهرش اقدام نمایند و اضافه نموده که تاکنون سه بار بدیدن شوهرش در زندان رفته است. گرچه باو چیزی نگفته لکن مطمئن است که او را شکنجه دادهاند.»
براهنی هم در زندان در تاریخ ۵۲/۹/۴ نامهای مینویسد و در آن میگوید آدرسش تغییر کرده است و کمی هم دربارهٔ مسائل انتشار کتابهایش توضیحاتی به لنوویتز میدهد. در تلگرافی که از طرف منابع ساواک در تاریخ ۵۲/۹/۲ به آنها میرسد، اطلاع به دست میآورند که در یوتا و تگزاس (دو شهری که براهنی چندین ماه در آنها سکونت داشته) شایعه شده که او در ایران تحت شکنجه است. دانشجویان هم دارند اقداماتی میکنند؛ میخواهند به سفارت «شاهنشاهی» برای استعلام گرفتن این ماجرا بروند و حتی جریان را به گوش کنگرهٔ آمریکا برسانند.
کسانی که در آمریکا هستند علل بازداشت را سخنرانیهای او در آمریکا میدانند. ساواک همسر براهنی را احضار و به او تذکر میدهد که نباید از این «تحریکات» انجام دهد. در آمریکا یک مقاله منتشر میشود. این مقاله که سوابقش در ساواک موجود نیست، اما یکی از منابع ساواک در اهواز با شمارهٔ ۲۳۲۷ با دوستان خود در آمریکا صحبت کرده است و نظرات دانشجویان آمریکایی را به ساواک منتقل میکند. به نظر دانشجویان، براهنی فردی است با تمایلات مارکسیستی اسلامی و میخواهد مذهب را با مارکسیسم تلفیق کند. البته که تعصبات ترکی هم دارد و میخواهد تشکیلاتی همچون «فرقهٔ دموکرات» هم راه بیندازد. هدفش هم از آموختن زبان فارسی استفادهٔ «تازیانهای [از فارسی] علیه فارسیزبانان» بوده است.
مقالهای هم منتشر شده است که میگوید براهنی در نیویورک دیداری با آلن گینزبرگ[6] داشته است. وقتی هم که از او خواستهاند در آمریکا برای تدریس بماند بهانه آورده است که چون قرار است از دانشیاری به مقام استادی ارتقا یابد میخواهد در ایران بماند. در این مقاله از زبان براهنی آوردهاند که حکومت ایران توسط سازمان جاسوسی سیا و اسرائیل اداره میشود و عوامل ساواک را به شصت هزار نفر تخمین زده است.
پای وزارت امور خارجهٔ آمریکا هم به این جریان باز میشود. در تاریخ ۵۲/۹/۲۴ نامهای به سفارت آمریکا در ایران ارسال میشود. در این نامه آمده: «با توجه به اطلاعات واصله براهنی در اکتبر ۱۹۷۳ (مهر ۱۳۵۲) دستگیر شده است. به نظر دلیل دفاع او از تظاهرات دانشجویان در سال ۱۹۷۲ (۱۳۵۱) است. به ما خبر رسیده که او همچنان در بازداشت است.»[7] سفارت آمریکا در جواب به تاریخ ۵۲/۱۰/۸ مینویسد: «براهنی در حدود یک هفتهٔ پیش از زندان آزاد شد و در تهران آزادانه حضور دارد.»[8] در واقع افرادی که با براهنی دوست بودند در آمریکا سعی کردند از طریق تمام عواملی که داشتند برای او کاری بکنند.
از طرفی انجمن قلم پن آمریکا هم تلگرافی به تاریخ ۵۲/۹/۴ برای امیرعباس هویدا میفرستد. در این نامه انجمن قلم آمریکا PEN از بازداشت پرفسور رضا براهنی که مدتی در دانشگاههای تگزاس و یوتا تدریس نموده است ابراز نگرانی کرده و خواستار اطلاعاتی در مورد وضعیت او شده است. وضعیتی که میتواند به «تیره شدن روابط بین دو کشور منجر شود.»
در پروندههای مختلف بارها دیده شد که ساواک با استخدام رسمی آدمهای مختلف مخالفت میکرد، آدمها را به خاطر اینکه همسر فردی دیگر هستند از داشتن امتیاز مدیرمسئولی یک مجلهٔ ساده محروم میکرد، تا پای نظام پزشکی میرفت که پروانهٔ پزشکی شخص را باطل کند، سخنرانی و تدریس را به مصلحت نمیدید ولی وقتی دانشگاه تهران در تاریخ ۵۲/۹/۱۴ نامه میزند که آیا باید حقوق ماههای بازداشت براهنی به او پرداخت شود؟ در بازگشت نامه به تاریخ ۵۲/۱۰/۸ ساواک مینویسد پرداخت حقوق او در زمان بازداشت بلامانع است.
از طرفی به محض بیرون آمدن او از بازداشت به مدت سه ماه به عنوان مظنون درجه ۳ تحت مراقبت قرار میگیرد. اولین اظهارات براهنی از طرف منبع حاضر در مجلهٔ فردوسی به تاریخ ۵۲/۱۱/۳ به ساواک میرسد؛ در این گزارش آمده است که براهنی به نعمتالله جهانبانویی[9] که سردبیر مجلهٔ فردوسی است گفته اگر به خاطر حاملگی همسرش نبود، «تسلیم» نمیشد یا مثلاً در گزارشی دیگر آمده که براهنی در گفتگو با دیگران، از خاطرات روزهای زندان میگوید و حتی «ادعا میکند که او را در زندان شکنجه دادهاند.»[10]
از آن طرف ساواک به هر کسی که میخواهد مطلبی از براهنی منتشر کند اجازهٔ نشر میدهد. منتها مطالب را منوط به خوانش و نظارت میبیند. از طرفی در تاریخ ۵۲/۱۰/۱۲ روزنامههای کیهان هوایی و اطلاعات را که «اعترافات» براهنی در آنها چاپ شده بود، بر طبق این آمار پخش میکند: ۱) برای آلمان و اتریش ۵۰۰ نسخه. ۲) سوئیس ـ فرانسه ـ انگلیس ـ ایتالیا ۱۰۰۰ نسخه. ۳) آمریکا ۱۰۰۰ نسخه. و دستور میدهد این نسخهها بین ایرانیان و «دانشجویان منحرف و سازمانهای دانشجویی» پخش شود. و بعد منتظر مینشیند.
این انتظار چند ماه به طول میکشد تا اینکه در ۹ تیر ماه ۵۳ گزارشی از نمایندگی ساواک آمریکا به تهران میرسد؛ افراد گروه تروتسکیستهای ایرانی که در آمریکا دانشجو هستند میخواهند براهنی را از ایران به آمریکا دعوت کنند. به فاصلهٔ چند روز بعد شخصی به نام جان مایکل استوارت که از اساتید بخش خاورمیانهٔ دانشگاه یوتا است، مطلبی به زبانی انگلیسی منتشر میکند، این مطلب از طریق دفتر نیویورک به تهران ارسال میشود. مخبر ساواک از آمریکا ترجمهٔ این مطلب را هم فرستاده. در مطلب نوشته شده شخصی همچون براهنی تنها به لطف فشار بینالمللی است که زنده مانده. نگارندهٔ مطلب مینویسد که اطلاعات دربارهٔ او را از آشنایانش و اعضای جامعه روشنفکران به دست آورده است چرا که خود براهنی هم حاضر به صحبت با او نشده است تا مبادا برایش اتفاق بدی بیفتد.
در مطلب آمده: «در خلال سه ماهونیم بعد [از دستگیری] براهنی در یک مجتمع رعبآور بنام “کمیتهٔ مشترک ضدخرابکاری” در محلی روبهروی وزارت خارجه در پایین شهر تهران که نزد اکثر مردم به “کمیته” معروفیت دارد زندانی بود. دفترهای کمیته مانند سیاهچال میباشند.» مطلب از وضعیت آن ساختمان اطلاعاتی میدهد و میگوید براهنی در دومین روز بازداشت خود به اتاق شکنجه میرود. «برابر اطلاع از یک مقام امنیتی دلسوز، بازجویی به وسیله بازپرس ارشد اداره میشد (یکی از دانشجویان سابق براهنی در دانشگاه تهران). زندانی روی یک تخت آهنی بسته شد. دستها و پاهای او با یک کابل سیمی ضخیم شلاق زده شد و سپس هنگامیکه شکنجهکنندگان روی صورت او کار میکردند، او را تهدید نمودند که دختر و همسرش را مورد تجاوز قرار خواهند داد.» در انتهای مطلب ترجمه شده پرویز ثابتی نوشته است: «به نظر میرسد این مطالب غلط را براهنی شخصاً در اختیار این فرد گذاشته است.»[11]
براهنی در آخرین روزهای مهرماه سال ۵۳ با استفاده از یک بورس سه ماهه از ایران به آمریکا میرود. اما ساواک که معمولترین کارش ممنوعالخروج کردن آدمهاست، در این مورد وقتی شروع به نامهنگاری و اقدام میکند که براهنی از کشور خارج شده است. این نامهنگاریها یکی دو ماه بعد از خروج رسمی براهنی است. دوباره منبع شمارهٔ ۹۰۸۵ در گزارش خود به تاریخ ۵۳/۱۰/۱۰ میگوید براهنی بعد از مصاحبهای که در تلویزیون انجام داده است، تقریباً نمیتوانسته در میان «جماعت نویسنده و روشنفکر» حاضر شود و برای اینکه دوباره «وجههای» پیدا کند شروع کرده است به انتقاد. تاریخ وصول این گزارش بعد از رسیدن براهنی به خاک آمریکا است.
اولین حضور پر تنش براهنی در آمریکا مربوط به ۱۹ دی سال ۵۳ است. در این جلسه که تحت عنوان «سرکوب در ایران» به ابتکار کمیتهٔ کیفی (کمیته آزادی هنر و اندیشه در ایران)[12] راه افتاده، دانیل الزبِرگ[13] در مقابل ۸۰۰ نفر حاضر در سالن دانشگاه که به وجد آمده بودند از این صحبت میکند که زندانیان سیاسی ایرانی، عملاً زندانیان سیاسی آمریکایی هستند؛ علت را هم همکاری سازمان سیا با ساواک میداند. او گناه وجود زندانیان سیاسی را به گردن دولت کشور خود میاندازد و سازمان سیا را برای کودتای ۲۸ مرداد در ایران محکوم میکند. الزبِرگ میگوید «من مطمئنم هِنری کیسینجر و ریچارد هلِمز از حرفهای آقای براهنی دربارهٔ شاه خوششان نخواهد آمد. امروز شیوههای استعماری در سیا در کشور خودمان اجرا میشود. هلمز و همکارانش به بیرون از کشور درسهایی دربارهٔ نظارت و جاسوسی سیاسی آموختهاند و حالا دارند در این کشور علیه شهروندان خودشان استفاده میکنند.»[14]
دانشجویان ایرانی حاضر در سالن اعلامیههایی پخش میکنند که در آن براهنی را یک جاسوس منفور مردم معرفی میکند. موقع سخنرانی براهنی، با اینکه همه قرار گذاشتهاند اجازه دهند او حرفهایش را بزند یکی فریاد میزند براهنی «مأمور شاه است!» عمده عصبانیت دانشجویان همان حرفهای او در رادیو و تلویزیون بوده است. براهنی در این جلسه همان حرفهایی را میزند که قبلاً زده بود. مردم ایران وضعیت خوبی ندارند؛ باید درمانی برای مردمی باشد که تحت شرایط سخت زندگی میکنند، ساواک تکنیکهایی دارد که از نازیها به عاریه گرفته است. به گفتههایش چند چیز هم اضافه میکند؛ اینکه صد هزار زندانی سیاسی در ایران وجود دارند و شاه یک میلیون نفر را به استخدام خودش در آورده تا در ساواک کار کنند.
آخرین باری که براهنی آمار داده بود، تقریباً مأموران ساواک ۶۰ هزار نفر بودند. بعد هم میگوید مردم آذریزبان باید به همین زبان صحبت کنند. در کنارش از شکنجههای ساواک میگوید. شکنجههایی که باعث میشود هر آنچه ساواک میخواهد گفته شود. در نهایت یکی از دانشجویان کنفدراسیون به براهنی میگوید که او خائن است چرا که شاه هرگز به یک نفر اجازه نمیدهد تا از ایران خارج شود و علیهاش صحبت کند.[15]
بعد از جلسه سه نفر از حاضرین یعنی دانیل الزبرِگ، کای بویل[16] و لارنس فرلینگتی[17] در نامهای خطاب به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مینویسند: «در حالی که کنفدراسیون حق دارد با دیدگاه فلسفی دکتر براهنی مخالف باشد، اینکه نگذارید صدایش شنیده شود کاری است کاملاً غلط و تلاش برای بر هم زدن جلسه، آن هم جلسهای که برای عمومی کردن دشواریهای زندانیان سیاسی از منظر کسی است که در زندانهای شاه شکنجه شده اشتباه است. […] ما امیدواریم کنفدراسیون با سایر گروهها و افراد مستقل به وحدت برسد و تلاشی مشترک برای دفاع از حقوقِ سیاسی انسانی در ایران انجام دهند.»
یک ماه بعد یکی از منابع ساواک براهنی را در کتابخانهٔ دانشگاه ایالت ایندیانای شهر بلومینتگتون میبیند. براهنی و همسرش مدتی است به آنجا رفتهاند. منبع میپرسد که او قصد دارد چه رشتهای تدریس کند؟ او میگوید اینجا میخواهد نویسندگی خلاق درس بدهد. «این را در ایران هم میتوانم درس دهم، ولی آنجا نمیشود.» او دوست دارد با دانشجویان ایرانی تماس داشته باشد، مراوده کند. حضور براهنی در آنجا به معنی داشتن ملاقات با افراد سرشناس و رفتن به مهمانیهای دانشگاهیان و حضور در سخنرانیهای مختلف است. آدمهای ساواک در آمریکا میگویند از نظر دانشجویان براهنی از طرف ساواک مأموریت گرفته است و میخواهد بین افراد مارکسیست نفاقافکنی کند.
دانشجویان حتی او را با خسرو گلسرخی مقایسه کردهاند. اینکه اگر او هم مثل گلسرخی یک مبارز بود، باید اعدام میشد نه اینکه آزاد میشد. پرویز ثابتی پای این برگه گزارش نوشته است: «به نمایندگی اعلام شود ضمن مراقبت از نامبرده کوشش شود نامبرده را مأمور ساواک بدانند. امضا ۵۳/۱۲/۵.» طنین دستور ثابتی را میشود در گزارشهای دستنویس بسیار دید. چندین بار در گزارشهای مختلف تأکید میشود که برخوردها طوری باشد که دانشجویان گمان کنند براهنی مأمور ساواک است. در واقع هر چه نشست و برخواست براهنی در جلسات مهمانی، شعرخوانی، سخنرانی و دانشجویی بیشتر میشود، ساواک بیشتر به این شایعه دامن میزند. فرقی هم ندارد شیکاگو باشد، نیویورک باشد یا کالیفرنیا. عدهای طرفدار او هستند و عدهای دیگر مخالف او. همین باعث میشود درگیریهایی شکل بگیرد. جلسات سخنرانی تا حدودی ناقص بماند و همهچیز خلاف گفتهٔ الزبرگ، بویل و فرلینگتی باشد.
براهنی که تحمل این حرفها را ندارد، مورد شیطنت مأموران ساواک قرار میگیرد. یکی از مأموران سازمان در اردیبهشت ۵۴ با براهنی تماس میگیرد. خود را معرفی میکند. براهنی از او میپرسد آیا واقعاً خودش مأمور ساواک است؟ مأمور به او میگوید آیا در تهران، آیا در روزهای بازداشت «با شما بهطور زنندهای رفتار شده؟» اگر نشده، چرا مطالب دروغ دربارهٔ شکنجه میگویید؟ ولی گویا براهنی «با بیشرمی اظهار داشت که مورد ایذاء قرار گرفته» و مأمور ساواک هم به او میگوید اگر دوباره بازداشت شدید، با شما عین همین رفتاری که میگویید میشود. براهنی دیگر به ایران برنمیگردد مگر در روزگاری که ساواک برچیده شده بود. البته در مدت حضور در آمریکا همچنان به تعریف داستانهای زندان ادامه میدهد.
آمار زندانیان در سال ۵۴ برای براهنی ۳۰۰ هزار نفر است که از بدو تأسیس ساواک به زندان افتادهاند و در مجامع عمومی معتقد است علت آزادی و نجات خودش از زندان افکار عمومی جهانی بوده. در این روزها او اعتقاد دارد که تنها راه مبارزهٔ سیاسی باقی مانده در ایران اسلحه به دست گرفتن و انقلاب مسلحانه است. در این بین براهنی به خاطر عنوان «زندانی سیاسی» بسیار مورد توجه قرار میگیرد. یکی دیگر از فعالیتهای براهنی در این سالها چاپ کتاب ظل الله است. اشعاری موسوم به اشعار زندان که قبل از هر چیزی برای ساواک مقدمهٔ آن مهم بوده است. مقدمهای که به نظر ساواک در آن براهنی سعی کرده است خودش را از اتهام مأمور ساواک بودن مبرا کند. اقدامی که از نظر ساواک به نظر نمیرسد «چندان مؤثر باشد».
براهنی در تمام این مدت از پشتیبانی کمیتهٔ کیفی (آزادی هنر و اندیشه برای ایران) برخوردار بود. او حتی رئیس افتخاری این کمیته شده بود. پشتیبانیای که حتی به پشتیبانی انجمن قلم جهانی هم ختم میشود. او در آمریکا مشغول تورِ سخنرانی در جاهای مختلف میشود. همراه او در این سخنرانیها دانیل الزبرگ است. در مواردی هم کیت میلت[18] با او همراه میشد. در میان این سخنرانیها براهنی اظهار میکند علت زندانی شدنش اشعار انتقادیاش بوده است. او میگوید در تهران اسلحه به شقیقهاش گذاشته و وادار به حرف زدن کرده بودنش.
در واقع داستانی که براهنی در آمریکا تعریف میکند، روایتی یکسان است. گاهی آمار و ارقام بالا پایین میشود. نفرات کنار دستش عوض میشوند. سوزوگدازش کموزیاد میشود و برای تکمیل داستان خودش به شدت دنبال این است که اگر نویسنده و روشنفکری در ایران به زندان بیفتد سریع با اعلام آن و حمایت، روایتش را بازتولید کند. یکی از گزارشهای رسیده به ساواک به تاریخ ۵۴/۴/۱۰ چنین است: «نامبرده بالا حدود دو هفته پیش باتفاق کیت میلر خبرنگار آمریکایی در دانشگاه واشنگتن شهر سیاتل در مورد زندانیان سیاسی در یک مصاحبه مطبوعاتی شرکت نمود وی در این مصاحبه اظهار داشت در حال حاضر در ایران زندانیان سیاسی در بدترین شرایط و شدیدترین شکنجهها بسر میبرند. پس از اظهارات وی یک نفر از دانشجویان ایرانی از رضا براهنی سؤال نمود “برای من غیرقابل تصور است که چطور ممکن است با خروج شما که یک نفر زندانی سیاسی بودهاند موافقت گردیده است.” مشارالیه در پاسخ سؤال شخص مزبور اظهار داشت فشار افکار جهانیان در مورد زندانیان سیاسی بیشتر از داخل کشور میباشد و وی توانسته است بحمایت افراد خارجی از کشور خارج شود.»
این برنامهها که همه از ابتکارات کمیتهٔ کیفی بود، در نشستهای خود به جریان دستگیری غلامحسین ساعدی، ویدا حاجبی تبریزی و علی شریعتی هم میپرداختند و آنها را هم در خبرنامههای خود بازتاب میدادند و بهطور کل ایدهٔ دفاع از زندانیان سیاسی ایدهای بود که به شدت از طرف آنها پیگیری میشد. تا مدت زیادی هم براهنی نماد زندانی سیاسی شکنجه دیده بود. او در سالهای بعد با تلاش برای آوردن ساعدی به آمریکا سعی کرد از او به عنوان نماد دیگری از شکنجه استفاده کند.
تسلط براهنی بر زبان انگلیسی در آمریکا به کمک او میآید. خیلی از مقالات در مجلات به قلم خود او نوشته میشود. ساواک تمام برنامههای براهنی و مقالاتی که دربارهٔ او مینوشتند را ثبت و ضبط میکند. هر مقالهای که میرسد بایگانی میشود: مقالاتی که خودش نوشته است، یا دربارهیی او و وضعیت زندانیان سیاسی ایران نوشتهاند. مسئول بایگانی پرونده، تمام مقالات انگلیسی زبان دربارهٔ براهنی را شماره میگذارد و در پرونده قرار میدهد:
Lacks, Roslyn. (1975, March 3). Dissent in Iran: The Peacock Throne’s Region of Terror. The Village Voice.
Yarish, Alice. (1975, May 26). Terror charge: Iranian writer assails Shah. L.A. Examiner.
Baraheni, R. Miller, A. Vonegat Jr, K. (1975, Agust 2). On Curbing Freedom of Expression in Iran [Letter to Editor]. The New York Times.
Levin, Jay. (1975, October Issue). Ugly Truth about A Dangerous Dictator: The Shah of Iran. Genesis.
Hentoff, Nat. (1976, February 2). ‘We Who Have Been in the Shah’s Prisons Are Grateful to Mation Javits’. The Village Voice.
– (1976, February 2) Iran Accused at Meeting Here of Torture and Repression The New York Times.
Jacobson, Phillp (1976, April 4) ‘I knew my head was blown off’. The Sunday Times.
Baraheni, Reza. (1976, April 21). Torture in Iran. The New York Times.
Ingths, Lindes. (1976, April ۲۸). Sponsor Charges ISA Pressured. Shorthorn.
Baraheni, Reza. (1976, October). The Shah’s Torture. The New York Review of Books.
Baraheni, Reza. (1977, February). The Shah’s Torture Chambers. Penthouse.
Hanscom, Leslie. (1977, August 7). The Nightmarish Memories of an Iranian Poet. Examiner Chronicale.
Nobile, Philip. (1977, August 14). Exiled Iranian Writer Lies ‘in danger’. The Democrat and Chronicle.
ماموران و منابع ساواک در آمریکا، این بریده روزنامهها را برای دفتر مرکزی ساواک در تهران میفرستند. یکی از این مقالات در مجلهٔ Penthouse منتشر شده است. Penthouse در رقابت با Playboy شکل میگیرد اما ژورنالیسم رقیقتری نسبت به آن مجله دارد. هر دوی این مجلات علیرغم ظاهر اروتیک خود، توانستند نویسندگان مهمی را در نگارش مقالات خود همراه داشته باشند؛ نویسندگانی همچون جویس کارول اوتس، دان دِلیلو، فیلیپ رأس و گور ویدال با آن همکاری داشتهاند.
مأمور ساواک دربارهٔ انتشار مقالهٔ سرسراهای شکنجهٔ شاه در مجلهٔ Penthouse به تهران گزارش میدهد: «نشریهٔ ماهیانهٔ پنتهوس [هاوس] که یک نشریهٔ سکسی آمریکایی است در شمارهٔ فوریه ۱۹۷۷ خود مقالهای از رضا براهنی در مورد شکنجه در ایران چاپ نموده است.» رهبر عملیات نظریه میدهد: «براهنی از هر وسیلهای جهت تبلیغ علیه ایران استفاده مینماید. مشارالیه مثلاً با استفاده از این نشریه که هیچگونه وزنهٔ سیاسی در آمریکا ندارد بهکلی آبرو و حیثیت خود را از دست خواهد داد. نکتهٔ جالب اینکه این مقاله خود بهصورت یک داستان سکسی است که فقط از مغز افراد علیل و نامتعادل و منحرفی نظیر براهنی میتواند تراوش کند و چه بسی که مشارالیه رؤیاهای انحراف آمیز خود را بهصورت مقاله در آورده است.»[19]
پرویز ثابتی در ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ در یک گفتگوی تلفنی با شبکهٔ صدای آمریکا روایت میکند: «یک سال یک خبرنگار نیویورکتایمز اومده بود به ایران به نام اریک پیس. که هنوز هم خیال میکنم که در نیویورکتایمز باشه. رفته بود با شاه یه مصاحبهای کرده بود و بعد خواسته بود با یکی در ساواک صحبت بکنه و اعلیحضرت هم گفته بودن که بیاد با من صحبت کنه. اومد اونجا و با من صحبت کرد و اینها… اولین سؤالی که کرد [وضعیت] رضا براهنی بود. گفتش که آقای رضا براهنی گویا آنجا زندانی بوده است و فلان و اینها… میگوید در زمانی که در زندان بوده اینو بسته بودن به یه پنکهای و پنکه میچرخیده و در ضمن این هم که میچرخیده یه نفر میخواسته به من تجاوز کنه در اونجا. من به این آقای خبرنگار گفتم والله شما به نظر میاد یه آدم معقولی هستی. بگید اصلاً همچین چیزی عملی هست که یه همچین ادعایی رو کسی میکنه؟ اون موقع سال ۱۳۵۴ بود…»
منظور ثابتی احتمالاً مقالهای در روزنامهٔ ویلیج وویس به تاریخ سوم مارس ۱۹۷۵ به قلم رُزالین لَکس بوده. این مقاله به طور مبسوط به وضعیت براهنی میپردازد و به یک صورتبندی از وضعیت زندانهای ساواک میرسد. این صورتبندی بیکم و کاست در ادامه میآید:
اطلاعات حاصله از زندانیان، نگهبانان و منابع زیرزمینی آشکار کنندهٔ شیوههایی است که روی زندانیان اِعمال میشده:
- زندانی بسته شده به میزی آهنی شلاق به کف پایش زده میشود.
- ضربه زدن به مدد چوب و چماق بر دست و پا و صورت.
- سروته کردن از چوبهٔ دار.
- پایین آوردن چوبهٔ دار تا زندانی را در حالت سروته بتوانند مورد تجاوز قرار دهند.[20]
- کشیدن دندان و ناخن.
- آویزان کردن دستبندهای سنگینی که باعث میشود شانهها در کمتر از دو ساعت شکسته شوند.
- وسیلهای فشاری که بر هر دو طرف جمجمه فشار وارد میکند.
- در مواردی خاصی یک فلز داغ بر یک سمت صورت زندانی گرفته میشود و از آن طرف رد میشود تا تمام دهان و زبان در روند سوخته شود.[21]
براهنی در طول سالهای حضورش در آمریکا، در برنامههای مختلف دست به ارائهٔ آمارهای زندانیان ایران هم میزد. او یک بار در مصاحبهای رادیویی که در ششم مارس ۱۹۷۶ یعنی چهار اسفند ۵۴ انجام میدهد در مقابل سؤال گوینده دربارهٔ تعداد زندانیان میگوید: «بر طبق اخبار و اطلاعات موثق (روزنامه لوموند) ما حدود ۱۰۰ هزار زندانی سیاسی در ایران داریم که در میان آنها دانشجویان ـ معلمین ـ استادان دانشگاه و هنرمندان ـ روشنفکران و افراد تحصیلکرده وجود دارند که این افراد با رژیم ایران و شاه مخالف هستند و در بعضی مواقع افرادی را هم که با رژیم مخالفت ندارند دستگیر و شکنجه میدهند تا بدینطریق در بین مردم ایجاد ترس بکنند و هر گونه اعتراض و مقاومتی را در هم بشکنند. در بعضی مواقع زنان باردار و بچههایی ۵ تا ۶ ساله را که نسبتی با زندانیان دارند شکنجه میدهند و بعضاً تمام فامیل یک زندانی را دستگیر میکنند.»[22]
ثابتی ۱۲ سال بعد در مستندی که از زندگیاش از شبکهٔ تلویزیونی من و تو پخش میشود دوباره صحبت براهنی را مطرح میکند و با اشاره به مقالهٔ فرهنگ حاکم، فرهنگ محکوم میگوید: «[به براهنی] گفتم منظورتون از ملیتها کی هست؟ گفت اصلاً منظورم ایران نیست. گفتم آقای براهنی شما از کی راجب به کاستاریکا مقاله مینویسید؟ این تنها چیزی هست که به این آقا شده. یک کسی یک توهینی بهش نکرده. […] بعد هم آزاد شد و رفت و آمد و شروع کرد. همین. یک دونه سیلی این نخورده. من این رو شرافتاً بهتون میگم. دروغ میگه. همهش دروغه. این آدم مجنونه از لحاظ فکری.» اما مسئلهای که ثابتی در ابتدای حرفهایش دربارهٔ براهنی مطرح میکند و در اسناد ساواک هم بارها به آن اشاره شده مسئلهٔ پان ترکیست و تجزیهطلب بودن براهنی است. یک بار در اسناد به رابطهٔ او با مستشاران آمریکایی اشاره میشود، یک بار به بورس تحصیلی در دانشگاههای ترکیه و یک بار هم توسط برادرش (محمد نقی براهنی) به متعصب بودن محکوم میشود و این به اصطلاح جمعبندی ساواک در مورد او بوده است.
در بهمنماه ۵۴ به ساواک از طریق کارمند شعبهٔ بانک ملی در نیویورک گزارشی میرسد: یکی دو ماه است حوالهٔ هزار دلاری دانشگاه تهران برای براهنی واصل نمیشود. در واقع حق مأموریت براهنی که بهعنوان استاد مدعو در آمریکا حضور دارد. ساواک از این موقعیت استفاده میکند؛ ابتدا میخواهند وجه را به نام خود برای براهنی بفرستند تا تأیید کنند که او با ساواک همکاری میکند. ماجرا بررسی میکنند. بررسی آنها از دانشگاه تهران نشان میدهد که براهنی تا اول مهر ۵۴ مأموریت داشته ولی از آبان مأموریت او تمام و حقوقش قطع شده است.
ساواک فکر پرداخت مستقیم پول از طرف سازمان را کنار میگذارد. آنها ترجیح میدهند با دانشگاه تهران هماهنگ کند. قرار میشود مسئولان دانشگاه تهران نامهای به براهنی بفرستند و بپرسند چقدر دیگر مایل است مأموریتش در آمریکا ادامه یابد؟ برنامهٔ ساواک این است که بعد از دریافت حقوق ماهیانه براهنی از طرف دانشگاه تهران، فیش آن را کپی و در بین دانشجویان خارج از کشور توزیع کنند تا همه متوجه شوند او مأمور ساواک است. این برنامهٔ ساواک حتی دکتر هوشنگ نهاوندی را هم گیج کرده بود. دکتر نهاوندی در یکی از سفرهایی که به افغانستان داشته است، در هواپیما به همراهش میگوید: «نمیدانم اول میگویند براهنی در آمریکا شلوغ میکند و اعلامیه میدهد و علیه دستگاه فعالیت میکند بعد فشار میآورند که با تمدید مأموریت او موافقت شود و من هم مجبور شدم، این کار را کردم…»[23] دکتر نهاوندی از عملیات ساواک برای براهنی با خبر نبوده است. مسئول بایگانی پروندهٔ براهنی، تمام فیشهای دریافتی براهنی از دانشگاه تهران و حوالههای آنها به نیویورک را ماه به ماه در پروندهٔ او بایگانی میکنند.
طرح ساواک در فروردین سال ۵۵ عملیاتی میشود. آنها نه تنها با تجدید گذرنامهٔ براهنی موافقت میکنند، بلکه حقوق او بهحسابش واریز و با ادامهٔ مأموریت دانشگاهی براهنی در آمریکا موافقت میشود. ساواک وقتی براهنی میخواهد گذرنامهاش را تمدید کند به مسئولان سفارت ایران در آمریکا تاکید میکنند با او رفتاری داشته باشند که همه خیال کنند او از همراهان ساواک در آمریکا است. ساواک هر وقت میخواست میتوانست با طرحی که ریخته بود در سخنرانیهای براهنی ایجاد اخلال کند یا اگر میفهمید قرار است در مکانی براهنی شروع به پخش اعلامیه کند سریع جلوی آن کار را بگیرد. گویی براهنی را در مسیری انداخته بودند که خودشان دلشان میخواست ولی براهنی لحظهای به این قضیه شک هم نمیکرد و از ظاهر این اسناد بر میآید او مسیر مبارزهای را طی میکرد که به نظر ساواک برایش چیده بود.
مسئلهٔ دیگر در عین اینکه مأموریت دانشگاه تهران براهنی به دستور ساواک تمدید شده بود نامهای است که در تاریخ ۲۰/۶/۵۴ از طرف وزارت امور خارجهٔ آمریکا به سفارت آمریکا در تهران فرستاده میشود. در این نامه میخوانیم: «۱. نویسنده و شاعر براهنی بنا بر اظهاراتش دو بار در سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۲) به دلایل سیاسی به زندان رفته است. او از اکتبر سال ۱۹۷۴ به عنوان استاد مهمان توسط دانشگاه آیوا و ایندیانا در آمریکا حضور دارد. او مشغول سخنرانی در بخشهای مختلف کشور دربارهٔ شکنجههایی است که در زمان زندانی بودن کشیده؛ او از این میگوید که همسر و فرزندانش مورد آزار فیزیکی قرار گرفتهاند؛ او دولت ایران را محکوم به آزار سیاسی وسیع و استفادهٔ مداوم از شکنجه کرده است. اظهارات او در روزنامههای مختلف هم پخش شده است.» دیدیم که براهنی یک بار بیشتر زندان نرفته است اما در اظهارات خود به وزارت خارجهٔ آمریکا میگوید دو بار. علاوه بر این او خواستار شهروندی موقتی دو ساله شده است.[24] وزارت خارجه میخواهد با استعلام از سفارت تهران بداند آیا دادن این حق به براهنی در روابط با تهران خدشهای ایجاد میکند و آیا براهنی به خاطر فعالیتهایش در بازگشت به ایران دستگیر میشود؟
سفارت در ۲۴ شهریور سال ۵۴ پاسخ میدهد: «اگر او نقد شدیدی به دولت ایران داشته باشد با خطر بازداشت دوباره مواجه میشود. بازگشت بدون هیچ فعالیتی دردسری ندارد ولی نمیشود خیلی مطمئن بود. […] دولت ایران فقط وقتی به اعطای این حق حساس میشود که توجهٔ مطبوعات را به خود جلب کند. خود براهنی ممکن است دست به چنین کاری بزند تا برای خود پروندهای درست کند تا بتواند دوباره درخواستش را تمدید کند. […] ما باور نداریم این اتفاق بتواند آسیب جدیای به روابطمان با ایران بزند.»[25]
فعالیتهای براهنی در آمریکا ادامه دارد. او به یاری ساواک حقوق ماهیانهٔ ثابت از ایران میگیرد و به خاطر ۱۰۲ روز زندانی شدن در ایران، از امتیازات زندانیان سیاسی و شکنجه شدهٔ جهان سوم، در آمریکا بهره دارد. براهنی بابت همین زندانی شدن، در یکی از کمیتههای فرعی کنگره شرکت میکند. او به عنوان یکی از شاهدان شکنجه در ایران در این کنگره شهادت میدهد. یکی از اعضای این کمیته دونالد فریزر[26] از سیاستمداران بانفوذ دموکرات است. براهنی با حضور در این کمیته، کنگرهٔ آمریکا و دموکراتها را از فضای بستهٔ ایران آگاه میکند.
۲۶ آبان سال ۵۵ سفارت آمریکا در تهران، خبری محرمانه به وزارت امور خارجه مخابره میکند. دکتر سید حسین نصر رئیس آکادمی سلطنتی فلسفه و رئیس سابق دانشگاه آریامهر، به زودی سفری به آمریکا دارد. نصر به صورت خصوصی و محرمانه به سفیر آمریکا در ایران گفته است هدف از این سفر صحبت با یک سری از دوستان دانشگاهی دربارهٔ براهنی و پروپاگاندای او علیه ایران در آمریکا است. سفیر به نصر گفته است که میتواند با مسئول امور آسیای شرقی نزدیک و جنوبی در وزارت امور خارجه صحبت کند. سفیر فکر میکند دکتر نصر حرفهایی دربارهٔ براهنی دارد که میتواند مورد توجه او باشد. سفیر برای همکارش در سفارت نوشته است: «آشکار است که دولت ایران نگران دروغهایی است که براهنی دربارهٔ این دولت در آمریکا میگوید.»[27]
ساواک که از شهادت دادن براهنی در مقابل کنگره عصبانی و برافروخته است سریع یک گزارش تهیه میکند. این گزارش ۲۸ صفحهای دربارهٔ زندگی و رفتار براهنی در تاریخ ۲۸/۱۲/۵۵ ارائه میگردد. در این گزارش میخوانیم: «شخصی به نام رضا براهنی در تاریخ هشتم سپتامبر ۱۹۷۶ [۱۷/۶/۵۵] در کمیتهٔ فرعی بینالمللی کنگره ایالاتمتحده آمریکا مطالبی بیان داشته و کوشیده تا ثابت کند که گویا در ایران “حقوق بشر” رعایت نمیشود. این شخص در مورد خودش و اقوامش و کسان دیگری که گفته شده در ایران مورد آزار و ستم قرار گرفتهاند، مطالبی گفته و حرفهای خود را با نقلقول از آقای رمزی کلارک[28] دادستان کل سابق ایالاتمتحده در کنفرانس مطبوعاتی انجمن قلم پیرامون منع کمکهای نظامی و اقتصادی و ارتباط تجارتی امریکا به ایران، خاتمه داده است. مسلماً هر جامعهای و هر حکومتی مخالفینی دارد… رضا براهنی که امروز در وضعیت یک نفر مخالف حکومت سخن میگوید، از این قاعدهٔ کلی خارج نیست. حکومت ایران هم نیازی نمیبیند به اینگونه یاوهگوییها که اگر منبعث از عقدههای شخصی و کینههای فردی نباشد، قطعاً نشانه تلاشهای خصمانه دشمنان ملت ایران است، جوابی بدهد.» نگارندهٔ گزارش با ذکر اینکه براهنی همچنان یک دانشیار است و نه استاد، شروع به توضیحاتی در دفاع از رفتار حکومت میکند. مدیرکل ادارهٔ سوم یعنی پرویز ثابتی خواستار این است تا «به هر نحوی که شرایط اداری اقتضاء مینماید» این گزارش «به مقامات آمریکایی تحویل شود.»
در این گزارش براهنی فردی است که با کمکهزینههای دولتی توانسته لیسانس زبان انگلیسی را از دانشگاه تبریز دریافت کند. بعد از تحصیل در دانشگاه تبریز بعد به ترکیه میرود و در آنجا با دختری یونانی به نام «آنجلا» دوست میشود. اختلاف بین ترکزبانی و یونانی زبانی آن دو گاهی بالا میگیرد و با هم بگو مگو دارند: «تضاد شخصیت براهنی آنگاه متجلی شد که از یک طرف آنجلا را به دلیل وطنپرستی بهشدت مضروب میکرد و از طرف دیگر بهعنوان یک جنس مخالف بهپای او میافتاد و در خواست ازدواج میکرد.»
براهنی در ترکیه بعد از مدتی زندگی با آنجلا به خاطر فشار از طرف خانوادهٔ خود با او ازدواج میکند. سه سال این ازدواج طول میکشد: «مدتی نزدیک به یک سال همه دوستان، همسایهها و کسانی که به نحوی با براهنی و خانوادهاش آشنایی داشتند، شاهد شقاوتها و درندهخوئیهای رضا براهنی در ستم و شکنجهٔ همسر یونانیش بودند.» آنها صاحب یک دختر میشوند به نام اِلکا (الکساندرا). همسر اول از براهنی جدا میشود و دختر را هم پیش خود نگاه میدارد.
براهنی به ایران برمیگردد و به خدمت سربازی میرود و «در دانشگاه تهران به کار پرداخت و از همان ابتدا به نظربازی با دختران دانشجو مشغول شد.» او از میان دانشجویان با دختری ازدواج میکند. کارشناس ساواک منبع خود برای تهیهٔ این اطلاعات را «فرد مطلعی که تماس با خانوادهٔ براهنی» دارد معرفی میکند. این منبع به مسئول ساواک گفته است: «همسر دوم براهنی شش ماه بعد از ازدواج متوجه رفتار مشکوک شوهرش میشود و کنجکاویهای او ثابت میکند که براهنی با یکی از دختران دانشجو، روابط عاشقانه برقرار کرده و این دختر را در ظاهر برای شرکت در جلسات شعرخوانی و در واقع برای خوشگذرانی، به نقاط مختلفی میبرد.» همسر دوم او از براهنی طلاق میگیرد. رابطهٔ براهنی با دختر دانشجو هم به نتیجهای نمیرسد.
گزارش زندگی براهنی را این چنین شرح میدهد: «این آقای دانشیار دانشگاه به شکار دیگری میپردازد و بالاخره از میان چندین دختر دانشجو که صرفاً با سو استفاده از موقعیت خود در دانشگاه آنها را اغفال کرده، سومین همسر رسمی را برمیگزیند و معلوم نیست این دختر معصوم در امریکا بدون پناه و دور از خانواده، در کنار این مرد که در خانه به حیوان بیعاطفهای بدل میشود چه روزگاری دارد؟»
در بخشی دیگر از این گزارش به نقل از برادر براهنی، یعنی محمد نقی براهنی نوشته میشود: «… رضا مردی است خودخواه، تنگنظر، با فضای ذهنی محدود، انتقامجو، کینهتوز، خشن، شهوتران، باهوش، پرکار، جاهطلب و مغرور که خود را عقل کل میداند. با وجود اینکه تحصیلات عالیه دارد، از منطق بیبهره است…»
ساواک در تمام این مدت داشته براهنی را بازی میداده اما بعد از حضور او در بخش فرعی کنگره، احساس غریب بازی خوردن میکند. همان گزارش طولانی که از زندگی براهنی تهیه شد (و به آن اشاره شد) در نهایت خیلی مشخص نمیکند برای تبرئهٔ خودشان از اشتباهاتشان است یا بیان این حرفها دربارهٔ براهنی با خود حقیقتی را در بردارد که میتواند توجیه رفتار ساواک باشد؟
این بررسی به همینجا ختم میشود ولی کشمکشها بین براهنی، گروه کیفی و ساواک در دو سال بعد هم ادامه مییابد. ادامهٔ این برخوردها و روابط براهنی با کانون نویسندگان ایران در کتاب نمایندگان امر/نمایندگان کلام: ۱۲ سال با کانون نویسندگان ایران و اهالی آن، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۴۰۰ پرداخت شده.
کتاب را میتوانید از اینجا تهیهکنید:
https://www.iranketab.ir/book/57789-namayandegan-amr-namayandegane-kalam
ضمیمه: مقالهای از رضا براهنی در مجلهٔ پنتهاووس
منتشر شده در فوریهٔ سال ۱۹۷۷ [ بهمن ماه ۱۳۵۵]
THE SHAH’S TORTURE CHAMBERS
By Reza Baraheni
Reza Baraheni was associate professor of English Literature at the University of Tehran. In 1973 he was arrested because of his criticisms of the shah and was held in the Komite Prison, in Tehran, for 102 days. He is currently living in New York, writing and lecturing. This essay will be part of his new book, The Crowned Cannibal (Random House).
On the fourth day of my imprisonment I was removed from dungeon number fourteen to number seventeen. Number fourteen was completely dark in the daytime. Located in the worst part of the Komite Prison, it was generally used for holding the “dangerous elements” of the prison. There were three number fourteen, one on each floor, but that on the first floor was the worst of all: wet and pitch-dark, lacing the sole three open toilets, from which a nauseating odor permeated the entire ward. The little vent on the iron door was kept shut all the time because the guards didn’t want anyone to see who was going to the toilets. They wanted to prevent the prisoners from being able to identify each other. But there were also other reasons. The guards loved to observe the naked bodies of their victims, particularly if these victims were in the awkward posture of sitting and shitting. And they didn’t want anyone to see them watching their victim-objects.
I had been completely alone in number fourteen. Three days earlier I had been given seventy-five blows on the soles of my feet with a braided-wire whip. I had been threatened with a pistol held at my temple by the head torturer, Dr. Azudi. I was told that ii I didn’t confess, my wife and my thirteen-year-old daughter would be raped in front of my eyes. One of my fingers was broken, and I had been beaten very severely. I couldn’t walk. I literally crawled into the only two places that one was allowed to enter in the Komite: the toilet and the interrogator’s office. But one usually went blindfolded even to these two places. Life in number seventeen was more tolerable for two reasons: first, because I met MA, who was a pillar of human resistance; and, second, because the sun, passing in its ordinary direction in the world outside, generously shed some shaded light onto the wall opposite the little hole located on top of the high wall. Later in my prison days, I would raise myself on tiptoes to allow this meager light to touch my face. This was my sole connection with the free world. I would woo the sun to take me out through the little hole, feed me to the birds and the beasts, and help me to avoid rotting in the hands of human executioners.
MA tried to get up and shake hands, but he could not. He was a short and sturdy man, with heavily swollen hands and feet. The problem with him was that no matter how badly he was flogged by the braided wire, he couldn’t bleed. His swollen hands and feet gave him a primitive look, as ii the rest of his body had grown into full humanity because of a miraculous accident, leaving his hands and feet in the primeval forest. His eyes shone like two spoonfuls of blood. He seemed to suffer from severe diarrhea, but he told me later the reason for his travail: he had great pain in his testicles and penis, and he pissed blood because he had been given shocks by means of an electric prod applied to his genitals. He was afraid that he had become permanently impotent, but a few nights later, when he had a wet dream, he was happy. He underwent torture twenty hours every day. This went on for ten days, until he was removed from my cell and I was left alone again.
MA crawled into my cell in the middle of the night. He would say: “I haven’t told them yet.” His torturer was a man called Dr. Rassouli. All torturers called themselves “Doctor.” The title gave them an air of professionalism, pseudointellectuality, and a feeling of superiority. Dr. Rassouli, one of the most brutal sadists in SAVAK, the Iranian secret police, tortured those who were leftists. MA’s crime was that he had kept a copy of the Communist Manifesto in his room for one night. He told me that he hadn’t read it. In conversations we had together, he demonstrated that he hadn’t read it. But since Dr. Rassouli hadn’t read it either, trey couldn’t prove to each other that either of them had or had not read it. In the meantime, MA underwent all forms of torture. He was thrown into the courtyard pool of the prison.
The pool was small and shallow. Four or five torturers would beat him from outside the pool with sticks, maces, and batons. They would discharge water upon him from a powerful hose, and when he didn’t know where to turn, they would beat him from the edge of the pool. Then they would strip him naked, seize the braided wire, and flog him while he was wet. His mutilated body would be taken and set in front of the “Doctor.” The question would always be the same: “Who gave you the Manifesto?” The answer was also the same: “I don’t know.” MA would not betray anyone. He finally told them. Because the very individual who had given him the book was confronted with him, and the man admitted that he had given the book to MA. MA could no longer deny the charge, and he was sentenced to eight years in prison for having seen the Manifesto and for “Communist activity” based upon this sole fact. I heard in March 1975 that he was shot. I do not disclose his name because I cling to the hope that what I heard was wrong.
In conversation the interrogators call the prisoners “sons of bitches,” “mother-fuckers,” “catamites,” “pimps,” and “prostitutes,” but in the written reports they refer to us as “Mr.,” “Master,” “Your Excellency,” “Miss,” and “Madame.” All the written documents are purged of obscene abuse. In the middle of the interrogation, the interrogator gets up and beats the shit out of the prisoners or hands them to the guards to be raped; but when he returns and sits at his desk to record his questions, he writes: “Your Excellency said yesterday that . . . ” These moronic minions of the shah’s bureaucracy play their game of democracy hypocrisy as crudely as the shah himself enacts it on the national and international stage.
The “benovolent monarch” rapes and mutilates his nation in the name of social progress. The interrogator is at once an emblem and a surrogate of the monarch. And even as the monarch has his agents everywhere, these petty rulers of the torture chamber have agents of their own through the prison.
A young man was thrown into dungeon seventeen. He told me that he had been in Qasr, one of the oldest prisons in Tehran. But he didn’t look like a prisoner. Incarceration in an Iranian prison produces very serious effects on the face and the eyes of the prisoner. The face yellows in a few days, and the eyes become frenzied out of fear, morbid dread, and insomnia. Nothing of such a transformation was evident in this man. He also appeared to be extremely brash and reckless, compared with the rest of the prisoners.
He talked incessantly of revolution, the situation of the Iranian nationalities, of language and culture and their relationship to imperialism, the Arabs and Israel, the Palestinians and their connection with the Iranian opposition. He ended every ideological discourse with a leading question: “What do you think?” He also seemed to have read some of my work. I gave him very vague answers. He pretended to be perplexed that I, “a revolutionary,” should give such uncommitted and ambiguous replies. I told him that my feet hurt terribly and that I wanted to rest. He said that he might be taken out any moment to be tortured and that he wanted “the benefit” of my knowledge and specific opinions on all these matters because he might not see me again.
I told him that because of my physical condition, I couldn’t think properly. He began to talk about the death of a famous wrestler at the hands of the SAVAK torturers. He described the process step by step and in minute detail, as if he had been present when the wrestler died. I had heard about the death of the wrestler and simply nodded when this apparent impostor spoke. He was disappointed. He was subsequently blindfolded and removed from my cell before supper. I was to see him two months later, sitting at the side of one of the interrogators.
The night after our conversation, the following happened to me: I couldn’t sleep that night, nor could anyone else. There was an infant crying in a cell by the iron gate of the ward. He screamed incessantly, and whenever the voice died in his throat, his mother spoke, pleading with the guards pitiably: ‘The electric prod has dried my breasts,” she said. “Get me some milk; my son will starve.” Bui her pleas had no effect on the insufferable Indifference of the guards. One of them shouted: “Shut up, you whore!” She became silent for a short time, but the child continued to scream, and again she began asking for milk.
Suddenly, the door of my cell was flung open, and someone landed a heavy fist on my chest. This blow was followed by kicks and other blows from other assailants. I started lo yell, “Don’t!” but the unknown attackers continued pounding arid kicking.
Then I was blindfolded and taken out. I was dragged to a room on the third floor. I had been there several times by then, and I could tell, even with the blindfolds on, where I was. I stayed there for about half an hour before someone came in and told me to leave. When I replied that I couldn’t see with blindfolds over my eyes, he came over and took me by the arm and led me to the balcony.
Then the ritual of intimidation started and went on in the same pattern that it had apparently assumed for the famous wrestler, as reported lo me by the spy. A cloth was thrown over me and someone else. The blindfold was taken away by the same man who was with me under the cloth. At first, I couldn’t recognize the huge face looming In front of me under the heavy, black cloth. Then the realization dawned on me: the man was none other than the famous Azudi. Our faces were so close that we could easily kiss or bile each other. A combination of onion, garlic, and some cheap, male perfume permeated the space under the cloth. The huge, black eyes that I had seen on his lace the first day of my torture now had a doubly demonic quality. They shone sinisterly from the depths of this ghost hidden with me under the cloth. This man had become almost an evil spirit straining to invade my soul. A mixture of black magic and sheer nightmare overtook me.
“Why don’t you tell me who told you to write that article on the nationalities?” the ghost asked, seizing my right cheek in his hand and squeezing it very hard, “I wrote the article myself,” I said, He grabbed hold of my sides and began pressing. “Tell me! Tell me!” he kept repeating and squeezing. I fell short of breath and started panting. He gave up squeezing and started kicking me hard in my stomach, groin, and testicles. I fell down, the cloth dropped, and we were in the open moonlight on the balcony. The beating now began with the help of others, and it went on for an endless time, until I fainted. When I opened my eyes, the torturers were whispering to each other. Someone told me to get up. I tried and failed; then I made the attempt again succeeded. The blindfold was put on again. The whispering also started up.
“Not tonight,” Azudi said. ” Mr. Hosseinzadeh isn’t here.” (He was the man in charge of all the torturers.) But the whispering went on in spite of his absence. Later it seemed that they had all gone away. I tried to lilt the blindfold. Someone slapped me hard on the lace, and I gave up. II was early in the morning when someone came and told the man standing by me to take me down for interrogation. But when we went downstairs and the blindfold was taken away, my new interrogator, Dr. Rezvan, hadn’t yet arrived.
There in front of me stood Dr. Shadi, a huge, tall man who· always went about the prison with a whip in his hand. His great expertise was ripping out fingernails. But early in the morning he didn’t feel like pulling out nails. “Open the palms of your hands!” he shouted. I did. He stated flooding me like the dutiful torturer he was and didn’t stop until he had turned my hands into pieces of mutilated flesh.
The young man is brought to my cell fresh from the Faculty of Science and Industry. We all have our dirty uniforms; he has his tight-fitting pants and clean, colorful shirt. He is quite sure that he will be released in an hour. Mustapha, a prisoner from Isfahan, asks me to tell him the ugly truth. Already I have become an expert in the habits of executioners and torturers. I tell him that they will come after him and that they will take him out lo the torture chamber. I tell him that fear is pointless; we came out alive, and so will he.
The young man objects, “But it can’t be true. I haven’t done anything!” I tell him that most of the people I have seen here have done nothing but that they were nevertheless tortured. He sits in a corner and waits until they come after him as predicted. He goes away with the dirty blindfold over his hazel eyes. We forget all about him. Every man has his own problems to worry about.
Then the door of the cell is opened, and a heap of broken bones and mutilated flesh Is pushed in by the guards. He has been seen electric shock, tortured by the pressure device and beaten all over. We can hardly recognize the face, the body, the pants and the shirt. When the door is closed, I take his face in my hands, stretch his legs straight to the wall, put his head on my knees, and pour in his mouth the lukewarm soup we have kept for him. I use the bowl itself, because forks and spoons are considered to be dangerous and we are not allowed to have them. Later I carry him on my back to the toilet.
I have carried several prisoners in the past. I have told them that ii was all right for them lo lake a crap while they were hanging from my back. I have told them not to piss while they were doing that, because they would be pissing on my back. But I know that ii is very difficult for them to hold in their piss when they are shilling. I washed them as a Moslem washes his ass. Then I carried them back to the cell. You don’t learn the art of humility in schools. You learn it in an Iranian prison….
For the second time they take me out of the Komite area, blindfolded and handcuffed, to the central police station close by, to see my wife. The station and the prison are attached. I can hear the autumn wind rustling through the trees of the large station courtyard. We go up the stairs and walk through long corridors. We stop. The handcuffs are locked. The blindfold is removed. The door is opened. I walk in and sit down by my wife. Then a girl is brought in, hardly thirteen years old. She sits across from us on the chair. Dr. Rassouli comes in and sits behind the desk. Guards are seated all around us. Then a man walks in. The girl gets up, lifts herself on her tiptoes, and kisses the man. The man is tall and resembles a school-teacher. The girl is crying. The father tries to console her. But the girl goes on crying. My wife and I can hear everything she says: “That man silting there is Dr. Rassouli. He is my Interrogator. He is the one who raped me.” Now the father is crying, too.
My wife goes away first. I am blindfolded and handcuffed again. Back in the small courtyard of the prison, I am taken upstairs to my interrogator’s room on the second floor. The blindfold is taken off. Dr. Rezvan isn’t there. Bui there are screams coming from the torture chamber on this floor. The handcuffs have been unlocked, and the guard has gone away. I walk lo the window. A little girl, scarcely six years old, has been placed in front of several men in handcuffs. Hosseini, the professional whipper of the Komite, asks the girl questions about the identities of these men. The girl hardly understands what the torturer is talking about. She is beaten on the lace, and her ears and hair are pulled. The question is repeated, and the girl is terror stricken. Hosseini beats her again.
This procedure goes on for some time until one of the men in handcuffs cannot stand it any longer and betrays his identity. The girl is taken back to her cell. The man is taken up to the torture chamber on the third floor. I go back and sit down on the chair and my interrogator I comes out of the torture chamber.
We were taken to the showers on Fridays. We were ordered to throw our jackets over our heads and to hold onto someone’s I shirttail from the rear. Others behind would hang onto our shirts. Thus we walked to the showers, which were located to the left of the wards on the first floor. The guards I watched us, with belts, whips, and batons
at the ready in their hands.
They would use these indiscriminately on anyone they considered to be doing I something wrong. It would take the inhabitants of each cell only three minutes to occupy one of the shower booths; wash themselves under the cold, pressureless I showers with the rock-hard soap; and dry I themselves with wet towels made of red ” cloth. On the way to the showers, peeping from underneath our jackets, we saw hundreds of confiscated books stacked by the walls. We faced the walls so that others passing behind us could not recognize us and we could not identify them.
BE was a handsome, young student of metallurgy in the University of Tehran. He was in my cell. He had been asked to become a member of SAVAK and had accepted out of fear for his life. He did not tell me at first. But then, one night, he woke me up: “Listen! They offered me the chance to become a member of SAVAK, and l accepted. What can I do about it?”
The offer had been made by one of the torturers, called Dr. Tehrani. I tried to talk him out of it. He was convinced that he should do something about it before it was I too late. He finally asked the guard to take him to the “Doctor.” He went away and came back a few hours later, beaten up. I was convinced that he had rejected the offer.
He and I would go to the same booth in the showers. The door was left open. The guards loved to watch his ass. They would V even point it out to each other and giggle passionately. Sometimes they would come closer and touch his ass with the tips of their belts or batons and say something I suggestive. I could see that the guards already had hard-ons and that beads of saliva played on their mouths. During these moments, BE would ask me I to help him. I would stand by the door of the booth with my hairy back to the guards, obstructing their erotic vision of passion with my own ass. It seemed that they didn’t fancy my ass.
Rhythmic blows of whips and batons would fall on my wet back until BE finished washing. Then he would stand by the door with the loincloth around him until I had washed. With jackets covering our faces, both heads bent so that we saw only our own feet, we would walk back to our cells. On Fridays this was our only torture.
God made the world in six days and rested on the seventh. The devil destroyed the world in one day and rested six days.
An Iranian prisoner’s memory rests on the eighth day of the week.
[1]. اطلاعات استخراجی از مقدمهٔ کتاب ذیل آمده است:
Alexander, Robert J., International Trotskyism: 1929 – 1985, A Documented Analysis of the Movement, Duke University Press, 1991
[2]. البته در کتاب کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد در بخش معرفی براهنی چنین نوشته میشود: «رضا براهنی که از دانشگاه تبریز، لیسانس ادبیات و زبان انگلیسی و از دانشگاه بینالمللی استانبول در ترکیه، دکترای ادبیات انگلیسی گرفته بود از ابتدای شروع به کار در دانشگاه تا سال ۱۳۴۸ بطور علنی با ساواک همکاری کرد و سپس در پرده قرار گرفت و به امریکا رفت.» در پروندهٔ مربوط براهنی موجود در مرکز اسناد انقلاب اسلامی (اسناد بایگانی از شمارهٔ ۲۸۷۸ الی ۲۸۹۳ و ۴۳۴۶۲) یک مدرک در این رابطه پیدا شد. در گزارشی مفصل که اواخر سال ۵۵ ساواک علیه براهنی تهیه میکند چنین مینویسد: «براهنی از لحاظ سیاسی خود را ضد کمونیست معرفی میکرد و به همین انگیزه بود که مدتها برای مبارزه با کمونیستها با سرویس امنیتی ایران همکاری کرد و نظریات و اطلاعات خود را در قبال مستمری ماهیانه در اختیار ساواک میگذاشت. او از ساواک درخواست کرده بود که بدون آنکه استحقاقش را داشته باشد، به ریاست دپارتمان زبان و ادبیات خارجی منصوب شود، ولی چون شایستگی آنرا نداشت و از طرفی ساواک هم نمیتوانست این در خواست را انجام دهد براهنی حاضر به ادامه همکاری نشد. او در آخرین دیدار به رابط خود گفته بود که “مقصود من از همکاری با سازمان امنیت نه تنها دریافت پول بوده، بلکه تصور میکردم با وابستگی به این سازمان میتوانم خیلی زود رد مشاغل و موقعیتهای بالای مملکتی قرار گیرم ولی میبینم که تصور من بی جا بوده است”.» اما همچنان در پروندههای مورد اشاره مدرکی دال بر این قضیه نیست. اگر براهنی زمانی برای ساواک گزارشهایی میفرستاده و با رابطههایی تماس داشته، حتماً جزو پروندهٔ امنیتی او نیست و باید شمارهٔ منبع او را در سایر مطالب که قبل از سال ۱۳۴۸ بوده و مربوط به مسائل دانشگاه تهران یا اطرافیان او میشده گشت و مورد تطبیق قرار داد.
پرویز ثابتی در تاریخ ۱۰/۴/۵۴ وقتی میخواهد گزارشی از براهنی به شعبه ساواک مستقر در نیویورک بفرستد تا گزارش نزد سفیر ایران در آمریکا برسد، او را چنین معرفی میکند: «[براهنی] فردیست هوچی و ماجراجو که از لحاظ اخلاقی در دانشگاه تهران سوء شهرت داشته و پیوسته سعی داشته با دانشجویان دختر رابطه نامشروع ایجاد کند و همسر کنونی وی نیز از دانشجویان دانشکده بوده که همسر داشته ولی براهنی او را اغفال نموده و سپس ناچار شده است مشارالیها را به همسری برگزیند.»
[3]. منظور همان کانون نویسندگان است و باید اشاره کرد اگر براهنی چنین حرفی برای دانشجویان خارجنشین کرده باشد، به نظر نسبتی با واقعیت ندارد. وقتی از براهنی در زندان بازجو دربارهٔ حمایت از فریدون تنکابنی میپرسد، او جواب میدهد: «فریدون تنکابنی یک قصهنویس است و بنده با ایشان هیچگونه رابطهای ندارم. فقط بنده گاهی کتابهای وی را پشت ویترین کتابفروشی میدیدم ولی شخصاً با ایشان آشنایی ندارم. […] در آن زمان بنده هیچگونه اطلاع از اینکه آقای تنکابنی مطلب یا مطالب مضرهای نوشته نداشتم وگرنه به هیچوجه من الوجوه امکان نداشت که در مورد وی مطلبی امضا کنم. چنین بنظر میرسد که در مورد وی سو تفاهمی شده است و من هیچ اطلاع نداشتم که ممکن است یک قصهنویس مطالبی بنویسد که از طرف مقامات محترم مضره تشخیص داده شود. اگر میدانستم که وی مضری نوشته که خلاف مصالح عالیه کشور است هرگز ممکن نبود که از وی یا هر شخص دیگری که مطلب مضره بنویسد جانبداری کنم. هیچوقت هم امکان ندارد که از کسی که خلاف مصالح کشور اقدامی کرده جانبداری کنم.» او در ادامه مینویسد: «بنده تصور میکردم که آقای تنکابنی در نتیجهٔ سو تفاهم گرفتار شده. اگر در آن زمان دولت علت گرفتار شدن و بازداشت تنکابنی را در جایی و به صورتی به اطلاع سایر نویسندگان میرسانید، تصور میکنم نه من، بلکه هیچکدام از کسانی که آن اعتراض را امضا کردهاند، حاضر به امضا آن نمیشدند.» به نظر نمیرسد اینها جوابی باشد که از دهان کسی بیرون بیاید که قصد احیای کانون نویسندگان ایران در سالها ۵۰ یا ۵۱ داشته است.
[4]. نسخهٔ کامل گزارش منبع ۹۰۸۵ را با هم میخوانیم: «…لذا زن گرفت و به کمک دکتر فلاح کارگزار شرکت نفت بورس آمریکا برای خود دست و پا کرد. برای دکتر براهنی فرق نمیکند از چه راهی به شهرت برسد. او فقط در این فکر است که به نوعی خودش را مشهور سازد. تا چند سال پیش مسئله شعر متعهد برای او نان دانی خوبی بود بعدها چون عاشق شد مانیفست عاشقانهای دربارهٔ شعر عاشقانه در [مجله] فردوسی منتشر کرد و از شعر عاشقانه حمایت کرد و امروز که مسائل انقلابی و جنگ و گریز پارتیزانی مطرح است وی رو به مسائل انقلابی آورده و در لیست کتابهایی که دائم با خود از این محفل به آن محفل و از بار شبانه به آن هتل میبرد کتابهایی دربارهٔ ماتریالیسم یا کتابهایی از چهگوارا، رُژی دُبره و سایر سردمداران نهضت پرولتاری جهانی دیده میشود. البته اگر بفهمد و حس کند که نانی برایش دارد از ماکسیم گورکی سوسیالیست از جواد فاضل مرتجع و مطیع الدوله حجازی حمایت خواهد کرد. دربارهٔ آثار هر یک از آنان مانیفستهای بزرگ و جداگانهای خواهد نگاشت. خلاصه افکار دکتر بارهنی مجموعهایست از مارکسیسم، کاپیتالیسم، اگزیستانسیالیسم، انترناسیونالیسم، کاسموپولتیسم. در وجود این آدم سارتر را کنار مارکس خواهید یافت و کافکا را در کنار لنین و در بغل دست صادق هدایت و شجاع الدین شفا. او در حالیکه از نادرپور انتقاد میکند شبها در هتل کمودور یا مرمر در کنار او آبجو میخورد. براهنی همانقدر که از آلاحمد خوشش میآید از ایرج نبوی هم راضی است و همانقدر که با هوشنگ وزیری رفیق است با منوچهر هزارخانی نیز دوستی دارد. برای شناختن این آدم معیارهای قدیمی و متداول به درد نمیخورد و معیار تازهای لازم است.» هدف منبع ۹۰۸۵ صرفاً تخریب براهنی است ولی خواسته یا ناخواسته او را تبدیل به یکی از اهداف ساواک برای عملیات روانی میکند. نظریهٔ رهبر عملیات این است: «این قبیل افراد به اصطلاح روشنفکر به قول معروف نان را به نرخ روز میخورند و نمیشود روی آنها حساب کرد “نه دوستی نه دشمنی”. اینها فقط به فکر موقعیت خودشان میباشند و بس. دیگر انگیزههایی مانند وطنپرستی، نوع دوستی و مسائل عاطفی برای آنها مفهومی ندارد.»
منظور منبع از «دکتر فلاح» احتمالاً یکی از افراد مورد تکنوکراتِ حکومت پهلوی دوم در کنسرسیوم بینالمللی نفت یعنی رضا فلاح (۱۲۸۸ ـ ۱۳۶۱) است.
[5]. نشانی این متون عبارتاند از:
روزنامه کیهان، چهارشنبه ۱۲ دی ماه ۱۳۵۲، با ایدئولوژی خارجی باید مبارزه کرد
روزنامه آیندگان، چهارشنبه ۱۲ دی ماه ۱۳۵۲ ، من در هیچ «ایسمی» نمیگنجم
روزنامه آیندگان، پنج شنبه ۱۳ دی ماه ۱۳۵۲، اگر توصیههای «مارکوزه» را بپذیریم
روزنامه آیندگان، شنبه ۱۵ دی ماه ۱۳۵۲، مارکسیسم و مساله ملت و مذهب
روزنامه آیندگان، یکشنبه ۱۶ دی ماه ۱۳۵۲، نسخههای غرب به کار شرق نمیآید
روزنامه کیهان هوایی، شنبه ۲۲ دی ماه ۱۳۵۲، من شرقی به «ایسم» های غربی روی نمیآورم
اکثر این متون همهشان یک مبنا و مضمون دارند و در نسخهها و حجمهای مختلف تهیه شدهاند. یکی دو سال بعد منبع ۹۰۸۵ در گزارشی که برای سپانلو نوشته میآورد: «از خصوصیات او [سپانلو] مخالفت با دکتر رضا براهنی است و میکوشد تا برگهای از او بدست بیاورد و او را [ناخوانا] و با اصطلاح در بین مردم رسوا کند. مسئلهٔ بازداشت دکتر براهنی و جریان مصاحبهٔ رادیو تلویزیون و مطبوعاتی برگه خوبی بدست او داد…» همین نشان از پخش اعترافات تلویزیونی براهنی است. اما گویا این دعواهای قلمی سپانلو و براهنی به اینجا ختم نمیشود و حتی در دههٔ شصت باعث ایجاد یک سوتفاهم هم میشود. سپانلو سال ۱۳۶۹ در مقالهای تحت عنوان «خاطراتی از فصل اول کانون نویسندگان ایران (۱۳۴۶ ـ ۱۳۴۹)» (شمارهٔ ۶ مجله کلک) خاطرهای از آلاحمد در باب دیدار مشهورشان با امیر عباس هویدا در سال ۴۵ یاد میکند: «در این دیدار جلال، به عنوان سخنگوی اصلی، پس از محکوم کردن سیاست فرهنگی رژیم، یکی از جملههای تیپیک خود را به هویدا گفته بود: “شما نماینده اَمرید، و من نماینده کلام. امر وقتی میتواند بر کلام مسلط شود که در این مملکت دو نفر حکومت کنند، یا محمد بن عبدالله (ص) یا ژوزف استالین. شما کدامش هستید؟»
براهنی به سرعت پاسخی آماده میکند که در شهریور سال ۶۹ (شمارهٔ ۶ مجله کلک) منتشر میشود. او اکثر گفتههای سپانلو را با قاطعیت رد میکند، مخصوصاً بحث «شما نمایندهٔ امرید، و من نمایندهٔ کلام.» اما خود جلال آلاحمد به تاریخ ۶ دی ماه ۱۳۴۵ در دفترچه خاطرات شخصیاش مینویسد «درآمدم که عالَم اَمر و عالَم کلام، تو نمایندهٔ اَمری، ما نماینده کلام…»
مسلماً بسیاری دیگر از گفتههای طرفین را میشود با خوانشهای تطبیقی واقعیت سنجی کرد.
[6]. آلن گینزبرگ (۱۹۲۶ ـ ۱۹۹۷) شاعر آمریکایی.
[7] Amembassy Tehran, “REZA BARAHENI,” Wikileaks Cable: 1973TEHRAN08834_b, Dated 1973 December 15, https://wikileaks.org/plusd/cables/1973TEHRAN08834_b.html.
[8] Amembassy Tehran, “REZA BARAHENI,” Wikileaks Cable: 1973TEHRAN09148_b, Dated 1973 December 29, https://wikileaks.org/plusd/cables/1973TEHRAN09148_b.html.
[9]. متولد سال ۱۳۰۱ ـ متوفی به سال ۱۳۸۷. مدیرمسئول مجلهٔ فردوسی که از تیر ۱۳۲۸ تا مرداد ۱۳۵۳ بهصورت هفتگی منتشر شد.
[10]. در یکی از روزهای بهمن همان سال براهنی به جواد مجابی میگوید که اعترافاتش در تلویزیون کاری از روی «تاکتیک» بوده است و حتی با یادی از پرویز نیکخواه (۱۳۱۸ ـ ۱۳۵۷) میگوید به تازگی شنیده است پرویز نیکخواه دلش میخواست از تاکتیکهای او بلد بود. بعدش هم شروع میکند به بدوبیراه گفتن به ماموران ساواک که او را گول زدهاند. بعد هم از روی سادهدلی میگوید ماموران ساواک از او خواستهاند بعد از آزادی در اغلت جلسات شرکت کند تا «همه از موضوع آزادی وی» آگاه شوند. همان روز در جمعی که ساعدی و جواد مجابی و محمد علی نجفی و چند نفر دیگر حاضر هستند و در بارِ مرمر دور هم گرد آمدهاند، حرف براهنی میشود. ساعدی شروع میکند به انتقاد. حرفهای براهنی در تلویزیون را زیر سؤال میبرد و تاکید میکند که براهنی میخواسته ضعف خود را توجیه کند. این گزارش را منبع شماره ۸۹۶۰ برای ساواک به تاریخ ۱۳ بهمن ۵۲ فرستاده است. نکتهٔ گزارش در این است که تاکید میشود اگر گزارش علنی شود، منبع به سرعت لو میرود و این نشان از میزان خصوصی بودن حرفها دارد.
[11]. در یکی از آخرین روزهای شهریور ۵۳ براهنی که برای دیدار خانوادهاش به تبریز رفته است، حدود ساعت ۳ بعد از ظهر به همراه چند نفر از دوستانش به گورستان امامیه میروند. درب ورودی بسته است، آنها از روی دیوار قبرستان بالا میروند و وارد قبرستان میشوند. براهنی سر خاک صمد بهرنگی بر سنگ قبر بوسه میزند، سرش را به حالت سُجده روی سنگ قبر میگذارد و به زبان ترکی شعری میخواند. قبل از این دیدار با بهرنگی، براهنی که از اقدامات چریکها خوشحال بوده است وقتی حرف زندان به میان میآید میگوید «زندان احمق را احمقتر و شجاع را شجاعتر میکند.» این روزها آخرین روزهای حضور براهنی در ایران است. این گزارش را ساواک تبریز در تاریخ ۱ مهر ۵۳ فرستاده است.
[12]. ساواک در گزارشی به تاریخ ۲۴ آبان ۵۶ ابتدا گروههای مخالف در ایالت ایلنویز آمریکا را به سه گروه تقسیم میکند. گروهها عبارتاند از گروه طرفداران کنفدراسیون، گروه طرفداران براهنی یا همان کمیتهٔ کیفی و گروه طرفداران جبههٔ ملی. مخبر ساواک در معرفی کمیتهٔ کیفی مینویسد: «طرفداران براهنی که با اسم مستعار “کیفی” یا کیفیون مشهورند شعارشان این است که در چهارچوب قانون اساسی باید مبارزه را انجام داد و شعار اصلی آنها آزادی است، آنان میگویند شعار کنفدراسیون در مورد بر انداختن حکومت بیمعنی است چون آنها از خلقها و تودهها سخن میگویند در حالیکه نه خلقی و نه تودهای در لوای شعارشان پیداست و نتیجه میگیرند برای به میدان کشیدن دیگران باید آزادی و دفاع از زندانیان سیاسی را عنوان کرد و گام به گام پیش رفت، افراد کنفدراسیون اعلامیههای کیفیون را از تابلوها و دیوارهای دانشگاه میکنند و پاره میکنند. در انتخابات سال گذشته بین این دو گروه جدالی در گرفت که منجر به دخالت پلیس گردید، آنها میخواستند برای دانشجویان ایرانی نماینده انتخاب کنند. هر یک دیگری را متهم میکند که به پلیس متوسل شده است و در حقیقت این دو گروه با هم به جدال برخاستهاند و دشمن یکدیگرند.»
[13]. Daniel Ellsberg (۱۹۳۱ ـ ۲۰۲۳) یکی از فعالان سیاسی آمریکا و تحلیلگر مسائل نظامی. او وقتی در سال ۱۹۷۱ موفق شد اطلاعات محرمانهٔ پنتاگون را منتشر کند (مشهور به Pentagon Papers) به استخدام اندیشکدهٔ RAND در آمد. او یکی از چهرههای مهم آمریکا بوده که روابط مستقیمی با کمیتهٔ کیفی و رضا براهنی داشته است. در سخنرانیهایی که الزبرگ به همراه گروه کمیتهٔ کیفی (با همراهی براهنی) انجام میداده ساواک تحقیقاتی انجام داده است. در یکی از گزارشها که از شیکاگو مستقیم به ادارهٔ امنیت داخلی در تاریخ ۲۳/۵/۵۶ ارسال میشود چنین میآید: «براساس اطلاعات واصله دانشگاه ایلینوی جنوبی در کاربندل قرار است هفتادوپنج درصد مخارج مسافرت دانیل السبرگ و رمزی کلارک و کیتی میلت و رضا براهنی را جهت مسافرت به کاربندل در پاییز آینده و سخنرانی ایران پرداخت نمایند.» در گزارشی دیگر به تاریخ ۲۶/۶/۵۶ موضوع هزینههای این سخنرانی مطرح میشود. دانیل الزبرگ بابت مخارج هوایی و مسافرت ۱۵۰۰ دلار دریافت کند و ۱۰۰۰ دلار هم حقالزحمهای است. مخارج سه نفر دیگر (که براهنی هم جزوشان است) جمعاً ۳۰۰۰ دلار است. تلاش گروه کمیتهٔ کیفی (تروتسکیها) منجر شده آنها بتوانند ۳۰۰۰ دلار اضافه از یک منبع دانشجویی و ۲۵۰۰ دلار از یک منبع دیگر دانشجویی دریافت کنند. در انتهای این گزارش رهبر عملیات تأکید میکند «انتشار خبر باعث سوخته شدن منبع [شمارهٔ ۱۰۴۹۳] میشود.»
[14]. حسین فردوست در خاطرات خود توضیح میدهد که چگونه سازمان امنیت در ابتدا توسط مستشاران آمریکایی تشکیل شد. آنها ده نفر بودند که تا مدتها به عنوان ناظر در سازمان حاضر بودند. یکی از بهترین آموزههای آنها به ساواک ایران، شیوهٔ تعقیب و مراقبت بود. بعدتر وقتی سازمان امنیت خواستار دریافت اطلاعات و آموزشهای عمیقتر میشود، آنها از ارائهٔ این گونه آموزشها سر باز میزنند ـ یکی از این نمونهها که در نظر فردوست بسیار مهم بوده است، «خط خوانی/تشخیص خط» است که توسط نیروهای مستشاری به آنها آموزش داده نمیشود.
[15] . کل این گزارش را در پروندهٔ رضا براهنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ـ شمارهٔ بازیابی ۰۸۷-۲۸۷۹ میتوانید مطالعه کنید.
[16]. Kay Boyle (۱۹۰۲ ـ ۱۹۹۲) رماننویس و داستانکوتاهنویس و فعال سیاسی آمریکایی. او به همراه همسرش جزو قربانیان دوران مککارتیسم حساب میآیند. در آن زمان همسر او از کار در وزارت امور خارجهٔ آمریکا محروم و اسم خودش در لیست سیاه قرار گرفت و نمیتوانست در اکثر غریب به اتفاق مجالت مهم مطلبی منتشر کند. سال ۱۹۵۷ از او و همسرش اعادهٔ حیثیت شد. بعد از شروع فعالیت مجدد، همسرش در وزارت امور خارجه، به ایران فرستاده میشود اما در سال ۱۹۶۳ فوت میکند. در دههٔ شصت خانم بویل فعالیت سیاسی خود را افزایش میدهد و با سازمان عفو بینالملل همکاری میکند.
[17]. Lawrence Ferlinghetti (متولد ۱۹۱۹) شاعر، نقاش و فعال اجتماعی آمریکایی. او فعالیت سیاسی خود را از ۱۹۵۰ شروع میکند. از همان زمان منتقد سیاست خارجی آمریکا است. او صاحب مانیفستِ پوپولیست/Populist Manifesto است.
[18]. ) Kate Millett ۱۹۳۴ – ۲۰۱۷) نویسنده و هنرمند و فعالِ فمینیست آمریکایی. درس خواندهٔ دانشکدهٔ آکسفورد. او در دههٔ شصت و هفتاد میلادی یکی از اصلیترین شخصیتهای جنبش زنان آمریکا محسوب میشود.
[19]. شاید منظور مأمور ساواک این قسمت از نوشتهٔ براهنی در مجله باشد: «من و او با هم برای حمام به یک غرفه میرفتیم. در باز میماند. نگهابانان عاشق تماشای باسن او بودند. آنها حتی باسن او را بهم نشان میدادند و با شوروحال خندهای میکردند. گاهی حتی نزدیکتر میشدند و با نوکِ باتوم یا کمربندشان باسن او را لمس میکردند و چیزکی میگفتند. میدیدم که چطور نگهبانان راست میکردند و کف بزاق را بر دهانشان میدیدم.» یا در جایی دیگر میخوانیم: «ضربات آهنگین شلاق و باتوم بر کمرِ خیس من مینشست تا که بالاخر ب. اِ کار شستنش را تمام کرد. بعد کنار در ایستاد، لُنگ به کمر، آنقدر ایستاد تا من هم خودم را بشویم. روی صورتمان را پوشانده بودند، هر دو سر آنقدری خم بود که فقط پای خود را میتوانستیم ببینیم. ما برگشتیم به سلولهایمان. در روزهای جمعه این تنها شکنجهٔ ما بود.» کل این مقاله به زبان انگلیسی در ضمیمهٔ مطلب آورده شده.
[20]. به نظر میرسد gallows که در اینجا معنای چوبهٔ دار میدهد، توسط پرویز ثابتی به سهو یا عمد «پنکه» ترجمه «گم شده».
[21]. در ادامه جملهٔ تکمیلی جالبی از قلم نویسندهٔ مقاله میآید: «در ساواک مرد و زن به یک شکل مورد برخورد قرار میگیرند.»
[22]. رضا براهنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران، شماره بازیابی ۰۲۴ ـ ۲۸۸۱.
[23]. نقل از کتاب کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد، چاپ اول ۱۳۸۲، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخ، صفحه ۱۱۳.
[24]. قانون waiver for two year foreign residence که براهنی خواستار استفاده از بند 212(E) (با نام لاتین کامل Immigration and Nationality Act, Section 212(e)) آن است در واقع قانونی است که در آن شخص مورد آزار به خاطر عقیده سیاسی یا قومیت خود واقع شده است. منبع سند ویکیلیکس:
Department of State, “REZA BARAHENI,” Wikileaks Cable: 1975STATE216710_b, Dated 1975 September 11.
اطلاعات دربارهٔ بند مورد نظر:
[25] Amembassy Tehran, “REZA BARAHENI,” Wikileaks Cable: 1975TEHRAN09108_b, Dated 1975 September 15, https://wikileaks.org/plusd/cables/1975TEHRAN09108_b.html.
[26]. Donald MacKay Fraser (۱۹۲۴ ـ ۲۰۱۹) نمایندهٔ مینهسوتا بین سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۹. عضو حزب دموکرات.
[27] Amembassy Tehran, “TRAVEL OF DR. NASR,” Wikileaks Cable: 1975TEHRAN 11491_b, Dated 1976 November 17, 07:39 (Wednesday), https://wikileaks.org/plusd/cables/1976TEHRAN11491_b.html.
[28]. Ramsey Clark متولد ۱۹۲۷ است. سیاست مدار و فعال سیاسی دموکرات آمریکایی.